یکشنبه شانزدهم آذر 1393

شمر وجودت را بشناس 2

 

یکی دیگر از چیزهایی که در وجودم چندک زده و ول کن من نیست را معرفی میکنم:

"ولش کن! "

ایشان(! ) واقعا قدرت زیادی دارد. ریز و کوچک است اما مرا سر جایم می نشاند اساسی.  وقتی می آید، حتی اگر عزمم براى کاری جدی باشد و برایش برنامه ریزی کرده باشم و وقتم را گذاشته باشم، یکهو مثل بستنی آب شده، وا میروم. لازم نیست بگوید:ولش کن! 

همین که می آید، براى سست شدنم بس است. خیره میشود توی چشمهایم. پلک هم نمیزند تا وقتی من کار را ول کنم و راهم را بگیرم و بروم. 

ولش کن، شمر نامردی است. خیلی جاها سر وقتم آمده که من کلی براى آن کار، خودم را بالا وپایین کرده ام و امکاناتم را سنجیده ام و برایش هزینه ای حتی خرج کرده ام. ..او که پا به میدان گذاشته، من کم آورده ام. آنهمه برنامه ریزی، پر. ....

"ولش کن" جایی میان تصمیم گیری براى یک کار خیر، آمده یقه ام را گرفته. گاهی جایی که شک نماز، سراغم آمده، نطقش گویا شده.  گاهی قرار است به کار مهم و جهادی ای دست بزنم و اد آمده سر وقتم.  گاهی ثواب نماز اول وقت را گرفته از من.  گاهی توفق دعا و زیارت و اعمال خاص مستحبی را از من سلب کرده. گاهی باید از حقی در جمع ( خانوادگی، یا کاری ) دفاع میکردم و آمده خیره شده توی چشمهایم، لالم کرده. 

گاهی گاهی مرا چسبانده به کار جزءی و ناچیزی و از انجام کار مهم و اثرگذاری بازم داشته. 

گاهی کلمات خوب خوب خوب را از واژگان من بیرون کشیده و من، سهل انگارانه یک دیدار طلایی را به صم بکم گذرانده ام بی آنکه چیزی بگویم و بهره ای ببرم. تنها با این وعده که باز هم وقت هست. حالا ولش کن! 

این شمر بدذات، سر همتها و عزم ها و تلاشهای مرا بیخ تا بیخ بریده. نگذاشته مرحله ای، جلو بروم. 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم آذر 1393

هنرمندی روی امواج صدا

توی ماشین نشسته ایم. صدای عین صاد می آید. نميدانم سی دی است یا رادیو. حرفای قشنگی میزند. صدا توی ماشین استریو شده. دارم به واژه ها فکر میکنم. به حرفایی که مرحوم صفایی دارد در مورد انسان میزند. .. غایت زندگی. ... رشد و کمال. ... نور. ..

نميدانم چه قدرتی در صدا هست که در تصویر نیست.  من اگر همین سخنرانی را از تلویزیون میدیدم و گوش میکردم، مطمئنم که اینقدر برایم اثرگذار نبود. حواسم میرفت سمت شکل عمامه بستن و رنگ قبای بالا منبری و فرم نشستن پا منبری ها و مدل گریه کردن شان . حتی مدل تزیین صحنه و پشت منبر هم اگرچه انسان می پسندد که هنرمندانه کار شود، اما باز، همان هم حواس مرا پرت میکند. براى همین است که هر چه نکته اخلاقی از منبرها یادم مانده، حاصل شنیدن صرف بوده و رادیو اینجاست که در انتقال مفاهیم باورمندانه، بیشتر برایم اولویت داشته. 

سالهاست تلویزیون برایم در حد اخبار بیست و سی، تک و توک مستندهای اجتماعی و سیاسی و گفتگوهای فرهنگی است. چون میدیدم که باورهایم، در همه آن سالهایی که فیلم بین قهاری بودم و برنامه ها را، همه را مرور میکردم، سست میشد اما قوی نه! 

این سالها مانوسم به رادیو. و بیشتر از همه، امواج رادیو معارف بوده. این رادیو مرا دقیق تر کرده توی زندگی. قدرت تحلیلم را رشد داده.  مجموعه باورهای ذهنی مرا مرتب کرده. دسته بندی کرده. تشویشات عقیدتی ام را کمتر کرده. 

رادیو حتی هوش موسیقایی مرا بالاتر برده. ( جالب اینکه رادیو معارف اصلا موسیقی ندارد ولی آواها بر اساس علم به موسیقی، ترکیب شده و همین به من کمک کرده است. )

اینها را گفتم که بگویم مناسبتهای مذهبی که اغلب برنامه های رادیو( و ایضا تلویزیون ) را حال و هوای خاصی میدهد، براى من مثل دانشگاه است. پیچ رادیو را که میپیچانم انگار تمام حواسم میرود سمت واژه ها. و همه چیز ختم میشود به آنچه من از پس این واژه ها در می یابم و براى زندگی ام شاهکلیدش میکنم.  فکر میکنم اگر برنامه سازان رادیو حواس شان به من وامثال منی که تا این حد، به قدرت صدا امواج صوتی، باور داریم، باشد، برنامه های بهتر و جهت دارتری خواهند ساخت که دنیای ما را قشنگ تر کند. 

انتخاب یک منبری عیار بالا، جاگذاری درست و روی حساب آواها، تلفیق صداها و میزان حزن یا شادی نهفته در صدای گوینده، همگی موثرند در تغییر و تحول جهان بینی یک شنونده رادیو. هنرمندانه باید به تکه دوزی اینها پرداخت مخصوصا اینکه رسانه،  وقف دین باشد. این مسلما خیلی سخت تر است. 

 

 

پ.ن. همیشه وقتی به مخاطبان اینچنینی رادیو و طیف وسیع و مختلف فرهنگی اجتماعی شان فکر میکنم، هول برم میدارد. نوشتن و برنامه ساختن براى این طیف وسیع خیلی سخت است. خیلی. 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم آذر 1393

شمر وجودت را بشناس 1

شمر زمانه من یکی نیست. چندین و چند نفر است ( البته اگر ملاک شمارش آن را نفر بگذارم).

یکی از این شمر ها که دارد هی افسوس و کاشکی در من میکارد، همین "حالا نه، بعدا" است.

این جناب"حالا نه، بعدا" می آید روی ذهن و حوصله و دغدغه هایم سوار می شود و نمی گذارد دست به "اقدام" بزنم.

اقدام کردن خیلی مهم است. آدم، اگر اقدام نکند همان پله اول نردبان می ماند. آدم اگر اقدام نکند، روحش که قدرت رشد و تکامل داشته، کوتوله می ماند.  آدم اگر اقدام نکند، با وجود چلچراغ های عظیم، اتاق دلش، تاریک می ماند. اصلا آدم اگر اقدام نکند، می ماند. می ماسد. 

این یکی از شمرهای وجود من است. 

یادی از بزرگی، عزیزی، دوستی، یا رفیقی از سالهای دور میفتم و دلم ميخواهد بهش زنگ بزنم. می دانم شنیدن صدایش از پس امواج، آرامم میکند. یا. ..آرام اش میکند. شاید لازم است بدهی ام را بهش بپردازم. شاید لازم است بابت تقصیری، عذرخواهی کنم . اصلا شاید باید بزنگم که بگویم هستم بیادت. اما "حالا نه، بعدا" می آید وسط. خودی نشان میدهد و سستم میکند و می رود. 

 

پوست موز افتاده وسط پیاده رو. باید آن را بردارم. باید فکر بعدی هایی را بکنم که ممکن است آن را نبینند و پا رویش بگذارند. بعدش؛ وای!  

باید خم شوم و پوست موز را بردارم. تا اراده میکنم خم شوم،  "حالا نه، بعدا" می آید جلوی پایم مینشیند. چشمک میزند انگار که سحرم کرده باشد. و من رسما بى تفاوت می شوم به افتادن بعدی های خودم! 

 

فرزندم پشت سر هم سوال می پرسد. سوالاتی که نمیشود دست به سرش کرد. باید روی حساب و کتاب جوابش را بدهم چون پایه های اعتقادی اش را دارم شکل میدهم. باید براى خاطر جواب دادن به سوالات این وروجک، کتاب بخوانم. باید سرچ اینترنتی کنم. باید از جزوات قدیم و جدید، نکته برداری کنم. این کار حوصله می خواهد. "حالا نه، بعدا" میگوید:حالا نه، بعدا. ... و انگار مخدر میریزد توی خون من که طرف هیچ کتابی نروم. 

 

و این تازه یکی از شمرهای رخنه کرده در وجود من است که تازگی ها شناختمش. 

آن شمر بدذات تخدیر روحم کرده. انگشت گذاشته روی بینی اش که:هیس! حرف نزن. کاری نکن. بگذار زندگی و عمر، همینجوری خودش بگذرد و برود. ....

 

باید اهل " اقدام کردن" شد.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393

پای کوه الوند. ...

دو روزی رفتم همدان...

همدان براى من هنوز تازه است. نميدانم چه حسی در این شهر هست که در من رخنه کرده.  من دیوانه وار، دوستش داشته ام و دارم. همسرم میخندد. و خانواده ام هرگز اینطور که من همدان را عاشقانه دوست داشته ام، نبوده اند. همدان اگرچه در دوران دانشجویی من، سر به سر دل و روحم گذاشت و خاطره تلخ کاشت، اما باز هم این باعث نمیشود که من همدان را دوست نداشته باشم. 

 

همدان، شاید بوی عطر پیراهن خاکی عمو احمد را میدهد. شاید آن روزها که من هم اتاق عموی شهیدم بودم، جلوه ای تازه ازین شهر را برایم معلوم کردند. که من تا آخر، کنار عمو ماندم، چهار سال بزرگ شدم. و همین بزرگ شدن، تلخی ها را برایم نیست کرد و برعکس کاری کرد که حالا توی زندگی متاهلی، ناباورانه به خود سرسختم نگاه کنم که چگونه میجنگد و حفظ میکند و عشق میورزد. 

 

همدان شاید همراه صدای نفس های آقا جواد در وجودم ماندگار شده. که "بزرگمرد" اگر بگویند، فورا یاد آقا جواد میافتم."کریم و بخشنده"اگر بگویند، چهره دوست داشتنی اش می آید جلوی چشمم.  "مهربانی"اگر بگویند دلم پر میزند براى. آن بغل کردنش وقت خداحافظی ما از همدان و بدرقه ى گرم او که برایمان پنجاه هزار تومان صدقه میداد و یاد آوری میکرد رسیدیم حتما بزنگیم.  جمعه صبح بالای سنگ سرد قبرش به هق هق افتادم که کاش دنیای قشنگ جشمهایش را یکبار دیگر میشد ببینم. 

 

همدان شاید همراه قرآن خواندن مولود برایم حس تقدس و تازگی میدهد. مولود خیرخواه به تمام معناست. همسرم ناباورانه به مهربانی مولود چشم میدوزد. میگوید این زن، همتا هم دارد؟ ؟

مولود سرشار از معنویت است. عالم بالا، عالم پیامبران، عالم امامان،  عالم مردگان ، و جایی فراتر از بیت المعمور با خانه قلبش فاصله ای ندارد. همسایه اند انگار. 

 

همدان شاید کوه و آبشار و درخت و گل و هوای پاک و آسمانی آبی و خیابانهایی دلباز داشته باشد، ولی من به چیزهایی غیر اینها دلخوشم. 

 

پ. ن1:اذان تبلتم هنوز به افق همدان است. فکر میکنم همراه این اذان، مولود وضو میگیرد و چادر سرش میکند. کاش بماند برایم. ...

پ.ن 2: قرار است کتاب عمو احمد را شروع کنم به نوشتن. نميدانم عمرم کفاف میدهد یا نه. نميدانم قلمم یاری میکند یا نه. ولی نیت کرده ام و از خدا خواسته ام کاری کند که این کتاب را روزی مولود، بنشیند و ورق بزند و بخواند. این شاید الان بزرگترین حاجتم باشد که لو دادم. 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم آبان 1393

بست زن،

 

 

من اگر نویسنده نمیشدم شاید صحاف خوبی میشدم.
توی مدرسه، بچه ها اگر دفترشان را میدادند که یادگاری بنويسم، اول پارگیهایش را میچسباندم. یا اگر از کسی کتاب امانت میگرفتم، حتما کارم به چسب چوب و صحافی آن هم میرسید. این اتفاق آنقدر براى من تکرار شده که حد ندارد. بارها شده با خودم چسب چوب و چسب نواری برده ام و نشسته ام گوشه ای از حرم. این زیارتنامه های پاره را بست زده ام.
یا توی کتابخانه ها هم دقیقا به همین شکل، اول کتاب را چسبانده ام و بعد شروع کرده ام به ورق زدن آن.
همیشه عادت دارم وقت وضو گرفتن، چک کنم که مانعی مثل چسب روی دستم نباشد. ...
پولهای خانواده را هم من میچسبانم. اسکناسهای پاره و مچاله را با دقت و وسواس عجیبی میچسبانم. لذت میبرم ازین کار. 
چند روز پیش، پسرک را برده بودم دندانپزشکی. روی میز اتاق انتظار پر بود از برگه های کتاب های پر پر.
از منشی چسب نواری و منگنه گرفتم. یکساعت تمام همه را درست راسی کردم. همه هاج و واج تماشا میکردند. بعد از من پرسیدند:شما مربی مهد هستید؟
گفتم نه، و توی دلم گفتم:شما نمیدانید، این شغل دوم من است.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم آبان 1393

مهدی بیا

 

 

امسال شاید تا دهم محرم، یکجوری بشود که حسین علیه السلام کارش به گودال و سینه سنگین و انگشت و انگشتر نرسد. شاید عمرسعد پیشنهاد پسر زیاد را نپذیرفته باشد. اصلا شاید مسلم یک سپاه عظیم آماده کرده باشد. شاید حج حسین علیه السلام هم ناتمام نمانده باشد. شاید کوفه آن کوفه نامردی ها نباشد دیگر. ....

من هرسال فکر میکنم وقت آن است که آدمهای صحنه مقابل کمی بصیرت به خرج دهند. وقت آن است که امام و ولی خود را شناخته باشند. هرسال خیال میکنم آن واقعه قرار نیست همانطور که ماجرایش را شنیده ام، دوباره تکرار شود. 

منتظر تحولم. ...

پ.ن. کتیبه های سیاه را درآوردیم تا خانه مثل سالهای قبل، بشود یک حسینیه کوچک. گوشتکوب بشود میکروفن. درهای قابلمه بشود سنچ. دبه ها بشوند طبل. ...و صدای حسین حسین در ساعاتی که همسایه استراحت نمیکند، از خانه بلند شود. امسال من مداح تر از قبل میشوم. ...

پ.ن2. نشسته ام پای منبر کلی کتاب. کتاب آه، کلمات امام حسین علیه السلام، فرهنگ سخنان امام حسین، جزوات کوچک و بزرگ. .... نذر کرده ام چند تا نقطه، بیش از آن چیزی شوم که قبلا از حسین ( ع )میدانستم. قرار است براى رادیو معارف هم  همین زهرای بزرگتر از پارسال، قلم بزند. باشد که نذرم قبول شود. 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393

بی تو و با تو.....

من هیچ وقت دوستی نداشتم که همراهم بماند.

همیشه آدم ها عبوری بوده اند.اگر هم مانده اند بیشتر به خاطر عقبه ای که خودم برایشان ساخته ام، نگهشان داشته ام تا اگر حرفی، اذیتی، بی اعتنایی و کم خبری ازشان دیدم، به دل نگیرم و دوستشان داشته باشم. ولی واقعا آنها هم برایم نمانده اند.  یادشان آرامش می شود در قلبم. و دوری شان زخم می زند.

عیب از کجاست نمی دانم.  من هیچ وقت اهل تیکه انداختن و رنجاندن نبوده ام. واقعا دلم نمی خواسته زبانم تلخ باشد. واقعا سعی کرده ام اگر کسی هم رمیده، برگردانم. و تجربه های تلخ برایم تا به حال اتفاق نیفتاده.

حالا این وسط بعضی ها هستند که رفقایی که در عالم مجازی پیدا کرده اند و چفت شده اند و همراه شده اند را مثال می زنند. من اینجور وقتها ترجیح میدهم لبخند زنان کناری بایستم و کامنتهاى دلبرانه آنها را در سکوت بخوانم.

اینطوری انگار راضی ترم، خدا راضی ام کرده وگرنه میشدم همولایتی غصه ها. ... گرچه همواره تنهایی سیخونک می زند به پهلویم.

 

 

پ.ن: ندارد

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم مهر 1393

برای مهتاب

 

 

 

اسمت را نمی دانم ولی مدت هاست منتظرت بودم.

کاش مرا بشناسی.

کاش بدانی که شده بودی حاجت بزرگ دلم.

کاش عمرم قد بدهد که خنده های نقلی ات را ببینم و بشنوم که به من می گویی خاله! شاید هم آله! شاید هم شاله! شاید هم ...له...

خوش آمدی مهتاب.

خوش آمدی به دنیای پیامها و کامنت ها و پلاس ها و لایک ها.

خوش آمدی به دنیای دوستت دارم های دیجیتالی و الکترونیکی و پیامکی.

من دوستت دارم. این چند تا کلمه را می سپارم که زمان با خودش حمل کند و بیاورد تا وقتی که تو سواددار شوی و بتوانی بخوانی. این لحظه ها که لبان غنچه ای ات را باز و بسته می کنی و نورِ این دنیا چشمانت را می زند و دلت بهانه بهشتِ قبلی را می گیرد، من له له می زنم که زودتر تورا ببینم.

مهتاب زیبا! سیده مهتاب زیبا! سیده مهتاب زیبای صادره از شهر خمین! 

واینک؛ این تو و این دنیای ما...

*** عطش شکن هم مادر شد. مبارکش باشد.

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم مهر 1393

مواد لازم برای من شدن

اعتراف میکنم که من ترکیبی هستم از مادرم، پدرم و اندیشه های به فعلیت رسیده. 

من مادر و پدرم را قبول داشتم. به آنها اعتماد داشتم و به میزان اعتمادم به آنها وجودم ازشان تاثیر گرفت.

حالا من زهرا نیستم. معترفم که خودم نیستم وهر آنچه که خوبى در من هست، حاصل تقلید+یادگیری+ اندیشه های مثبت من در مورد افعال پدر و مادرم است. و هر آنچه منفی است، حاصل عدم اعتمادم به پدر و مادر، و خودگردانی و خود فعلی خود من است. 

معترفم که هر آنچه خود کردم، باز خودم نبودم. مادرم بودم به علاوه ناشی گری های خودم. پدرم بودم به علاوه سستی ها و کژی های خودم. 

چراغ راه من همانی بود که دست پدر و مادر دست به دست شده بود. 

حالا معنای اصالت خانوادگی و اثربخشی خانواده بر افراد را میفهمم. 

و براى هزار بار، از مادر و پدرم ممنونم که آنها نیز به نوبه خود، جمعی از خوبیهای پدرومادرشان شدند و از اجدادم متشکرم که میل به خوبی کردن را در ژنها، منتشر کردند.

 

پ.ن: تولد باباست. مبارکش باشد.ثمره میلادش،  اینهمه زندگی است که در من آفرید و در خیلی های دیگر که یا میشناسم یا نمیشناسم. دستش را میبوسم. 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم مهر 1393

لا زَمانهای من

یکی از مسائلی که من باهاش درگیرم (و اصولا هر آدمی که توی کار فرهنگی و رسانه باشد، با آن درگیر است) این است که خیلی زودتر از موعد یک مناسبت، باید در آن غرق شوی، ته و توی آن را دربیاوری و به خاطر شغل یا دغدغه های خاص دیگر، خیلی زودتر از دیگران، سیر زمانی را باید رد کنی.

مثلا من الان دو ماهی هست که درگیر محرمم.(فکرش را بکنید که مناسبتهای با شکوه ذیحجه را هم که حالا باید شیرینی اش را بچشم، رد کرده ام.) مقتل را خوانده ام. مطالبی را که لازم است از آن بیرون کشیده ام. شعرهای مرتبط با این موضوع را ، همه را خوانده ا م. گزینش هایم را کرده ام. اشک هایم را هم وقت کار، ریخته ام. چه بسیار شب و نصفه شبهایی که یک خط، مرا میخکوب خودش کرده. یک خطابه، یک حدیث، یک سیر تاریخی، یک تغیر عقیده. من در این دو ماه هی لرزیده ام. هی لب گزیده ام. هی بغض هایم را قورت داده ا م و کار کرده ام.

اما این بد نیست. مشکل کار آنجاست که حالا که من همه این ها را رد کرده ام، تازه مردم عادی می سند به محرم. می رسند به روضه های هر روز و هر شب. بعد من حس می کنم خیلی هایشان را شنیده ام. حس می کنم چقدر فلان منبری دارد تکراری حرف می زند. یا چقدر فلان مجری دارد شعر قدیمی می خواند. اینهایش بد است. اینها که تو را از مردم بغل دستی ات فروتر می اندازد و تو حس می کنی چقدر بدی که داری روی تک تک کلمات مداح، اِن قُلت می آوری و تحلیل و تفسیر می کنی....

 

پ.ن: سختی کار نشریه این است که آدم باید تقویم جلوی رویش باشد وگرنه در مکانی لا مکان و زمانی لا زمان گم می شود.

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر