|
|
|
|
|
گاهی برای خودم کامنت خصوصی می گذارم
وقتی ، تنها وقتی که خیلی وقت باشد کامنت خصوصی نداشته باشم. اینطوری بهتر نفس می کشم در فضای دیجیتال. مجازی بودنش را با کامنت خصوصی، جبران میکنم. کامنت خصوصی بزنید به خودتان.مزه می دهد ها.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
و خدا لبخند زد...دید عزیز زهرا دارد از صخره ها بالا می کشد و می آید... خدا به فرشته ها گفت هول نزنید. نوبت به همه تان می رسد که حسین مرا ببوئید . بگذارید ببینم آمده این بالا به چه کار؟ و حسین لبخند زد. آمده بود تا معرفتش را نشان بدهد. خدا می دانست که جگر گوشه ی زهرا سرتاسر معرفت است و علم...یقین است و حکمت...آرامش است و صبر...اما حالا بی تابی می کند قلبش برای گفتگو با خدا...حسین حرفها داشت. حرفهایی که آن پایین گفتنی نبود اما این بالا ، زیر سقف آسمان...می شد روی کلمات و واژه ها حساب کرد تا بیایند واسطه شوند و بی تابی حسین را جلوی خدا رو کنند. تا به حال کسی را دیده ای که آرزو کند بترسد؟خوف داشته باشد و بلرزد؟ حسین یادت می دهد که می شود چنین آرزویی هم داشت ؛ فقط به این شرط که آدم حس کند دارد "او" را می بیند. فقط به این شرط که آدم خوشبختی را در دامن کشیدن از دنیا ببیند. فقط به این شرط که آدم عصیان نکند مقابل "او"...بدبخت نکند خودش را و روحش را و همه ی دارو ندار وجودی اش را. این می شود که خوف از "او" لذت می شود برایش.ازش کیف می کند. دوست دارد همیشه بلرزد. دوست دارد آرام و قرار نیابد! فرشته ها گریه می کنند. انگار جگر گوشه ی زهرا دارد روضه می خواند.انگار بار آخریست که دارند او را اینجا می بینند. با لباسهای سپید.با پیشانی ای که رد خون رویش نیامده. با قلبی که چاک نخورده.وقتی حسین از تقدیرش می گوید که دوست ندارد به تاخیر بیفتد، خدا رو می کند به فرشته ها...شنیدید؟ حسین مطلع " یا ایتها النفس المطمئنه" است.عنقریب می رسد آن روز که فریاد بزند:" الهی! رضاً بِرِضاک،راضیاً بِقضائک "...فرشته ها زار می زنند.سینه می زنند.شور می گیرند. حسین چه می کند با این معرفت به خرج دادنش.عرفه می خواند یا روضه؟! از گوش و چشم اش می گوید و ذهن من و تو می رود به سمت کربلا.از روشنی دیده اش می گوید و قلب من و تو عرض ارادت می کند به شش ماهه اصغرش. از مقدرات می گوید و خون از گودال قتلگاه می جوشد و فواره می زند. حسین از هر چه بگوید لاجرم مسافر کربلا می شویم.راستی که این روز عرفه، هنوز نیامده ، شورش ما را فراگرفته...واژه های عرفه را به این نیت می خوانم که زائرم کند.مرا همنشین خودش کند. مباد که حسرت این آرزو به دلم بماند... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
من گیج شده ام.یعنی چی خدا؟ همه ی افکارم را پریشان کرده ای با این آیه.(انعام/44) می گویی : آنها که از ذکرم غافل شده اند... ما بلافاصله ادامه می دهیم: عذاب می کنی؟ سر تکان می دهی به نشانه ی نه و می خواهی بگویی که ما باز می پریم وسط حرفت.می خواهیم خودی نشان دهیم و ادای بنده های فهیم ات را دربیاوریم.می گوییم: انواع و اقسام مشکلات را بر سرشان آوار می کنی؟ می خندی.نه نمی گویی ولی از نگاهت معلوم است که باز تیر حدس مان به خطا رفته. سرمان را کمی می خارانیم و می گوییم: لابد می خواهی بگویی که دوستشان نداری.بله؟ نه گفتن تو حتمی است. ما اصلا نمی توانیم ادامه ی حرف تو را حدس بزنیم.سرمان را به زیر می اندازیم و دستهامان را در هم گره می زنیم و آویزانِ آویزان، می گوییم: خودت بگو خدا! تو هم که مقابل ما ، صبوری کامل به خرج داده ای می گویی: آنها را که از ذکرم غافل شده اند...غرق نعمت می کنم. چی خدا؟ غرق نعمت؟ ما که عاشق توییم ، اینهمه بدو بدو می کنیم و دوزار گیرمان نمی آید، بعد تو آنها را نعمت باران می کنی؟ گیج شده ام به خدا...در ذهنم نمی گنجد... تو می آیی دم گوشم، یا شاید کنار قلبم.می گویی : با این کار ، فراموششان می کنم. دلم خنک می شود ولی کمی که بیشتر می اندیشم ، بیشتر به این نتیجه می رسم که حرف تو برای آرام کردن من بوده وگرنه که تو بنده هایت را فراموش نمی کنی.شاید غرق نعمت شدن آدم ها این خاصیت را داشته باشد که شیطان وجودشان طغیان کند.و به جایی برسند که تو را انکار کنند. بیشتر فراموشت کنند.بیشتر از ذکر تو غافل شوند. و همین، همین که خدایشان را بفروشند و جایش سیم وزر بخرند ، همین یعنی بزرگترین عذاب. آره خدا؟ درست فهمیدم؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
می دونی بارون یعنی چی؟ یعنی نقطه چین تا خدا... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
به یمن تکنولوژی روز، ما شده ایم یکه تاز ثبت اتفاقات تاریخی.می پرسید چطور؟ این دوربین های دیجیتالی و خوش تراش را که می شناسید؟...همین که تا روی ماشه ی آن کلیک می کنیم فورا عکسی در حافظه ی چند گیگ اش ذخیره می شود و ما هی کلیک می کنیم و هی کلیک می کنیم. خوشحالیم که هیچ صحنه ای از زیر دست مان در نمی رود. خوشحالیم که فایل های کامپیوتر مان دارد تند و تند پر می شود و کلی عکس خانوادگی و مناظر طبیعت و حتی پلک زدن پدر بزرگ و دانه دانه ی فیگورهای کودک مان را جمع کرده ایم. بر خود می بالیم که به مدد این دوربین مدرن، ثبت لحظات تاریخی را بر عهده گرفته ایم و دیگر افسوس سوختن عکس ها و بد چاپ شدن و بد قیافه افتادن مان وجود ندارد. دیگر جدی جدی می شود توی عکسها با هر تیپ و قیافه ای، خوش تیپ افتاد و صحنه را آنقدر تکرار کرد که آن چیزی که می خواهیم از آب دربیاید و خب این بد نیست. قضیه اما از آنجایی شور می شود که درایو کامپیوتر هی هشدار می دهد که فضای خالی ندارد.مجبور می شویم پول خرج کنیم و ظرفیت کامپیوتر را بالا ببریم و دیگر ریخت آن پیغام هشدار دهنده را نبینیم. عکس ها روی هم تلنبار شده اند. از یک جور نگاه کردن کودک مان هفتاد تا عکس داریم و دلمان نمی آید هیچ کدامشان را پاک کنیم.انگار اعتماد نداریم به سیستم.می ترسیم بعضی اطلاعاتش خود به خود پاک شود و لااقل چند تایی برایمان بماند از میان آن همه عکس تکراری. عکسهایی که دلت را نمی برد. روتوش شده و کادر از پیش تعین شده. آنقدر توی صفحه ی خود دوربین این عکس ها را دیده ایم که دیگر حوصله ی تماشایشان را در مانیتور کامپیوتر نداریم چه رسد به اینکه چاپ شان کنیم و آلبوم را به خاطرشان اشغال کنیم.ته دلمان خوشیم به اینکه عکس گرفته ایم. اما چه فایده؟ پس تکلیف آن روح زنده گی چه می شود؟ یک نگاهی به عکس های قدیمی بیندازید.روح زنده گی را حس می کنید؟ کجاست که توی عکس های دیجیتالی مان پیدایش نیست؟خب ما عکس می گیریم که این روح را ماندگار کنیم.عکس می گیریم به چه امیدی؟ حالا دیگر پدربزرگ می داند که ما وقتی چپ و چپ ازش عکس می گیریم، نباید سراغ عکس هایش را بگیرد. می داند که ما خودمان هم سراغ عکس هایمان را نمی گیریم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
ببین آقا! ما چند ماهی می شود که منتظر دعوت نامه ایم. این همسایه ی ما از دختر عمویش که در فرانسه زندگی می کند، دعوت نامه گرفته و رفته.بعضی از این فک و فامیل هم دارد دعوت نامه شان جور می شود و راهی خانه ی خدا می شوند.خب ما هم دل مان حج می خواهد.دلمان می خواهد یکی ما را دعوت کند.یکی که آسمانی باشد.اگر که جیب مان پر نیست و دلمان هوایی تو شده، نمی خواهی حج فقرا را قسمت مان کنی؟ نمی خواهی دعوت نامه ات را بفرستی تا خانه ی ما؟ ببین! ما دوست داریم بیاییم خانه ات. ما از آن مهمان ها هستیم که دوست دارند دعوت شوند و رویشان نمی شود سر زده برسند سر وقت صاحب خانه .منتظر یک گوشه چشمی از صاحب خانه هستند. آقا! مهمان نمی خواهی؟ باور کن با کبوترانت کج رفتاری نمی کنیم.باور کن برایشان گندم می آوریم و هزار دل تا تو تحویل بگیری و راحت مان کنی. آقا! سند روز هشتم از ماه هشتم سال هشتاد و هشت به اسم تو خورده شده...سند یک دعوت نامه را به اسم ما بزن.بیا و رضایی کن.بیا و شرمنده مان کن.ما به این دعوت نامه ی تو احتیاج داریم.تو که بخواهی جا و غذا و رفت و آمدمان هم جور می شود.ما می آییم و پیرهن مان غرق عطر حرم می شود.ما می آییم و کوچک دو ماهه ی ما طعم بهشت را بعد از دو ماه طولانی، دوباره می چشد.به معصومیت این کوچک شیرین، دعوت مان کن... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک دیالوگ قشنگ: -: مرگ چه شکلیه؟ -: همون شکلی که زندگی کردی . . . یک بیت شعر قشنگ: بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار! فکری به حال خویش کن این روزگار نیست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
استادم دو سال پیش، سر کلاس معرفت شناسی حدیثی را به نقل از امام صادق خوانده بود که دیروز در بین تورق های پراکنده یافتمش... شخصی از بلخ آمد خدمت امام صادق ؛ امام از او پرسید در بلخ، وضع تان چگونه است؟ جواب داد:ما در وقت نعمت شکر می کنیم و اگر نعمت نداد، صبر می کنیم. حدس بزنید امام صادق چگونه پاسخ دادند... . . . امام فرمود: این کار را که سگهای ما هم انجام می دهند.چرا اینطور نیستید که وقتی نعمت داد، به جای شکر، ایثار کنید و اگر نعمت نداد، شکر نمایید؟!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت: خیلی درد کشیدی؟ گفتم: نه آنقدر که نشود تحمل اش کرد. گفت: خیلی طول کشید؟ گفتم: اندازه ی چهل هفته... گفت: اوووه! چهل هفته که یه عمره. گفتم: چهل هفته یه فرصته. گفت: فرصت چی؟ گفتم: فرصت برای سفر... گفت: به کجا؟ گفتم: به اعماق روح...به لایه های درون وجود...به ته ته چاهک دل. گفت: سختش کردی که. گفتم: اتفاقا راحت شد...بده که چهل هفته از عمرت به مقدس ترین شکل ممکن بگذره؟ گفت: ولی من آدمش نیستم. گفتم: من هم نبودم...شدم.فقط حیف! گفت: حیف؟ حیف چی؟ گفتم: حیف که تمام شد ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر اسف بار است که آدمی نمی تواند گذشته ی خود را به یاد بیاورد.گذشته ای که در رحم مادرش بوده و یا حتی پیش از آن که اصلا به این دنیا دعوت شده باشد. این خیلی بد است که حافظه ی انسان از سه سالگی شماره اندازش شروع به کار کردن می کند و قبل از آن ، هر چه به انسان گذشته فراموش می شود. در حالیکه شاید بهترین خاطرات انسان مال همان موقعی باشد که در عالمی دیگر منتظر دعوت الهی بوده تا قدم به این دنیای پر از ابتلا و بلا بگذارد.یا آن زمان که سلولهایش ، دانه دانه در رحم مادر و در آن تاریکی و تنگی شکل می گرفته و اندام هایش یکی یکی تشکیل می شده. به نظر من این لحظات باید ثبت شوند.نه از دید یک پزشک یا سونوگراف...نه! بلکه از نگاه خود جنین. کاش یادمان بود که چه اتفاقی افتاد.کاش آن صداهای مبهمی که بهش انس گرفته بودیم یادمان بود.کاش چهار ماه و ده روزگی مان یادمان بود.آن روزی که در همان تاریکی، نور خدا ظاهر شد و آمد کنارمان.دور قلب مان چرخید و"انسان" مان کرد. راستی شما دوست ندارید آن لحظات سرنوشت سازی که روح در سلولهایتان دمیدند را به یاد بیاورید؟ لابد قلب مان تند تر از حد معمول می زده...لابد خدا راز و رمزهایی را گوشزد کرده...لابد احساس فرشته بودن کرده ایم بس که این دمیدن روح ،زلال مان کرده بود.... لابد،لابد، لابد... من از این تخیلات بیزارم.تخیلاتی که الان به هیچ دردم نمی خورد، چون سندیت ندارد.باورم این است که احساس هر کدام از ما در آن لحظه ی خاص، ویژه ی خودمان بوده....تو یک جور فکر می کرده ای و من جور دیگر... شاید بعضی هایمان حتی گریه کرده باشیم از ذوق "انسان" شدن.ها؟ به هر حال این که ما آن دوران طلایی را به یاد نمی آوریم، واقعا اسف بار است.چون هر وقت که قدم مان را کج گذاشتیم و راه را اشتباهی رفتیم، شاید همین خاطرات به کمک مان می آمد و نجاتمان می داد...شاید رابطه ی ما را با خدا محکم تر می کرد...شاید بهانه های ما را برای ترس از مرگ، از بین می برد...نمی دانم...فقط می دانم که هر وقت نوزادی را در آغوش می گیرم، از حسرت می میرم.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت توسط زهرا
|
|
||