سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴

بکوپ پا، دست

 

 

یک وقتایی نشسته ایم. یکهو می زند زیر خنده. در حد قهقهه. ما با تعجب نگاهش می کنیم و می پرسیم چی شد؟

می گوید یاد فلان خاطره افتاده که فلان اتفاق افتاد و فلانی، فلان طور شد و فلان دیالوگ ردو بدل شد و ... کلی هم می خندد و برای ما می تعریفد.

من اینجور وقتها با حیرتی تمام نشدنی نگاهش می کنم. یادآوری خاطرات برای من در حد یک لبخند است. بهترین خاطرات را هم که یادآوری کنم برای خودم، در حد یک حس خوب و یک لبخند، در من بروز و ظهور دارد. هیچ وقت نمی توانم با یادآوری یک خاطره، قهقهه بزنم. مخصوصا اگر خودم با خودم باشم و توی ذهنم یاد چیزی بیفتم.

قهقهه زدن را کلا دوست ندارم اما اینجور قهقهه زدن را چرا. خوشم می آید. ولی بلدش نیستم.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴

دعای رهبر بود و آن شهدای دست بستۀ ما...

قدم اول مذاکرات را برداشتیم.

انگار هم هوا خوب است و لبخندهایی روی لب جان گرفته است.

من بیشتر، این روزها نگاه می کنم به برق چشمان محمد یوسف و محمدجوادم. فکر میکنم به آیندۀ اینها. به فردایی که قرار است از انرژی های صلح آمیز استفاده کنند و زندگی شان تمیزتر و سالم تر از ما باشد که اینقدر به نفت سیاه تکیه داریم.

کنار ضریح امام حسین(ع)، زن عربی که از بالا تا پایین ضریح هی دست می کشید و به زبان خودش زمزمه داشت، هی می گفت: «الشّباب! الشّباب!» من این را کنار ضریح حضرت معصومه(س) خیلی شنیده بودم که مادربزرگها و مادرها هی برای جوانان دعا می کردند اما دیدم این قضیه، عمومیت دارد. جوانان ما الان بر قله های دین و علم باید بایستند و قد بکشند. دعا برایشان، فقط محدود به ازدواج و کار و خانه نمی شود. همین دعا برای به سرانجام رسیدن مذاکرات هم, دعا برای جوانان و کودکان ماست. دعا برای فردایشان که روشن تر از امروز باشد.

ما دست و دلبازانه برای فردای بچه ها دعا می کنیم.شاید عمر ما کفاف ندهد شیرینی  نتیجۀ این مذاکرات را ببینیم اما قطعا کودکان و جوانان ما خواهند دید.

قربان برق چشمانشان که الهی ماندگار باشد و پر از امیدشان نگه دارد.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴

حال من خوب نیست

روزه‌داری امسال برای من خیلی سخت بود. چیزی شبیه مردۀ متحرک هستم. حرف زدن هم از من انرژی می‌گیرد. راه رفتن و کار کردن و خم و راست شدن که دیگر هیچی...

از خودم لجم می گیرد: همین؟ من همین بودم؟ همین یک ذره جان و توان؟ یعنی یک ناهار نخوردن و یکی دو لیوان آب نخوردن اینطوری دارد اذیتم می کند؟ بسیار غبطه می خورم به حال کسانی که راحت روزه می گیرند. در دلم و به زبانم تحسین شان می کنم. واقعا ذوق زده می شوم وقتی می بینم کسی که روزه دار است، هی می رود و می آید و پر انرژی حرف می زند و شوخی می کند و کار می کند. این عالی است و روحیۀ عجیبی به من می دهد. یعنی می شود اینطوری هم بود. می شود اینطوری که من هستم، نبود. اینقدر بی حال و بی جان و بی انگیزه.

نفس هایم با سروصدا بالا و پایین می روند. در رختخواب از این پهلو به آن پهلو می شوم، آخم در می آید بس که بی حالم. انگار هزار پرنده دارند به من نوک می زنند. 

من از بچگی بنیۀ قوی ای نداشتم. اما گاهی جلوی مشکلاتم سرسختی کرده ام طوری که خودم به حیرت افتاده ام. سرسختی ای که بیشتر ادا در آوردن بوده اما حس خوشایندش را هنوز دوست دارم. چه ادا درآوردنی که مال ده پانزده سال پیش بود و چه هر از گاهی الان و این روزها....

اگر راحت روزه می گیرید، قدر بدانید این حالتان را. 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم تیر ۱۳۹۴

بالاخره وبلاگم زنده شد. هوراااااا

به به! سلام

خوبی نازنینم؟

چطوری؟؟ بهتری؟

منو می شناسی؟

یادت میاد من کی هستم؟

منم مامانت...

تکون نخور...آروم باش... هول نکن...

تو یه مدتی بیهوش بودی. کما...آره همون کما.

خدا تو رو به ما برگردوند.

نگران نباش... خوب می شی عزیزم

می شی همون خوشگل قبلی... بهت می رسم. نگران نباش.

بخند مامان

بخند....

 

پ.ن: در راستای ایرادات اساسی که برای سرور بلاگفا ایجاد شد و ما را کلی در این گیرو دار اخبار بد جهان، غمزده کرد... آرشیو وبلاگم ناقصی دارد، اساسی هم ناقصی دارد. اما خب، خدارو شکر که همین هم آمد.

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴

من نه منم

 الان ساعت 2:30 نیمه شب است.

من همیشه این ساعت بیدارم. باید بیدار بمانم و گرنه کارهایم زمین می مانند. فقط دلم برای آن ساعات اولیۀ صبح می سوزد که خوابم. نمی توانم شروع هیاهوی زندگی را بشنوم و ببینم.

 

من همیشه این ساعت بیدارم. و افکار مختلفی توی سرم چرخ می زند. از دورترین خاطرات تا آخرین شان. معمولا سر خواباندن بچه ها، زیاد انرژی خرج می کنم. طوری که هنوز بعد از دو ساعت از خوابشان، باورم نمی شود خواب باشند. 

 

من همیشه این ساعت بیدارم. کلی کار نکرده دارم. کتاب نخوانده. دوخت و دوز. نقاشی. وبگردی. به گمانم در اوج خوشبختی با بچه ها، آرزوی پنهانم این باشد که این کارها را کاش می شد توی روز انجام دهم. مثل خیلی های دیگر. اما نشده فعلا. 

بچه ها که می خوابند، من انگار آزاد می شوم. نه اینکه اسیر باشم. نه! اما دست و پایم را عشقی به نام مادری می بندد و نمی گذارد نقش متفاوت تری را بگیرم. من حتی در روز، با وجود تلفنهای کاری و سفارش کار و اداره ارشاد رفتن و برو بیایی که دارم، باز هم مادرم. باز هم توی اداره ارشاد، دنبال محمد جوادم که دستش لای در آسانسور گیر نکند. و دارم به محمد یوسف تذکر می دهم که توی خلوت راهروهای یک اداره، نباید صدایش را بالا ببرد و آواز بخواند. و توی تلفن ها، باز صدای محمد جواد و محمد یوسف، موسیقی حرفهای من است که گاهی حتی حرف طرف را متوجه نشده، مجبورم بگویم بله بله! وگرنه مکالمه تلفنم کشدار می شود و دعوای دو برادر، به جاهای باریک می رسد.

بنابراین پررنگ ترین نقش روزهای من، همین مادری است. حتی اگر نشریه دربیاورم و توی رادیو چیزکی بخوانم و جلسات متعدد اداری داشته باشم.

اما شب، و بهتر بگویم نیمه شب، این لباس پررنگ را از تنم بیرون می کشم. کتان سبکی را می پوشم که مرا آزاد می کند از آن هجمۀ مسئولیت. می شوم زهرایی که دوست دارد بنویسد. یا وبگردی کند یا الکی حتی به ناخن و لباسش ور برود، یا حتی کتاب ده بار خوانده ای را ورق بزند. من نیمه شبها خودم هستم. اگر با خود خودم کار دارید، این موقع مهمان چای و نسکافۀ شبانۀ من شوید.

من همیشه این ساعت بیدارم. مزاحم نیستید. 

 

اما این را هم باید آخر این پست اضافه کنم که اگرچه آزادی ام را خودم به افتخار خودم و برای خودم نیمه شبها جشن می گیرم، اما باز هم آن هورمون زنانه و مادرانه در من ترشح می شود. ساعت به ساعت می روم بالای سر بچه ها. صدای نفس شان به صورتم بخورد. ببوسم شان. پتویشان را صاف و صوف کنم. هذیان اگر می گویند نوازش شان کنم تا آرام  شوند و از خوابهای آشفته، هل شان می دهم به خوابهای آرام. به هر حال من یک مادرم. حتی اگر نیمه شب، آزادی خودم را با کارهای دلخواهم جشن گرفته باشم.

 

وشاید اعجاب مادری همین جا باشد. همین اسارت شیرین. باور کنید که من هم روزها خوشبختم و هم شبها.... و شاید بی اغراق، خوشبختی روزهایم شیرین تر باشند حتی... دیوانه ام. نه؟!

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴

وسط زندگی

رسماً کم آورده‌ام.

نپرس توی چی؟

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴

20 فرمانِ زهرا

1- کم کاری تیرویید را جدی بگیرید...

2- گوشۀ لب هایتان شل و وارفته نباشد. کمی بالا بیاوریدش لطفا. این می شود لبخند....

3- هیچ وقت به هیچ دوستی، به احترام روزهای خوش، بی احترامی نکنید. پژمرده می‌شوید. شک نکنید...

4- مراقب کلمات تان باشید. کلمات زیادی بی رحمند گاهی...

5- بچه ها را دوست داشته باشید. تمرین کنید که زحمت شان را رحمت ببینید...

6- اگر نمی توانید در مورد دیگران قضاوت نکنید، همیشه وقت قضاوت کردن، خودتان را جای او ببینید...

7- هدیه بخرید برای کسانی که هیچ توقع هدیه از شما ندارند... بی مناسبت باشد لطفا!

8- نسبت به تغییرات، زود واکنش منفی نشان ندهید. شاید اوضاع قرار است بهتر شود...

9- از کلمۀ اه، اوه، واه، عیش، و حالم به هم خورد، کمتر استفاده کنید.

10- خاطرات تان هرقدر هم که تلخ باشند، جزئی از شما هستند. دوست شان داشته باشید و یادشان کنید...

11- غصۀ دیگران را هم بخورید. نگویید خودمان کم غصه داریم؟!... بالاخره کسی هم هست که غصۀ شما را بخورد...

12- مادر اگر دارید، برایش نامه بنویسید. نامه، نامه، نامه... و نه هیچ چیز دیگر.

13- هر از گاه بادکنک بخرید و بازی کنید. رنگ بادکنک شاد و جیغ باشد لطفا!

14- تصور کنید یک سرطان ناجور در حنجرۀ شما ریشه کرده که نباید به خاطرش داد بزنید... واقعا داد نزنید اینقدر!

15- یک روز در هفته را بگذارید: روز بدون وای فای! کیمیاگر می شوید در آن روز.

16- یک وقت هایی برق ها را خاموش کنید. انگار که برق رفته واقعا! شمع روشن کنید و زیر نور آن، با خانواده چایی بخورید.

17- یک مداد خوشگل، یک دفتر خوشگل سهم شماست اما همین ها ارثیۀ فرزندان شماست. در آن فحش و لعنت به این و آن ننویسید. خوب و زیبا و امید بخش بنویسید.

18- عرق بیدمشک زیاد بخورید...

19- پرده ها را کنار بزنید. بگذارید آفتاب تا وسط خانه سرک بکشد...

20- گاهی بین قبرها قدم بزنید. 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴

کارنامه 93

بالاخره بهار اومد.

سالی که گذشت براى من از چند جهت تجربه بزرگی بود:

+ مدیریت دوتا بچه همزمان، اونم دوتا پسر

+ مسوولیت یک نشریه با تمام شیرینی ها و سختی هایش

+ درک معنای واقعی حق الناس در ادای حق افراد مختلف این نشریه

+ تجربه تربیت با آرامش و تربیت فاقد آرامش

+تجربه یک سفر آسیایی اروپایی و معنای عمیق معنویت که مانع از خطا میشود

+به مهد سپردن پسرک و تجربه تنهایی شگرفی که براى جفتمان اتفاق افتاد

+ تجربه یک رابطه دوستی که با پس و پیش شدن کلمات متزلزل شد

+ بنایی و در میان خاک و خل زندگی کردن

+ تجربه اعتیاد و رهایی من از گروههای وایبر و واتس اپ

+ حس اینکه چقدر برخورد با پسرکی که دارد دنیای انترنت را کشف میکند، سخت است

+ تجربه استرس های ناجور وقت بیمار شدن یک عزیز

و کلی تجربه های دیگر. ... من به سالی که گذشت، نمره ى 18 میدهم. و براى خودم قابل قبول تر از سال 92 است. 

از خدا ممنونم که به من کمک کرد و در تمامی لحظات کنارم بود. 

 

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳

قاط

بلاگفای شما قاطی نکرده؟

میرم بخش نظرات، نظرات خصوصی یه وبلاگ ديگه رو میاره. حتی میتونم ادیتش کنم. یا حذفش کنم.

بعد یهو می پره میاد روی صفحه خودم. 

 

پ.ن:  تازه قدر نظرات وبلاگ خودم را فهمیده ام. بس که این چندبار، وبلاگهای عجیب و پیامهای ناجور و بد محتوا دیده ام. 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳

کارت پستال مسافر

 

 

خواهرم کارت پستال درست کرده.

داده به دوستش .

دوستش رفته ایتالیا. همراه جمعی برای تبریک سال نوی میلادی و تبلیغ دین اسلام.

با گروه های مختلفی دیدار داشته.

کارت پستال خواهرم را داده به جناب واتیکان!

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر