|
|
|
|
|
به یمن تکنولوژی روز، ما شده ایم یکه تاز ثبت اتفاقات تاریخی.می پرسید چطور؟ این دوربین های دیجیتالی و خوش تراش را که می شناسید؟...همین که تا روی ماشه ی آن کلیک می کنیم فورا عکسی در حافظه ی چند گیگ اش ذخیره می شود و ما هی کلیک می کنیم و هی کلیک می کنیم. خوشحالیم که هیچ صحنه ای از زیر دست مان در نمی رود. خوشحالیم که فایل های کامپیوتر مان دارد تند و تند پر می شود و کلی عکس خانوادگی و مناظر طبیعت و حتی پلک زدن پدر بزرگ و دانه دانه ی فیگورهای کودک مان را جمع کرده ایم. بر خود می بالیم که به مدد این دوربین مدرن، ثبت لحظات تاریخی را بر عهده گرفته ایم و دیگر افسوس سوختن عکس ها و بد چاپ شدن و بد قیافه افتادن مان وجود ندارد. دیگر جدی جدی می شود توی عکسها با هر تیپ و قیافه ای، خوش تیپ افتاد و صحنه را آنقدر تکرار کرد که آن چیزی که می خواهیم از آب دربیاید و خب این بد نیست. قضیه اما از آنجایی شور می شود که درایو کامپیوتر هی هشدار می دهد که فضای خالی ندارد.مجبور می شویم پول خرج کنیم و ظرفیت کامپیوتر را بالا ببریم و دیگر ریخت آن پیغام هشدار دهنده را نبینیم. عکس ها روی هم تلنبار شده اند. از یک جور نگاه کردن کودک مان هفتاد تا عکس داریم و دلمان نمی آید هیچ کدامشان را پاک کنیم.انگار اعتماد نداریم به سیستم.می ترسیم بعضی اطلاعاتش خود به خود پاک شود و لااقل چند تایی برایمان بماند از میان آن همه عکس تکراری. عکسهایی که دلت را نمی برد. روتوش شده و کادر از پیش تعین شده. آنقدر توی صفحه ی خود دوربین این عکس ها را دیده ایم که دیگر حوصله ی تماشایشان را در مانیتور کامپیوتر نداریم چه رسد به اینکه چاپ شان کنیم و آلبوم را به خاطرشان اشغال کنیم.ته دلمان خوشیم به اینکه عکس گرفته ایم. اما چه فایده؟ پس تکلیف آن روح زنده گی چه می شود؟ یک نگاهی به عکس های قدیمی بیندازید.روح زنده گی را حس می کنید؟ کجاست که توی عکس های دیجیتالی مان پیدایش نیست؟خب ما عکس می گیریم که این روح را ماندگار کنیم.عکس می گیریم به چه امیدی؟ حالا دیگر پدربزرگ می داند که ما وقتی چپ و چپ ازش عکس می گیریم، نباید سراغ عکس هایش را بگیرد. می داند که ما خودمان هم سراغ عکس هایمان را نمی گیریم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
ببین آقا! ما چند ماهی می شود که منتظر دعوت نامه ایم. این همسایه ی ما از دختر عمویش که در فرانسه زندگی می کند، دعوت نامه گرفته و رفته.بعضی از این فک و فامیل هم دارد دعوت نامه شان جور می شود و راهی خانه ی خدا می شوند.خب ما هم دل مان حج می خواهد.دلمان می خواهد یکی ما را دعوت کند.یکی که آسمانی باشد.اگر که جیب مان پر نیست و دلمان هوایی تو شده، نمی خواهی حج فقرا را قسمت مان کنی؟ نمی خواهی دعوت نامه ات را بفرستی تا خانه ی ما؟ ببین! ما دوست داریم بیاییم خانه ات. ما از آن مهمان ها هستیم که دوست دارند دعوت شوند و رویشان نمی شود سر زده برسند سر وقت صاحب خانه .منتظر یک گوشه چشمی از صاحب خانه هستند. آقا! مهمان نمی خواهی؟ باور کن با کبوترانت کج رفتاری نمی کنیم.باور کن برایشان گندم می آوریم و هزار دل تا تو تحویل بگیری و راحت مان کنی. آقا! سند روز هشتم از ماه هشتم سال هشتاد و هشت به اسم تو خورده شده...سند یک دعوت نامه را به اسم ما بزن.بیا و رضایی کن.بیا و شرمنده مان کن.ما به این دعوت نامه ی تو احتیاج داریم.تو که بخواهی جا و غذا و رفت و آمدمان هم جور می شود.ما می آییم و پیرهن مان غرق عطر حرم می شود.ما می آییم و کوچک دو ماهه ی ما طعم بهشت را بعد از دو ماه طولانی، دوباره می چشد.به معصومیت این کوچک شیرین، دعوت مان کن... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک دیالوگ قشنگ: -: مرگ چه شکلیه؟ -: همون شکلی که زندگی کردی . . . یک بیت شعر قشنگ: بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار! فکری به حال خویش کن این روزگار نیست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
استادم دو سال پیش، سر کلاس معرفت شناسی حدیثی را به نقل از امام صادق خوانده بود که دیروز در بین تورق های پراکنده یافتمش... شخصی از بلخ آمد خدمت امام صادق ؛ امام از او پرسید در بلخ، وضع تان چگونه است؟ جواب داد:ما در وقت نعمت شکر می کنیم و اگر نعمت نداد، صبر می کنیم. حدس بزنید امام صادق چگونه پاسخ دادند... . . . امام فرمود: این کار را که سگهای ما هم انجام می دهند.چرا اینطور نیستید که وقتی نعمت داد، به جای شکر، ایثار کنید و اگر نعمت نداد، شکر نمایید؟!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت: خیلی درد کشیدی؟ گفتم: نه آنقدر که نشود تحمل اش کرد. گفت: خیلی طول کشید؟ گفتم: اندازه ی چهل هفته... گفت: اوووه! چهل هفته که یه عمره. گفتم: چهل هفته یه فرصته. گفت: فرصت چی؟ گفتم: فرصت برای سفر... گفت: به کجا؟ گفتم: به اعماق روح...به لایه های درون وجود...به ته ته چاهک دل. گفت: سختش کردی که. گفتم: اتفاقا راحت شد...بده که چهل هفته از عمرت به مقدس ترین شکل ممکن بگذره؟ گفت: ولی من آدمش نیستم. گفتم: من هم نبودم...شدم.فقط حیف! گفت: حیف؟ حیف چی؟ گفتم: حیف که تمام شد ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر اسف بار است که آدمی نمی تواند گذشته ی خود را به یاد بیاورد.گذشته ای که در رحم مادرش بوده و یا حتی پیش از آن که اصلا به این دنیا دعوت شده باشد. این خیلی بد است که حافظه ی انسان از سه سالگی شماره اندازش شروع به کار کردن می کند و قبل از آن ، هر چه به انسان گذشته فراموش می شود. در حالیکه شاید بهترین خاطرات انسان مال همان موقعی باشد که در عالمی دیگر منتظر دعوت الهی بوده تا قدم به این دنیای پر از ابتلا و بلا بگذارد.یا آن زمان که سلولهایش ، دانه دانه در رحم مادر و در آن تاریکی و تنگی شکل می گرفته و اندام هایش یکی یکی تشکیل می شده. به نظر من این لحظات باید ثبت شوند.نه از دید یک پزشک یا سونوگراف...نه! بلکه از نگاه خود جنین. کاش یادمان بود که چه اتفاقی افتاد.کاش آن صداهای مبهمی که بهش انس گرفته بودیم یادمان بود.کاش چهار ماه و ده روزگی مان یادمان بود.آن روزی که در همان تاریکی، نور خدا ظاهر شد و آمد کنارمان.دور قلب مان چرخید و"انسان" مان کرد. راستی شما دوست ندارید آن لحظات سرنوشت سازی که روح در سلولهایتان دمیدند را به یاد بیاورید؟ لابد قلب مان تند تر از حد معمول می زده...لابد خدا راز و رمزهایی را گوشزد کرده...لابد احساس فرشته بودن کرده ایم بس که این دمیدن روح ،زلال مان کرده بود.... لابد،لابد، لابد... من از این تخیلات بیزارم.تخیلاتی که الان به هیچ دردم نمی خورد، چون سندیت ندارد.باورم این است که احساس هر کدام از ما در آن لحظه ی خاص، ویژه ی خودمان بوده....تو یک جور فکر می کرده ای و من جور دیگر... شاید بعضی هایمان حتی گریه کرده باشیم از ذوق "انسان" شدن.ها؟ به هر حال این که ما آن دوران طلایی را به یاد نمی آوریم، واقعا اسف بار است.چون هر وقت که قدم مان را کج گذاشتیم و راه را اشتباهی رفتیم، شاید همین خاطرات به کمک مان می آمد و نجاتمان می داد...شاید رابطه ی ما را با خدا محکم تر می کرد...شاید بهانه های ما را برای ترس از مرگ، از بین می برد...نمی دانم...فقط می دانم که هر وقت نوزادی را در آغوش می گیرم، از حسرت می میرم.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
چه آیه ی دلنشینی! خیال می کردم که بهشتیان، پاک پاک اند. خیال می کردم بهشتیان با من و تو فرق می کنند. یا عارف اند یا سالک و لا غیر...اما این آیه، همه ی تصوراتم را باطل کرد. تخیلاتم را محو کرد و باور جدیدی را برایم به ارمغان آورد.بالای منبرها که از بهشت و بهشتیان حرف به میان می آمد، تصورم در حد قهرمان قصه های تشرفات و رویاهای صادقه بود. یا آدمهایی که به قول معروف، نفس شان حق است و نگاهشان روشن... حالا این آیه آمده تا به من بگوید؛ نه زهرا! اینطوری ها هم که فکر می کنی نیست.آدم های بهشتی مثل تو و رفیق تو و همسایه ی تو و همکار تواند.آنها هم ممکن است توی دلشان زنگار کینه و حسد و هر خوی زشت دیگری باشد.اما آن عمل صالحی که قرآن رویش تاکید دارد، توی انبان اعمالشان فراوان است. آدم ها، این آیه می گوید که معصوم نیستند و به هر حال خرده خطاهایی دارند.خرده خطاهایی که مانع از بهشت رفتن شان نمی شود. این آیه می گوید توی بهشت نوبت خداست که زنگارها را از دل بهشتیان پاک کند و زلال شان نماید... این آیه را بخوانید و ذوق کنید...البته بی خیال خودتان نشوید اما...دیدار ما به قیامت،در بهشت... کنار نهرهایی که قرار است از زیر قصرها و تخت های ما جاری شوند... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی ها توی زندگی به چیزی اعتقاد پیدا می کنند و تجربه بهشان ثابت می کند که می شود به آن چیز، با نگاه یک قاعده ی جدید در زندگی نگریست. قاعده ای که اغلب ریشه در باورهای مذهبی دارد . و معمولا می شود برای عموم مردم هم صادرش کرد.لابد شما هم مثل من از این مقدمه سر نخی نگرفته اید و دلتان چند تا مثال باحال می خواهد که قضیه را حل و فصل کند...خب صبر کنید... مادر بزرگم نفس حقی دارد. از آن آدمهاست که عمرشان تلف نشده و همه اش هم خیر و برکت داشته...او می گوید: یک شب با خودم حساب کردم و دیدم شب قدر که به برکت اش شناخته می شود، حتما شامل معنویات و مادیات باهم است.برکت شب قدر در رزق و روزی ای است که هم از لحاظ مادی قابل اهمیت است و هم از لحاظ معنوی. بنابراین ، مادر بزرگم چنین استنباط کرده که جدای همه ی اثرات ملکوتی و روحانی که این شب بر روح می گذارد، برکتی هم نصیب مال و اموال آدم می شود.برکتی که با هیچ معامله ی پر سودی قابل مقایسه نیست. بیست سال قبل مادر بزرگم یک کیسه ی سبز دوخت و شب بیست و سوم رمضان، هر چی پول داشت توی آن ریخت. از آن به بعد هم ، باز هرچی پول دستش می آمد توی کیسه ی سبزش می ریخت و هرمقداری هم که لازم داشت از همان کیسه بر می داشت. مادر بزرگم می گوید: از بیست سال قبل تا امروز، هیچ وقت این کیسه خالی نشده. و حتی هزار تومانش هم کلی برکت و خیر داشته...قاعده ی مادربزرگم یک بند دیگر هم دارد و آن اینکه: باید به خدا اعتماد کرد.نباید پولهای کیسه را بشمری.باید بگذاری به حساب خدا که حساب پولهایت را هم دارد.تو فقط از این کیسه به مقداری که نیاز داری باید برداری و به بقیه ی پولها کاری نداشته باشی... مثال دومم در مورد حرفیست که بابا می زند. او می گوید: درزندگی به این قاعده رسیده ام که خواندن رساله ی احکام و عمل کردن به آن، از فرآن خواندن واجب تر است.او می گوید: رساله ی احکام، شیوه ی درست زندگی کردن و طبق قاعده زندگی کردن است.همه ی حرف قرآن هم همین است که مومنان باید طبق قاعده زندگی کنند.کلی هم که کتاب دینی بخوانی، اگر احکام بلد نباشی، همه ی عمرت برفناست... اول احکام را بخوان بعد اگر خواستی برو سراغ قرآن... تجربه ی بعدی مال مادرم است.از بچگی یادم هست مادرم هر وقت مهمانی می گرفت و دست تنها بود، می نشست سر سجاده .ما بچه ها شرطی شده بودیم.که یعنی مهمانی گرفت ما مساویست با سر سجاده نشستن مادرم. بعدها حکمت قضیه را فهمیدم.وقتی که خودم مهمانی می گرفتم و از دست تنهایی پیش مادرم می نالیدم برایم گفت:قصه ی تسبیحات حضرت زهرا را که بلدی؟ حضرت زهرا وقتی از زیادی کار خانه پیش پیامبر شکایت کرد و کنیزی طلب کرد، پیامبر این اذکار را به دخترش آموخت و گفت هر وقت کارت زیاد بود، اینها رابخوان...حالا شما تا ته قصه را بخوانید... تجربه ها زیادند. تجربه هایی که به قاعده تبدیل شده اند و می شود رویشان حساب ویژه باز کرد. اما تجربه هایی که بر مبنای باورهای دینی باشند و بشود باهاشان روش زندگی را بهبود بخشید، ارزشمندترین تجربه هستند.من اگر بخواهم هی مثال بزنم حالا حالاها باید بنویسم.مثالهای اطرافم زیادند.من فقط گلچین کردم. راستی! از تجربه های قاعده مند شما چه خبر؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
توی دادگاه وقتی پشت تریبون می ایستی و قراراست چیزی را ، واقعه ای را شهادت بدهی، باید خودت با همین دو چشمت آن واقعه را دیده باشی. از روی حدس و گمان نمی توان شهادت داد. از روی حرف این و آن، نمی توان در مقام شاهد قرار گرفت. حضور ، خیلی مهم است. لمس ماجرا اهمیت ویژه ای دارد. جوری باید شهادت بدهی که انگار همین الان هم واقعه پیش چشمت است. این را قاضی می فهمد... . . . نشسته ای به تشهد. گویی پشت همان تریبون دادگاه ایستاده ای. سرت را انداخته ای پایین و حالا می خواهی شهادت بدهی...اشهد ان لا اله الا الله... شهادت می دهی که خدااینجاست. گویی داری می بینی اش. داری حس اش می کنی. لمسش می کنی. شهادت که دروغ نمی شود. دروغ را قاضی زود می فهمد. زود دست آدم را رو می کند.تشهد، وقت رو کردن آدم هاست. . . . شهادت می دهم که خدا ، یکی است و همین است که دارم می بینم اش. و این محمد، که لبخند روی لبش، غم از دلم می گیرد، بنده و فرستاده ی همین خداست...درود خدا بر او و خاندانش...پس: سلام بر تو محمد...و سلام بر ما که درمحضر همچون خدا و همچون فرستاده ی خدایی هستیم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانم سرت شلوغ است خودت هزار و یک حرف نگفته داری با این فرصت هایی که ما از خودمان می دزدیم و وقت خلوت کردن با خدامان را هم نداریم...تکلیف معلوم می شود. می دانم انتظار زیادیست از دل بی تاب ات هم بی خبر نیستم که به آمدن این رمضان نیاز مبرم داشت اما... یک خواهش کوچک دارم نخواستی بیا بخوان و رد شو.دلگیر نمی شوم. اما اگر خواستی... در این ماه پر از حاجت و اجابت...دعایم کن. دارم از درد به خودم می پیچم. و باز می دانم...تو جنس این درد را می شناسی.درکم میکنی... ممنونم رفیق! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||