چهارشنبه پنجم شهریور 1393

کوچ شهریوری

کسی هست توی اقوام که دارد کوچ می کند و می رود. کسی که باهم خیلی اختلاف فاز داشتیم ولی همیشه همدیگر را دوست داشتیم. کسی که مهربان بود. ساده بود. عاقل بود. با هم، همباور و هم اعتقاد نبودیم اما خیلی وقتها می نشستیم و از زندگی می گفتیم. از نکات تربیتی بچه ها. از شیوه های آموزشی که باید روی بچه ها اعمال کرد. از تجربه ها.

فرزندان ما دوتا هم با هم اخت بودند. هر وقت می رفتیم تهران، محمدیوسف عشق می کرد که با فرزندانِ او بازی کند. توی وایبر پیام می داد: سورنا! نیکو! من دارم میام تهران. بیایدها.

و آنها هم صدای جیغ و سوت و هورا می فرستادند که حتما میایم...

خوب بود... هر دو فضای متفاوتی را در کنار هم تجربه می کردیم. من لا به لای حرفهایم چهارتا حدیث می‌گنجاندم که او ذوق می کرد از شنیدنش و باورش نمی شد که این ها حدیثند و مثلا حرف فلان دانشمند و فیلسوف نیستند. 

حالا دارد کوچ می کند به کشوری دیگر. بچه هایمان که از هم دور شوند کم کم همدیگر را فراموش می کنند. خودمان هم کی به دوری اخت کرده ایم که این دومین بارش باشد...

خلاصه که یک آدم مهربان، به هزار و یک دلیل دارد از وطن ما می رود. و من ناراحت خودم نیستم. مجبورم که به این دوری عادت کنم . من ناراحت آن بچه هام که پرچم رقصان جمهوری اسلامی ایران را در میدان ها و پل ها و خیابانهای ونکوور نمی بینند. 

هی فلانی!      هر جا رفتی، خدا به همراهت. تو و دوستی خدا را.

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393

به پدر و مادرم، به فرزندانم و به بازمانده هایم

مرتضی اوینی که شهید شد، گفتم هر شب جمعه برایش یس می خوانم. واقعا هم میخواندم تا یک جایی نمی دانم کی، فراموش کردم این قرارم را.

دایی یوسف که مرحوم شد، گفتم هر شب جمعه برایش یک صفحه قرآن می خوانم. خودش سی سال تمام برای همسرِ مرحومش، و برای باقیِ اموات، هر شب جمعه 14 تا یس می خواند. یک صفحه قرآن خواندن که کاری نداشت....

ولی داشت. چون ادم یادش می رود سر قرارش بماند.

آقاجواد که مرحوم شد، با خودم گفتم هر روز صبح برایش یک قل هو الله هدیه می فرستم. فرستادم. ولی از یک جایی به بعد یکی در میان شد. حالا البته قرارم را ول نکرده ام ولی باز هم شاکی ام به خاطر فراموشی ام.

...

من اگر مردم، خدا کند کسی باشد که سر قرارش بماند و یک صلوات، هدیه بفرستد برای منِ فقیر.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393

شکست این دوتا آدم

خبر طلاق آزاده نامداری و فرزاد حسنی، شوکه ام کرد. فکر می کنم دوتا ادم موفق وقتی می آیند با هم جفت و جور می شوند، همه انتظار دارند اینها بیشتر از قبل بدرخشند اما ... شکست اینها یک جورهایی ذهنیت های ما را زخمی می کند.

اینها فقط خودشان دوتا نیستند که حالا بعد از طلاق دارند اذیت می شوند. برای خیلی ها ذهنیت سازی می کنند که وضع ال و بل است و نمی شود دیگر به ازدواج فکر کرد، و همان دوستی بهتر است، و دیدی؟ اینها اگر نتوانند که ما سرشاخش هستیم و .....

من هیچ کدام از این دوتا مجری را از اول هم دوست نداشتم و خوشم نمی آمد ازشان ولی حالا این شکست شان حتی روی منی که از این دو خوشم نمی آمد اثر کرده.

می ترسم برای ترس هایی که بعد از شنیدن این خبر، در دل جوانها ایجاد شد

می ترسم برای پا پس کشیدن خیلی ها از قضیه ازدواج

می ترسم از توی دل خالی شدن ها

می ترسم از حسرت و اندوه و ای وای هایی که قرار است توی جمع های خانگی و محافل اجتماعی نقل جلسه شود

 

قبول که شکست برای هرکسی هست اما آن کسی که ادعای برتری و موفقیت دارد، شکستش داغان تر کننده است برای خودش. و برای آنهایی که او را باور کرده بودند.

ترس آخرم اینکه: می ترسم برای ذهن هایی که همه چیز را به هم ربط و تعمیم می دهند...

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم مرداد 1393

روشنایی عزیزم

هر ماه مبارک رمضان، فرزندی در قلبم متولد می شود

نامش را "روشنایی" می گذارم

روشنایی، بنیه قوی ای ندارد. زود می چاید. زود تب می کند. به دوازده ماه نکشیده می میرد.

دوباره سال بعد، فرزندی درون من چشم می گشاید. باز هم نامش را "روشنایی" می گذارم. به این امید که بماند.

به این امید که بلد شده باشم زنده نگهش دارم.

    که قوی شود. پر و بال پیدا کند.

         که مادرش را هم پر و بال دهد.

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم تیر 1393

چه رمضانی است امسال! برو بیایی دارد برای خودش. می آید توی دلم، دلم را روشن می کند. می گردد توی صحن و سرای قلبم. بعد می رود بیرون. با یک خطای کوچک، یا یک اخم، یا یک تندی، یا یک حرف سبک.....

می رود بیرون، می آید تو. می رود بیرون، می آید تو.

پارسال نشد روزه بگیرم . ولی بروبیای رمضان امسال که من روزه دارم حسابی درگیرم کرده. 

شماها چطورید با این ماه پرشور؟

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم تیر 1393

رزق لرزشی

 

 

کم پیش می آید که پای پستی توی وبلاگ ها گریه کنم. خاطره نویسی ها و ادبی نویسی ها تقریبا بی حس و سِر کرده اند مرا. ولی گاهی به پستی می خورم که قاشق می اندازد توی پوست روحم. مرا مثل هندوانه می تراشد. آبم می کند. اشکم فقط با التماسهای پسرک یا ترس از سردرد بند می آید. 

بعد من تا چند روز با نویسنده آن وبلاگ زندگی می کنم. گاهی حتی اسم وبلاگ را هم فراموش می کنم اما تکانش هنوز با من هست تا مدتها. توی دعاهایم که از رزق و روزی چیزی به میان می اید، کودکانه گاهی دعا می کنم که از اینجور پستها که بلرزاندم زیاد به تورم بخورد. به چشمم بیاید. و منِ وب نگرد و تنبل را با پستهای چند ریشتری ملاقات دهد.

رزق وبلاگی هم از آن رزق هاست که خلانه است اما رزق خوشمزه ای است. گاهی از سرمقاله روزنامه ها و مجلات هم جدی تر می لرزاندت.

بیش باد....

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم تیر 1393

فرق ستاره و سیاره... سر کلاس علوم

 

یک شب می آید

که من خواب ستاره ببینم

بالاخره آن شب می آید که من دیگر سیاره زمین را توی خواب نبینم

فقط ستاره ببینم

فقط ستاره

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم خرداد 1393

گل برای خاله گل گل

 

 

نمی دانم چند ماهه بودم که اولین کلمات را گفتم.

خاله رقیه توی همان حال و هوای یادگیری کلمات، کلمه "گل" را یادم داده بود. من هم از همان وقت ها بهش گفتم خاله گل گل!

خاله گل گل برای من یک خاله تمام عیار بود. عروسک می خرید.لباس می خرید. قشنگ ترین تراش ها و پاک کن ها و دفترها را برایم می خرید. هر چیزی که تو یخانه اش داشت و من از دهنم می پرید که : چه خوشگل! فوری می داد به من. از روسری و رژگونه و عطر و سنجاق سینه، از کیف دستی کوچک و آینه و جوراب شلواری و  قاب عکس. 

خاله گل گل مدیر یک مدرسه بزرگ بود. اصلا شاید خود شما هم یک روزی شاگردش بوده باشید. یک دبیرستان توی تهران. کجای تهران؟ جنوبی ترین قسمت... طرفهای پاسگاه نعمت آباد. بلدید؟ حالا خانه اش کجا بود که هر روز صبح پا می شد و می رفت آنجا؟ شمالی ترین نقطه تهران؛ ولنجک. ازش پرسیده بودند چرا اینهمه راه می روی تا برسی آنجا. رفتنش راحت باشد، برگشت اش با همه خستگی و کلافگی و توی ترافیک ماندنش سخت است.

گفته بود: دلم می خواهد برای بچه های جنوب شهر زحمت بکشم. دوست دارم نتیجه زحمتم را ببینم توی زندگی شان. دوست ندارم بچه ها، پا روی پا بیندازند و پشت سرم فحش ردیف کنند.

همین جور هم شد. خاله گل گل برای بچه های آن منطقه که اغلب وضعیت مالی خوبی نداشتند و اکثرا در خانواده درگیر اعتیاد و دعواهای خیابانی و فقر بودند، زحمت کشید. برای بچه ها توی مدرسه خوابگاه درست کرد تا بچه هایی که مشکلات خانوادگی دارند در خوابگاه درس بخوانند. توی مدرسه دوچرخه خرید و گذاشت که بچه ها توی حیاط مدرسه بازی کنند. کلی کبوتر ریخت توی حیاط. آکواریوم به چه بزرگی ساخت برایشان . بهترین معلم ها را آورد تا دیگر نیازی به کلاس کنکور رفتن نداشته باشند. معلم ها هم به خاطر اعتبار خاله می امدند. با کمترین هزینه( که هم زمان در مدارس دیگر آنچنانی پول می گرفتند) آمدند درس دادند.

هر سال 90 تا 95 درصد از بچه ها توی کنکور قبول می شدند و خاله گل گل که خودش بچه نداشت، برای دانه دانه ی انها ذوق می کرد و خبر قبولی فلانی و فلانی و فلانی (که مشکلات اساسی توی زندگی شان داشتند) را می آمد می داد.

خاله گل گل هوای همه را داشت. یکی دنبال کار می گشت، یکی با شوهرش دعوایش شده بود. یکی تصادف کرده بود... همه جا خاله حاضر بود برود و حال ادمهای دوروبرش را خوب کند. خوب حرف می زد و از دل آدمها غم را می برد و جایش امید می کاشت. با این ترفند که: به خودت ایمان داشته باش!

خاله گل گل را از وقتی دانشگاه رفتم، خاله رقیه صدا زدم چون دیگر خجالت می کشیدم جلوی بقیه بهش بگویم گل گل!

ازدواج که کردم جای مادرم، پشت سرم گریه کرد. نگران شد.

تمام این سالها هنوز وقتی می آمد هدیه می داد و شلوغ کاری می کرد. 

تمام این سالها همه ذوق ما این بود که عید بیاید و برویم خانه شان توی تنکابن. ما که می رفتیم، آخر خوشی مان بود بس که خاله گل گل هوای ما را داشت. و هوای بچه های مرا. و هوای شوهر مرا....

امسال عید، خاله مریض بود.

پیگیری درمانش هم منتهی شد به اینکه دو سه هفته قبل، دریچه قلب نازنینش را عوض کردند. آهنی اش کردند که به جای پوم تاک، تیک تیک صدا کند.

بعدش هم که هی حالش بد شد و هنوز که هنوز است توی بیمارستان است.

رفتم دیدمش. داشت دیالیز می شد. کلی دستگاه بهش وصل بود و روز قبلش اصلا هوشیاری نداشت. مرا که دید خندید. گفت: من خوبم ها! نگران نباش.

اینها را از پشت آن ماسک اکسیژن گفت.

حالا اینها را نوشتم که برایش دعا کنید. شما بشوید بچه ی نداشته اش. برایش دعا کنید که خوب شود. بشود همان خاله گل گل من! بشود همان که ما به ذوق دیدنش، عید را عید می کنیم.

دعا کنید تا عید نیمه شعبان، به حق امام زمان(عج) برگردد خانه. دیگر نماند بیمارستان دِی. که در نبودنش دی شده همه روزگار ما.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم خرداد 1393

خنجر کلمه

یک وقت هایی هم هست که بچه می شوم. بی منطق. حرف ناجور می زنم. نفرین الکی می کنم. کاسه صبرم را می زنم زمین، می شکنم. ور ور غر می زنم. بالا و پایینم کنی، آرام نمی شوم.

کم هست...ولی هست. مثل هر آدم دیگری یکهو از کوره در می روم.چاک بست خورده ی زخم های کهنه ام سرباز می کنند. کلماتم بی رحم می شوند. 

اسمش را می گذارم خشم قلمبه. خشمی که یکهو قلمبه می شود و درز پیدا می کند به بیرون. آبرویم را می برد. ذات خرابم را رو می کند برای عزیزترین کسانم.

بعد از خشم قلمبه اما چیزی هست که من اسمش را می گذارم باران. می بارم. بچه می شوم اما از آن بعد که بچه ها ظریف و شکننده و زلال و دل نازک اند.

بچه می شوم. گریه می کنم. زود تر از آنچه فکرش را بکنی خشمم فرو می ریزد. پشیمانی تار می تند دورم. غصه ی بد بودنم را می خورم. غصه ی حرفهایی که نباید رگبار می شد. غصه ی پاکی خودم که آلوده اش کردم به ننگ عصبانیت. غصه ی لحظاتی که می شد آنجوری نباشم اما شدم.

و در تمام این بد شدن ها، ترکی می خورد دیوار حرمت ها. از دیشب تا الان دارم ماله می کشم روی این ترک ظریف که نیست شود.نمی شود.

ترک ظریف، شاخ و شانه می کشد برایم. بد بودنم را به رخم می کشد. یادم می آورد که خشم قلبمه چه سم مهلکی است. ودر هیچ شرایطی خوب نیست.

باران ام الان. بارانی که زلالم نکرده هنوز. بارانی که شر می خورد روی روحم. ولی کلماتم را نمی تواند هیچ رقمه بشوید. 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393

یک دردسر


مثلا قرار باشد کسی را دلداری دهی و بگویی:هی فلانی! بیا فراموش کن این آدم را. ....

و فلانی عاشق شده باشد. 

و آن آدم توی خاطراتش هی راه برود. ....

و فلانی دنبال راه چاره بگردد که برگردد به زندگی. 



چه باید گفت؟ 

چطوری باید راه رهایی جلوی پای فلانی باز کرد؟ 

شما جای من بودی، چطوری واژه ها را انتخاب می کردید؟ 



نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر