از بارانی می نویسم که مرا خیس نکرد...عاشق کرد!
بالاخره بهار اومد.

سالی که گذشت براى من از چند جهت تجربه بزرگی بود:

+ مدیریت دوتا بچه همزمان، اونم دوتا پسر

+ مسوولیت یک نشریه با تمام شیرینی ها و سختی هایش

+ درک معنای واقعی حق الناس در ادای حق افراد مختلف این نشریه

+ تجربه تربیت با آرامش و تربیت فاقد آرامش

+تجربه یک سفر آسیایی اروپایی و معنای عمیق معنویت که مانع از خطا میشود

+به مهد سپردن پسرک و تجربه تنهایی شگرفی که براى جفتمان اتفاق افتاد

+ تجربه یک رابطه دوستی که با پس و پیش شدن کلمات متزلزل شد

+ بنایی و در میان خاک و خل زندگی کردن

+ تجربه اعتیاد و رهایی من از گروههای وایبر و واتس اپ

+ حس اینکه چقدر برخورد با پسرکی که دارد دنیای انترنت را کشف میکند، سخت است

+ تجربه استرس های ناجور وقت بیمار شدن یک عزیز

و کلی تجربه های دیگر. ... من به سالی که گذشت، نمره ى 18 میدهم. و براى خودم قابل قبول تر از سال 92 است. 

از خدا ممنونم که به من کمک کرد و در تمامی لحظات کنارم بود. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط زهرا  | 

بلاگفای شما قاطی نکرده؟

میرم بخش نظرات، نظرات خصوصی یه وبلاگ ديگه رو میاره. حتی میتونم ادیتش کنم. یا حذفش کنم.

بعد یهو می پره میاد روی صفحه خودم. 

 

پ.ن:  تازه قدر نظرات وبلاگ خودم را فهمیده ام. بس که این چندبار، وبلاگهای عجیب و پیامهای ناجور و بد محتوا دیده ام. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

خواهرم کارت پستال درست کرده.

داده به دوستش .

دوستش رفته ایتالیا. همراه جمعی برای تبریک سال نوی میلادی و تبلیغ دین اسلام.

با گروه های مختلفی دیدار داشته.

کارت پستال خواهرم را داده به جناب واتیکان!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

تقریبا مطمئنم  که دیگر هیچ وقت، هیچ دوستی پیدا نمی کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

پسرک را زدم.

گرفته بود همۀ سوزن خیاطی ها را در فرش فرو کرده بود. بیشتر از ده تایش را از  لای پرز فرش بیرون کشیدم اما مطمئن بودم باز هم هست. عصبانی شدم. زدمش.

گریه کرد.

بغلش کردم و خودم هم زدم زیر گریه. دلم یکهو برای بچه هایی سوخت که والدینشان دائم آنها را به هر بهانه می زنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

 کلی شلوار پسرک را وصله زدم. همه هم زانوی سمت چپ.

حالا که پا شدم زانوی چپم، هی خالی می کند و می لنگد... انگار همۀ وصله ها را به زانوی خودم می زدم و حالیم نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

یک آرمان شهر وسط بیابان بسازند. با شرایط خاص و نفس گیر و کلی امتحان و تست و فلان و بهمان، شهروندان آن را انتخاب کنند. آدمهایی که به غایت مهربانند. خیرخواهند. هوای محیط زیست و پاکیزگی و سکوت و آرامش و آب و ... را هم دارند. مسجدشان باصفاست. مدرسه شان با صفاست. حتی توی تصادف وسط خیابان و ناراحتی شان هم صفا می بینی. به هیچ دری هم قفل و چفت و بست نیست. همه به هم اعتماد دارند. مادرها با حوصله اند. مردها اخمو نیستند. پولها کثیف نیستند. یکی که زمین می افتد هزار و یک دست دراز می شود برای کمکش. مغازه دارش کم نمی گذارد که زیاد هم می گذارد. 

ازین چیزها دیگر...

یک جای خوب خوب....

 

پی نوشت:

1- حالا نگو وقتی امام زمان بیاید همین شکلی می شود. خودم می دانم. می گویم قبل از آمدنش خوب است این را ببینیم. موقع آمدنش که قاعدتا طبیعی است.

2- حالا کی امتحان و تست بگیرد را خودم هم نمی دانم. ولی یک جوری باید آدمها از فیلتر رد شوند و در این شهر ساکن شوند.

3- خودم که فکر نکنم دو روز بیشتر در این شهر دوام بیاورم. خوب بودن سخت نیست. خوب ماندن سخت است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

خیاطی کردن از آن چیزهایی است که خیلی کلافه ام می کند اما واقعا دوست دارم یاد بگیرم. نمی دانم این تناقض را کجای دلم بگذارم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

آدم ها اگر پلک زدن دو چشم شان همزمان نبود، چه ترسناک می شدند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  | 

آدم های زیادی در زندگی من موثر بوده اند. آدمهایی که شاید تحصیلات آنچنانی هم نداشته اند اما چیزی یادم داده اند که فراموشم نمی شود. انگار خدا شاه کلیدهای زندگی مرا در دستان آدمهای مختلفی قرار داده که من باید به آنها برسم  شاه کلید را ازشان بگیرم. یعنی تا به آنها نرسم، آن کلید را به دست نخواهم آورد.

بعضی از آدمها هم بودند که با وجود اینکه واقف بودم به ضعفهایشان، اما باورم شده بود که آنها درک زندگی کردن به معنای واقعی را دارند. و با وجود داشتن آن ضعفها، باز هم در مسیر درست و ایده های ترو تازه هستند. بنابراین من آن ها را هم قبول داشتم به معلمی خودم. 

گاهی سر سجاده که حال و هوا می گیرم دعا می کنم خدا از این جور آدمها سر راهم بگذارد. من تا همۀ کلیدهای قفلهای بسته را پیدا نکنم، بازی زندگی ام تمام نمی شود. من باید با اینهمه کلید، به در قلعۀ اصلی برسم. بتوانم با دیو سیاه بجنگم و فرشته ی نفسم را از چنگال او آزاد کنم.

***

وقتی توی شبکه های اجتماعی می چرخم، به کامنتهای متعدد تکراری در صفحات مختلف برمی خورم.می بینم عه! اون آدم این آدم را می شناسد. عه! اون یکی که من دنبالش می کردم با این یکی رفیق جان جانی است. عه! این هفت هشت ده نفری که فکر می کردم جدا از همند، با هم رفیقند، یا با هم رفیق شده اند.... 

آدمهایی که خیلی با هم متفاوتند اما رفیقند، برای من همیشه جالب بوده. من در خانواده ای بزرگ شدم که در عین اینکه هر کدام یک مدل زندگی داریم، اما طبیعتا انتخاب مان برای دوستی و همنشینی، کسانی بوده اند که شباهت بیشتری در نزدگی و مدل نگاه و عقایدشان به ما داشته اند. این که بتوانی در عین فرق داشتن، از بودن با کسی لذت ببری و پیگیر ارتباط با او باشی، در من نبوده یا کم بوده.

اما گاهی می بینم که کلیدم دست آدمی است که زمین تا آسمان با من فرق می کند. هنوز بلد نشده ام با کسی که اینقدر با من فرق دارد، ارتباط بگیرم. و یکی از حسرتهای دم مردن من حتما همین هاست. حتما!

***

کلا حس و حالِ ارتباط گرفتن برای من حالت نوسان دارد. گاهی آدمی می شوم که دوست دارد به همه زنگ بزند. یا اگر رفیقی قراری می گذارد، فوری اجابت می کنم. گاهی می روم توی مود پیامک زدن. حال حرف زدن با آدمها از وجودم می زند بیرون. گاهی هم سکوت می شوم. نه زنگی، نه پیامکی، نه جوابی، نه قراری... می روم در انزوای دور از اجتماع و آدمیزاد، خودم را گم می کنم. می نشینم تئوری می بافم. سرم را با زندگی خودم گرم می کنم و بچه ها و خانه و خانه داری. دور از همه....

نمی دانم کدام شاه کلید زندگی ام را گم کرده ام که به  این بلا افتاده ام. این نوسان، آسیب های جدی هم برایم داشته که هنوز درس عبرتم نشده است.

***

ارتباط گرفتن با بعضی آدمها، از آرزوهای دور و درازم بوده. مثلا خیلی دلم می خواست می رفتم رو در روی محمدحسین جعفریان می نشستم وبا او گپ می زدم. یا سید مهدی شجاعی را که حتما یکی از کلیدهایم دست اوست. یا عرفان نظر آهاری که ایده های مشابهی هم با هم داریم. یا رضا امیرخانی که شنیدن ایده هایش شادم می کند. یا محمدرضا دوست محمدی گرافیست که فکر میکنم شیطنت کارهایش را از بهرام عظیمی گرفته و ذهنش برای ایده پردازی طراحی نشریه، خوب کار می کند. یا نفیسه مرشد زاده و حبییبه جعفریان و مریم برادران که از قلم هایشان عطر خوبی استشمام می شود. دوست دارم حسن بیاتانی چند لقمه شعر توی دلم بچپاند و محسن حسام مظاهری راه و روش قدم زدن میان آدمها را یادم دهد و وحید جلیلوند هر از گاهی برایم متن قشنگی را دکلمه کند و حاج آقای قرائتی هر روز یک نکته از قرآن را توی گوشم زمزمه کند و سعید طوسی بیاید همان آیه را با صوت قشنگ در سرسرای دلم با صوت بخواند و صدایش بپیچد توی مغزم.

دوست دارم هر روز حاج آقای فرحزاد از بهشت برایم بگوید و حاج آقای عالی حدیث بخواند از آنها که مو به تن آدم سیخ می شود.

دوست دارم  با آدمهای زیادی ارتباط بگیرم. جوری شود که یکی دوتای اینها را هر روز ببینم. بیایند گشتی بزنند توی هوای نگاهم. مرا به زندگی برگردانند. مرا به کلمات بچسبانند. برایم بهشت را ترسیم کنند. مرا از این دوری دربیاورند.

الان من خودم شده  ام بنیاد بیماریهای خاص، بس که بیماری های مختلف توی تنم جا خوش کرده اند. اینها بیایند هنرشان را صدقه بیندازند به نیت شفای من. به نیت زندگی ای که ارزشش را دارد برایش هر کاری بکنی.

***

یک وقت می آید که وقت بازی تمام می شود. من گیم اُوِر می شوم. فرشته همچنان توی قفس می ماند.

کلیدها دستم را زیارت نمی کنند. می مانند. می روند. زنگ زده و کهنه می شوند اما دست من نمی رسند...

مثل آن آرزوی ارتباط که  دوست داشتم با حاج آقا مجتهدی تهرانی و  اسماعیل دولابی و قیصر امین پور و نادر ابراهیمی و صلاح الدین  عمرانی داشته باشم که نشد....

***

الان کار همیشه و هر روزم شده که برای بچه هایم دعا کنم. بگویم: خدا! کلیدهای بچه های مرا یکی پس از دیگری بهشان برسان. نگذار در حسرت یک کلید، روی سنگ قبری بنشینند و بگویند هعی!

می گویم خدا! آدمهای خوب، آدمهای ناب، آدمهایی که استعداد فرزندانم را به آنها نشان دهند و در قد کشیدنشان کمشان کنند، جلوی راهشان بگذار. بگذار لذت بودن در کنار آدمهای خوب را بچشند.

کمک شان کن تا در ارتباط گرفتن با آدمهای خوب، اهل قدم پیش گذاشتن باشند.

 

پی نوشت: آدمهای فراوان دیگری هم بوده اند که من باید نامشان را می آوردم. الان که دارم پست را می نویسم مجالم کم است. اما شاید این پست در روزها و ماهها و سالهای بعد، کاملتر شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط زهرا  |