از بارانی می نویسم که مرا خیس نکرد...عاشق کرد!
 الان ساعت 2:30 نیمه شب است.

من همیشه این ساعت بیدارم. باید بیدار بمانم و گرنه کارهایم زمین می مانند. فقط دلم برای آن ساعات اولیۀ صبح می سوزد که خوابم. نمی توانم شروع هیاهوی زندگی را بشنوم و ببینم.

 

من همیشه این ساعت بیدارم. و افکار مختلفی توی سرم چرخ می زند. از دورترین خاطرات تا آخرین شان. معمولا سر خواباندن بچه ها، زیاد انرژی خرج می کنم. طوری که هنوز بعد از دو ساعت از خوابشان، باورم نمی شود خواب باشند. 

 

من همیشه این ساعت بیدارم. کلی کار نکرده دارم. کتاب نخوانده. دوخت و دوز. نقاشی. وبگردی. به گمانم در اوج خوشبختی با بچه ها، آرزوی پنهانم این باشد که این کارها را کاش می شد توی روز انجام دهم. مثل خیلی های دیگر. اما نشده فعلا. 

بچه ها که می خوابند، من انگار آزاد می شوم. نه اینکه اسیر باشم. نه! اما دست و پایم را عشقی به نام مادری می بندد و نمی گذارد نقش متفاوت تری را بگیرم. من حتی در روز، با وجود تلفنهای کاری و سفارش کار و اداره ارشاد رفتن و برو بیایی که دارم، باز هم مادرم. باز هم توی اداره ارشاد، دنبال محمد جوادم که دستش لای در آسانسور گیر نکند. و دارم به محمد یوسف تذکر می دهم که توی خلوت راهروهای یک اداره، نباید صدایش را بالا ببرد و آواز بخواند. و توی تلفن ها، باز صدای محمد جواد و محمد یوسف، موسیقی حرفهای من است که گاهی حتی حرف طرف را متوجه نشده، مجبورم بگویم بله بله! وگرنه مکالمه تلفنم کشدار می شود و دعوای دو برادر، به جاهای باریک می رسد.

بنابراین پررنگ ترین نقش روزهای من، همین مادری است. حتی اگر نشریه دربیاورم و توی رادیو چیزکی بخوانم و جلسات متعدد اداری داشته باشم.

اما شب، و بهتر بگویم نیمه شب، این لباس پررنگ را از تنم بیرون می کشم. کتان سبکی را می پوشم که مرا آزاد می کند از آن هجمۀ مسئولیت. می شوم زهرایی که دوست دارد بنویسد. یا وبگردی کند یا الکی حتی به ناخن و لباسش ور برود، یا حتی کتاب ده بار خوانده ای را ورق بزند. من نیمه شبها خودم هستم. اگر با خود خودم کار دارید، این موقع مهمان چای و نسکافۀ شبانۀ من شوید.

من همیشه این ساعت بیدارم. مزاحم نیستید. 

 

اما این را هم باید آخر این پست اضافه کنم که اگرچه آزادی ام را خودم به افتخار خودم و برای خودم نیمه شبها جشن می گیرم، اما باز هم آن هورمون زنانه و مادرانه در من ترشح می شود. ساعت به ساعت می روم بالای سر بچه ها. صدای نفس شان به صورتم بخورد. ببوسم شان. پتویشان را صاف و صوف کنم. هذیان اگر می گویند نوازش شان کنم تا آرام  شوند و از خوابهای آشفته، هل شان می دهم به خوابهای آرام. به هر حال من یک مادرم. حتی اگر نیمه شب، آزادی خودم را با کارهای دلخواهم جشن گرفته باشم.

 

وشاید اعجاب مادری همین جا باشد. همین اسارت شیرین. باور کنید که من هم روزها خوشبختم و هم شبها.... و شاید بی اغراق، خوشبختی روزهایم شیرین تر باشند حتی... دیوانه ام. نه؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت   توسط زهرا  | 

رسماً کم آورده‌ام.

نپرس توی چی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت   توسط زهرا  | 

1- کم کاری تیرویید را جدی بگیرید...

2- گوشۀ لب هایتان شل و وارفته نباشد. کمی بالا بیاوریدش لطفا. این می شود لبخند....

3- هیچ وقت به هیچ دوستی، به احترام روزهای خوش، بی احترامی نکنید. پژمرده می‌شوید. شک نکنید...

4- مراقب کلمات تان باشید. کلمات زیادی بی رحمند گاهی...

5- بچه ها را دوست داشته باشید. تمرین کنید که زحمت شان را رحمت ببینید...

6- اگر نمی توانید در مورد دیگران قضاوت نکنید، همیشه وقت قضاوت کردن، خودتان را جای او ببینید...

7- هدیه بخرید برای کسانی که هیچ توقع هدیه از شما ندارند... بی مناسبت باشد لطفا!

8- نسبت به تغییرات، زود واکنش منفی نشان ندهید. شاید اوضاع قرار است بهتر شود...

9- از کلمۀ اه، اوه، واه، عیش، و حالم به هم خورد، کمتر استفاده کنید.

10- خاطرات تان هرقدر هم که تلخ باشند، جزئی از شما هستند. دوست شان داشته باشید و یادشان کنید...

11- غصۀ دیگران را هم بخورید. نگویید خودمان کم غصه داریم؟!... بالاخره کسی هم هست که غصۀ شما را بخورد...

12- مادر اگر دارید، برایش نامه بنویسید. نامه، نامه، نامه... و نه هیچ چیز دیگر.

13- هر از گاه بادکنک بخرید و بازی کنید. رنگ بادکنک شاد و جیغ باشد لطفا!

14- تصور کنید یک سرطان ناجور در حنجرۀ شما ریشه کرده که نباید به خاطرش داد بزنید... واقعا داد نزنید اینقدر!

15- یک روز در هفته را بگذارید: روز بدون وای فای! کیمیاگر می شوید در آن روز.

16- یک وقت هایی برق ها را خاموش کنید. انگار که برق رفته واقعا! شمع روشن کنید و زیر نور آن، با خانواده چایی بخورید.

17- یک مداد خوشگل، یک دفتر خوشگل سهم شماست اما همین ها ارثیۀ فرزندان شماست. در آن فحش و لعنت به این و آن ننویسید. خوب و زیبا و امید بخش بنویسید.

18- عرق بیدمشک زیاد بخورید...

19- پرده ها را کنار بزنید. بگذارید آفتاب تا وسط خانه سرک بکشد...

20- گاهی بین قبرها قدم بزنید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط زهرا  | 

بالاخره بهار اومد.

سالی که گذشت براى من از چند جهت تجربه بزرگی بود:

+ مدیریت دوتا بچه همزمان، اونم دوتا پسر

+ مسوولیت یک نشریه با تمام شیرینی ها و سختی هایش

+ درک معنای واقعی حق الناس در ادای حق افراد مختلف این نشریه

+ تجربه تربیت با آرامش و تربیت فاقد آرامش

+تجربه یک سفر آسیایی اروپایی و معنای عمیق معنویت که مانع از خطا میشود

+به مهد سپردن پسرک و تجربه تنهایی شگرفی که براى جفتمان اتفاق افتاد

+ تجربه یک رابطه دوستی که با پس و پیش شدن کلمات متزلزل شد

+ بنایی و در میان خاک و خل زندگی کردن

+ تجربه اعتیاد و رهایی من از گروههای وایبر و واتس اپ

+ حس اینکه چقدر برخورد با پسرکی که دارد دنیای انترنت را کشف میکند، سخت است

+ تجربه استرس های ناجور وقت بیمار شدن یک عزیز

و کلی تجربه های دیگر. ... من به سالی که گذشت، نمره ى 18 میدهم. و براى خودم قابل قبول تر از سال 92 است. 

از خدا ممنونم که به من کمک کرد و در تمامی لحظات کنارم بود. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط زهرا  | 

بلاگفای شما قاطی نکرده؟

میرم بخش نظرات، نظرات خصوصی یه وبلاگ ديگه رو میاره. حتی میتونم ادیتش کنم. یا حذفش کنم.

بعد یهو می پره میاد روی صفحه خودم. 

 

پ.ن:  تازه قدر نظرات وبلاگ خودم را فهمیده ام. بس که این چندبار، وبلاگهای عجیب و پیامهای ناجور و بد محتوا دیده ام. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

خواهرم کارت پستال درست کرده.

داده به دوستش .

دوستش رفته ایتالیا. همراه جمعی برای تبریک سال نوی میلادی و تبلیغ دین اسلام.

با گروه های مختلفی دیدار داشته.

کارت پستال خواهرم را داده به جناب واتیکان!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

تقریبا مطمئنم  که دیگر هیچ وقت، هیچ دوستی پیدا نمی کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

پسرک را زدم.

گرفته بود همۀ سوزن خیاطی ها را در فرش فرو کرده بود. بیشتر از ده تایش را از  لای پرز فرش بیرون کشیدم اما مطمئن بودم باز هم هست. عصبانی شدم. زدمش.

گریه کرد.

بغلش کردم و خودم هم زدم زیر گریه. دلم یکهو برای بچه هایی سوخت که والدینشان دائم آنها را به هر بهانه می زنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

 کلی شلوار پسرک را وصله زدم. همه هم زانوی سمت چپ.

حالا که پا شدم زانوی چپم، هی خالی می کند و می لنگد... انگار همۀ وصله ها را به زانوی خودم می زدم و حالیم نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

یک آرمان شهر وسط بیابان بسازند. با شرایط خاص و نفس گیر و کلی امتحان و تست و فلان و بهمان، شهروندان آن را انتخاب کنند. آدمهایی که به غایت مهربانند. خیرخواهند. هوای محیط زیست و پاکیزگی و سکوت و آرامش و آب و ... را هم دارند. مسجدشان باصفاست. مدرسه شان با صفاست. حتی توی تصادف وسط خیابان و ناراحتی شان هم صفا می بینی. به هیچ دری هم قفل و چفت و بست نیست. همه به هم اعتماد دارند. مادرها با حوصله اند. مردها اخمو نیستند. پولها کثیف نیستند. یکی که زمین می افتد هزار و یک دست دراز می شود برای کمکش. مغازه دارش کم نمی گذارد که زیاد هم می گذارد. 

ازین چیزها دیگر...

یک جای خوب خوب....

 

پی نوشت:

1- حالا نگو وقتی امام زمان بیاید همین شکلی می شود. خودم می دانم. می گویم قبل از آمدنش خوب است این را ببینیم. موقع آمدنش که قاعدتا طبیعی است.

2- حالا کی امتحان و تست بگیرد را خودم هم نمی دانم. ولی یک جوری باید آدمها از فیلتر رد شوند و در این شهر ساکن شوند.

3- خودم که فکر نکنم دو روز بیشتر در این شهر دوام بیاورم. خوب بودن سخت نیست. خوب ماندن سخت است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  |