پنجشنبه دوازدهم تیر 1393

چه رمضانی است امسال! برو بیایی دارد برای خودش. می آید توی دلم، دلم را روشن می کند. می گردد توی صحن و سرای قلبم. بعد می رود بیرون. با یک خطای کوچک، یا یک اخم، یا یک تندی، یا یک حرف سبک.....

می رود بیرون، می آید تو. می رود بیرون، می آید تو.

پارسال نشد روزه بگیرم . ولی بروبیای رمضان امسال که من روزه دارم حسابی درگیرم کرده. 

شماها چطورید با این ماه پرشور؟

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم تیر 1393

رزق لرزشی

 

 

کم پیش می آید که پای پستی توی وبلاگ ها گریه کنم. خاطره نویسی ها و ادبی نویسی ها تقریبا بی حس و سِر کرده اند مرا. ولی گاهی به پستی می خورم که قاشق می اندازد توی پوست روحم. مرا مثل هندوانه می تراشد. آبم می کند. اشکم فقط با التماسهای پسرک یا ترس از سردرد بند می آید. 

بعد من تا چند روز با نویسنده آن وبلاگ زندگی می کنم. گاهی حتی اسم وبلاگ را هم فراموش می کنم اما تکانش هنوز با من هست تا مدتها. توی دعاهایم که از رزق و روزی چیزی به میان می اید، کودکانه گاهی دعا می کنم که از اینجور پستها که بلرزاندم زیاد به تورم بخورد. به چشمم بیاید. و منِ وب نگرد و تنبل را با پستهای چند ریشتری ملاقات دهد.

رزق وبلاگی هم از آن رزق هاست که خلانه است اما رزق خوشمزه ای است. گاهی از سرمقاله روزنامه ها و مجلات هم جدی تر می لرزاندت.

بیش باد....

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم تیر 1393

فرق ستاره و سیاره... سر کلاس علوم

 

یک شب می آید

که من خواب ستاره ببینم

بالاخره آن شب می آید که من دیگر سیاره زمین را توی خواب نبینم

فقط ستاره ببینم

فقط ستاره

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم خرداد 1393

گل برای خاله گل گل

 

 

نمی دانم چند ماهه بودم که اولین کلمات را گفتم.

خاله رقیه توی همان حال و هوای یادگیری کلمات، کلمه "گل" را یادم داده بود. من هم از همان وقت ها بهش گفتم خاله گل گل!

خاله گل گل برای من یک خاله تمام عیار بود. عروسک می خرید.لباس می خرید. قشنگ ترین تراش ها و پاک کن ها و دفترها را برایم می خرید. هر چیزی که تو یخانه اش داشت و من از دهنم می پرید که : چه خوشگل! فوری می داد به من. از روسری و رژگونه و عطر و سنجاق سینه، از کیف دستی کوچک و آینه و جوراب شلواری و  قاب عکس. 

خاله گل گل مدیر یک مدرسه بزرگ بود. اصلا شاید خود شما هم یک روزی شاگردش بوده باشید. یک دبیرستان توی تهران. کجای تهران؟ جنوبی ترین قسمت... طرفهای پاسگاه نعمت آباد. بلدید؟ حالا خانه اش کجا بود که هر روز صبح پا می شد و می رفت آنجا؟ شمالی ترین نقطه تهران؛ ولنجک. ازش پرسیده بودند چرا اینهمه راه می روی تا برسی آنجا. رفتنش راحت باشد، برگشت اش با همه خستگی و کلافگی و توی ترافیک ماندنش سخت است.

گفته بود: دلم می خواهد برای بچه های جنوب شهر زحمت بکشم. دوست دارم نتیجه زحمتم را ببینم توی زندگی شان. دوست ندارم بچه ها، پا روی پا بیندازند و پشت سرم فحش ردیف کنند.

همین جور هم شد. خاله گل گل برای بچه های آن منطقه که اغلب وضعیت مالی خوبی نداشتند و اکثرا در خانواده درگیر اعتیاد و دعواهای خیابانی و فقر بودند، زحمت کشید. برای بچه ها توی مدرسه خوابگاه درست کرد تا بچه هایی که مشکلات خانوادگی دارند در خوابگاه درس بخوانند. توی مدرسه دوچرخه خرید و گذاشت که بچه ها توی حیاط مدرسه بازی کنند. کلی کبوتر ریخت توی حیاط. آکواریوم به چه بزرگی ساخت برایشان . بهترین معلم ها را آورد تا دیگر نیازی به کلاس کنکور رفتن نداشته باشند. معلم ها هم به خاطر اعتبار خاله می امدند. با کمترین هزینه( که هم زمان در مدارس دیگر آنچنانی پول می گرفتند) آمدند درس دادند.

هر سال 90 تا 95 درصد از بچه ها توی کنکور قبول می شدند و خاله گل گل که خودش بچه نداشت، برای دانه دانه ی انها ذوق می کرد و خبر قبولی فلانی و فلانی و فلانی (که مشکلات اساسی توی زندگی شان داشتند) را می آمد می داد.

خاله گل گل هوای همه را داشت. یکی دنبال کار می گشت، یکی با شوهرش دعوایش شده بود. یکی تصادف کرده بود... همه جا خاله حاضر بود برود و حال ادمهای دوروبرش را خوب کند. خوب حرف می زد و از دل آدمها غم را می برد و جایش امید می کاشت. با این ترفند که: به خودت ایمان داشته باش!

خاله گل گل را از وقتی دانشگاه رفتم، خاله رقیه صدا زدم چون دیگر خجالت می کشیدم جلوی بقیه بهش بگویم گل گل!

ازدواج که کردم جای مادرم، پشت سرم گریه کرد. نگران شد.

تمام این سالها هنوز وقتی می آمد هدیه می داد و شلوغ کاری می کرد. 

تمام این سالها همه ذوق ما این بود که عید بیاید و برویم خانه شان توی تنکابن. ما که می رفتیم، آخر خوشی مان بود بس که خاله گل گل هوای ما را داشت. و هوای بچه های مرا. و هوای شوهر مرا....

امسال عید، خاله مریض بود.

پیگیری درمانش هم منتهی شد به اینکه دو سه هفته قبل، دریچه قلب نازنینش را عوض کردند. آهنی اش کردند که به جای پوم تاک، تیک تیک صدا کند.

بعدش هم که هی حالش بد شد و هنوز که هنوز است توی بیمارستان است.

رفتم دیدمش. داشت دیالیز می شد. کلی دستگاه بهش وصل بود و روز قبلش اصلا هوشیاری نداشت. مرا که دید خندید. گفت: من خوبم ها! نگران نباش.

اینها را از پشت آن ماسک اکسیژن گفت.

حالا اینها را نوشتم که برایش دعا کنید. شما بشوید بچه ی نداشته اش. برایش دعا کنید که خوب شود. بشود همان خاله گل گل من! بشود همان که ما به ذوق دیدنش، عید را عید می کنیم.

دعا کنید تا عید نیمه شعبان، به حق امام زمان(عج) برگردد خانه. دیگر نماند بیمارستان دِی. که در نبودنش دی شده همه روزگار ما.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم خرداد 1393

خنجر کلمه

یک وقت هایی هم هست که بچه می شوم. بی منطق. حرف ناجور می زنم. نفرین الکی می کنم. کاسه صبرم را می زنم زمین، می شکنم. ور ور غر می زنم. بالا و پایینم کنی، آرام نمی شوم.

کم هست...ولی هست. مثل هر آدم دیگری یکهو از کوره در می روم.چاک بست خورده ی زخم های کهنه ام سرباز می کنند. کلماتم بی رحم می شوند. 

اسمش را می گذارم خشم قلمبه. خشمی که یکهو قلمبه می شود و درز پیدا می کند به بیرون. آبرویم را می برد. ذات خرابم را رو می کند برای عزیزترین کسانم.

بعد از خشم قلمبه اما چیزی هست که من اسمش را می گذارم باران. می بارم. بچه می شوم اما از آن بعد که بچه ها ظریف و شکننده و زلال و دل نازک اند.

بچه می شوم. گریه می کنم. زود تر از آنچه فکرش را بکنی خشمم فرو می ریزد. پشیمانی تار می تند دورم. غصه ی بد بودنم را می خورم. غصه ی حرفهایی که نباید رگبار می شد. غصه ی پاکی خودم که آلوده اش کردم به ننگ عصبانیت. غصه ی لحظاتی که می شد آنجوری نباشم اما شدم.

و در تمام این بد شدن ها، ترکی می خورد دیوار حرمت ها. از دیشب تا الان دارم ماله می کشم روی این ترک ظریف که نیست شود.نمی شود.

ترک ظریف، شاخ و شانه می کشد برایم. بد بودنم را به رخم می کشد. یادم می آورد که خشم قلبمه چه سم مهلکی است. ودر هیچ شرایطی خوب نیست.

باران ام الان. بارانی که زلالم نکرده هنوز. بارانی که شر می خورد روی روحم. ولی کلماتم را نمی تواند هیچ رقمه بشوید. 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393

یک دردسر


مثلا قرار باشد کسی را دلداری دهی و بگویی:هی فلانی! بیا فراموش کن این آدم را. ....

و فلانی عاشق شده باشد. 

و آن آدم توی خاطراتش هی راه برود. ....

و فلانی دنبال راه چاره بگردد که برگردد به زندگی. 



چه باید گفت؟ 

چطوری باید راه رهایی جلوی پای فلانی باز کرد؟ 

شما جای من بودی، چطوری واژه ها را انتخاب می کردید؟ 



نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393

خانوم دبیرتحریریه

 

 

 

این روزها سرم شلوغ شده. 

وقت ندارم  به خودم برسم. وقت ندارم به سر و صورت و ابرو  برسم. وقت ندارم به حساب گردوغبار نشسته روی طاقچه ها برسم. وقت ندارم به داد موهای بلند شده ى محمدیوسفم برسم. وقت ندارم یک دل سیر، سروقت خنده های محمدجوادم برسم.وقت ندارم سر قرارهایم به موقع برسم. وقت ندارم. ....

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393

تکرار در تکرار. خاکستری در خاکستری

جلسات هم اندیشی، همایشهای بررسی آسیب شناسانه ى فلان، جلسات نقد و بررسی، جلسات دور هم نشینی،بررسی شخصیت فلان، ......خسته ام از همه شان. 

آدمهای رهگذر، پر از سوال، که نبودی و کجا بودی و چه کارهایی کردی و چى چاپ کردی و بعد خداحافظ! آدمهایی که فقط میخواهند چک کنند، ببینند ازشان جلو زده ای یا نه. ، آدمهایی که نمیدانند الان رقیب شان هستی یا دنباله روشان. آدمهایی که به هر دلیل از تو کلی اطلاعات میگیرند و خودشان صم بکم اند. آدمهایی که نمیدانی دوستند یا منافقند یا دشمن سرسخت.  خسته ام از همه شان. 

 جشنواره ها، پشت پرده های این داوری ها، موضوعات تکراری، جایزه های ناعادلانه، دعوای شعر و داستان،  حضور آدمهای عجق وجق وقت اهدای جایزه، آیتم های خسته کننده اختتامیه،  ناز و کرشمه ی بعضی ها که برنده نمیشوند، باد غرور آنهایی که برنده میشوند، از همه شان خسته و دلسردم. 

شاید براى این است که امروز نرفتم در  آیین رونمايي از کتاب خودم شرکت کنم.تشریفات اینطوری روحم را تشر میزند. 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393

شب رغبت ها

دیشب که لیله الرغائب بود، من تا صبح، هر ساعت بیدار شدم. 

پنجره باز بود و آسمان شب پیدا بود. 

انگار شش هفت باری شد که چشم باز کردم و هربار، به این فکر کردم که چى باید خواست. 

خوب شدن خاله و مادربزرگ و مامان و بابا؟ 

فروش رفتن این خانه و خریدن یکی دیگه؟ 

حل شدن مشکلات مالی فلانی و دغدغه های خانوادگی بهمانی و ...؟

قبول شدن همسر توی کنکور دکترا؟

به سلامتی زایمان کردن اعظم و سمیه و طیبه و حمیده و معصومه و فاطمه و اعظم ؟

چى باید خواست؟ 

کدام را باید زودتر خواست؟ روی کدام یک باید اصرار کرد؟ 

چاپ باقی کتابها؟

آرامش و امکانات فراهم براى بچه ها؟ 

عاقبت به خیری بچه ها؟ 

داشتن یک موقعیت مالی فلان؟ 

ازدواج پسر ها و دخترهای فامیل و دوروبر؟ 

سرحال بودن و سرزنده ماندن مادر بزرگ ها؟

رفع جمیع اتهامات و شبهه ها و کینه ها و دل چرکین بودن ها و. ..

نیمه های شب من داشتم پرپر میزدم که باید کدام را اول بگویم؟ !

مسلمانان مظلوم میانمار و آفریقای مرکزی و بحرین و پاکستان و افغانستان و کشورهای دیگر؟ 

رفع گرسنگی گرسنگان جهان.

رفع تبعیضها. 

رفع نامهربانیها و بی انصافی ها.

نگاهم داشت بزرگ و بزرگتر میشد. ....

آدمهایی توی دعاهایم می آمدند که در حد سایه ى عبوری بودند توی زندگی ام. ولی من داشتم نصفه شبی بهشان فکر میکردم. ... پینه دوز سر کوچه، میوه فروش نابینای صفاییه، پیرمرد جوراب فروش اول دورشهر، نظافتچی ساختمان، نگهبان ساختمان نیمه کاره های خیابان، کارگرهای سر میدان، بچه های کار، رفتگران، پلیسها، راننده های اتوبوس، پرستارها، معلم ها، نجارها.............

من به همه چیز و همه کس فکر کردم. دیدم خیلی چیزها اولویت دارند. 

لیله الرغائب من پر شده بود از رغبت به دعا کردن براى دیگران.

خود فراموش شده ام را پنهان کردم پشت این رغبتها. 



نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393

بالاخره

ظاهرا کتابم از پرده غیبت در می آید امسال. ...

بالاخره بعد از 4، 5سال. ...

امسال نمایشگاه کتاب، شما را دعوت میکنم به خواندن کتاب"ریسه های خاموش".

انتشارات شهرستان ادب. 

مجموعه داستان است. مخاطبش هم نوجوان به بالاست. یعنی جوری نوشته ام که نوجوان هم با قصه هاش همذات پنداری کند.

طرح جلدش را خودم هنوز ندیده ام!

حرفهای بعدی بماند براى بعد که کتاب چاپ شد    :)


نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر