X
تبلیغات
قاصدک بارون

چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393

بالاخره

ظاهرا کتابم از پرده غیبت در می آید امسال. ...

بالاخره بعد از 4، 5سال. ...

امسال نمایشگاه کتاب، شما را دعوت میکنم به خواندن کتاب"ریسه های خاموش".

انتشارات شهرستان ادب. 

مجموعه داستان است. مخاطبش هم نوجوان به بالاست. یعنی جوری نوشته ام که نوجوان هم با قصه هاش همذات پنداری کند.

طرح جلدش را خودم هنوز ندیده ام!

حرفهای بعدی بماند براى بعد که کتاب چاپ شد    :)


نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم اردیبهشت 1393

دور و نزدیک

نزیهه از آن سر دنیا عکس فرستاده برایم. عکس پسرکش را. من دلم میلرزد.  یک حس غریبی اشک میشود، قل میخورد پایین. 

نی نی ناز خوابیده. نزیهه دارد مادر گونه، تمام قد نگاهش میکند. 

من انگار دوباره خاله شده باشم. یا حتی دوباره مادر. زوم میکنم عکس را. روی چشمهای نی نی. روی انگشتان نی نی. روی لبان غنچه ای اش. روی لبخند مادرانه نزیهه. یکبار دیگر، دوستی دیگر، طعم مادرشدن را دارد براى من هم به اشتراک میگذارد. طعمی باور نکردنی، شیرین، پر از دلتنگی اما.... که دور است. گوشه ای از آن آلمان کت و گنده، شبها نی نی کوچولوی نزیهه زبان کوچکش را بیرون می آورد و دنبال روزن شیر، چهره ى آرامش، قرمز و برافروخته میشود. دلم پیش تنهایی های نزیهه است. دلم پیش نی نی کوچولو ست. دلم گوشه ى آن آلمان کت و گنده کنار گهواره محمدصادق مانده است. 

یادش که میافتم، فقط دعا می آید به کمکم .دعاهای شکسته و نامیزان من بدرقه راه این دوست دور و نزدیک. 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم اردیبهشت 1393

انگاره

تا مینویسم"تو"،

کسی روی دکمه"دیلیت" انگشت میگذارد

و فشار میدهد. 

فانی میشوی

بی " تو میشوم

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1392

دل تکانی



حسرتهای عمرت را لیست کن.

یکی، دو تا سه تا یا بیشتر. ببین چندتا غول را لانه داده ای تا غار تو را اشغال کنند. ببین چقدر وقت است که سد بسته ای جلوی ایده های تازه تا شاید یک روزی آن خاک خورده های تبدیل به حسرت شده، به دردت بخورند.

آن ها را دانه دانه خط خطی کن. کمبود امکانات، تنبلی، بدشانسی، یا هر بهانه ی دیگری که منجر شده تو شکستی را متحمل شوی و آرزویی را برباد ببینی و حسرتش را بکاری توی دلت، همه را بریز دور. خودت را ارزیابی کن. ببین چندمرده حلاجی. بعد ا نگیزه های تازه بساز برای خودت. دیفراگمنت کن خودت را. فضاهای اضافی پرشده ی  ذهنت را آزاد کن. ذهنت را "جوان سازی" کن. تو حالا حالا ها وقت داری رفیق. حیف است که مستاجر غار بزرگ روحت، یک غول زشت بدترکیب باشد به اسم "حسرت".




نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392

نسل های انقلابی

بچه که بودم، بابا و مامان دمدمای 22 بهمن یا روز قدس، دغدغه ى درست کردن پلاکارد داشتند . یک چیزی که من دستم بگیرم و بالا و پایینش ببرم. یک چیزی که جذاب باشد براى من و خیلی وقتها توی درست کردنش سهیم میشدم. ذوق داشت. کیف داشت. مثل زنگ کاردستی بود برایم. بابا گاهی هم بادکنکهایی می خرید و با گاز شهری پرش میکرد که برود بالا. بعد رویش یک شعار مینوشت و حلقه ی نخ را رد میکرد دور مچ دستم. بادکنک واقعا بالا می ماند و خیلی ها تعجب کنان از بغل ما رد میشدند و خیلی ها هی سوال میپرسیدند و خلاصه که دیدن یک بادکنک رنگی میان زمین و هوا واقعا مزه میداد به من. بابا که شعار مینوشت درمورد شعارها برایم توضیح میداد. تحلیل های تاریخی را ساده ی ساده بیان میکرد و جوری شیرفهمم کرده بود که همیشه توی مدرسه از بقیه بیشتر بلد بودم در مورد انقلاب و حوادث بعد از آن حرف بزنم و نقش آمریکا و اسرائیل را بیان کنم. 

اینها به کنار، بابا چنان با دقت شعارها را خوش خط می نوشت که بذر خوش خطی را همان روزهای اول مدرسه در میان علایقم کاش . برنامه ى راه پیمایی های ما یکجورهایی به یک جشن شبیه بود. من جشن بودن آن را و شاد بودن خودم را به وضوح یادم هست. مامان و بابا خیلی زحمت میکشیدند تا بنیانهای دوست داشتن نظام و انقلاب در ما محکم شود چون هردو زمان پیش از انقلاب، مبارز بودند و باتمام وجودشان ارزش جمهوری اسلامی را درک میکردند، این ارزشها ذره ذره در ما هم تزریق میشد. 

گاهی پیشانی بندهایی را مامان می دوخت و بابا خطاطی میکرد. گاهی تشویق میشدم که شعار را خودم بسازم و به شعار های تکراری عادت نکنم. روزگار میگذشت. همیشه هم دمدمای دهه فجر مامان و بابا هرکدام یک عالمه خاطره برایمان تعریف میکردند که جدید بود. و اشتیاق انقلاب 57در ما-من و خواهر و برادرم-زنده بود. 

شبهای 22 بهمن میرفتیم پشت بام. چه مناسکی داشت همین کار! ما را مامان یکی یکی میپوشاند و تلپ تلپ از پله ها بالا میرفتیم. پشت بام همیشه براى ما یک دنیای جدید بود، جایی که سالی یکی دوبار بیشتر نمیرفتیم. بابا کمکمان میکرد از نردبان آن خانه قدیمی اجاره ای بالا برویم. شهر انگار زیر پای ما بود. آن وقتها تقریبا از هر خانه ای یکی دو نفر روی پشت بام بود. الله اکبر گفتن آنها مو به تن آدم سیخ میکرد. بابا بیشتر وقتها میشد لیدر محل. او میگفت و پشت بندش بقیه ميگفتند. ما بچه ها هم در عین کیفها و شیطنتهای روی پشت بام، با خیال ساده و کودکانه مان فکر میکردیم صدای ما را آمریکا دارد میشنود. 

حالا سالها گذشته. ...خودم شده ام مادر.مادر پسرکی که هی سوال میپرسد و دوست دارد بداند. پسرکی که لای بازیهایش با همسن و سالانش، از گفته های من و بابایش استفاده میکند در متقاعد کردن دوستانش. راه پیمایی ها براى او هم حکم یک فستيوال بزرگ را دارد. حالا از قبل از رسيدن روز موعود، ما کاردستی هایی شامل پلاکارد و پرچم و سربند درست میکنیم . انگار مناسکی هست که باید انجام شود. انگار دست خالی نباید رفت میان مردم. اینها را من به زبان هرگز نگفته ام. همه چیز در حد اقدام عملی بوده است. الله اکبر گفتن های روی پشت بام هم براى پسرکم جالب است او را سر ذوق می آورد. گرچه دیگر باید لای دیش های آهنی بایستیم و صدا ى یخ کرده مان به گوشمان برگردد. این هم لذتی دارد. یادم هست بابا و مامان حتی اگر شب الله اکبر گفتن، مهمانی هم بودیم، ما را میبردند پشت بام .

اهمیت دادن به بعضی چیزها البته اصل نیست ولی جزو شعائر است. باید برپا بماند تا شور و شوق اش هم بماند. باید یک چیزهایی در باور بچه ها نهادینه شود که حس کنند این انقلاب ارزش همه چیز را دارد که پاش بایستی حتی اگر تحریم و گرانی و هزار مشکل دیگر باشد.

مامان و بابای من کارشان را انجام دادند. حالا نوبت من است و چه سخت است. باید وقت گذاشت. باید حوصله به خرج داد. باید ابتکار عمل نشان داد.

از بابا و مامان ممنونم. تا آخر عمر مدیونشان هستم. به خودشان هم گفته ام و هزار بارهم میگویم. 



1 . امسال برادرم براى پسرک من سربندی طراحی و چاپ کرد که عکس علیرضا احمدی روشن داشت و براى دخترک خواهرم عین همان سربند با تصویر آرمیتا رضایی نژاد. واقعا زحمت کشید. ازش ممنونم. 

2 . من هنوز تمام این جور مراسم ها و راه پیمایی ها را به یاد آن روزهای گذشته و شور و نشاط آن وقتها میروم. حتی جوری الله اکبر میگویم روی پشت بام که صدایم بگیرد. هنوز باور دارم که صدایم که بلند باشد، میرسد تا واشنگتن و تل آویو. 






نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم بهمن 1392

مردی و مردانگی.

مرد بودن. همسر بودن. بابا بودن.

اینها حداقل نقشهایی است که یک مرد باید توی زندگی بپذیرد.

مرد بودن کار راحتی نیست. اصلا سایه ی مرد که بالای سر یک خانه باشد ( تاکید میکنم، یک مرد، نه نامرد )حس امنیت هم هست. لبخند هست. دلخوشی هست. حتی اگر هیچی هم نباشد. آن امنیت داشتن براى زن خیلی مهم است. چراغ یک خانه از دید زن، مرد خانه اش است. اوست که باید بخندد و خانه و بچه ها را بخنداند. اوست که با هر صدایی  که آمد باید بگوید: نترسید! من هستم!

اوست که باید بو بکشد غذا را، بگوید: به به! یا بگوید: ته گرفته؟ مرد کنار زن که باشد، بچه داری هم کمی آسان میشود یا حتی غم بچه دار نشدن کمی از روی قلب زن برداشته میشود.

اصلا مرد باید پشت فرمان بنشیند، بیندازد توی جاده، زن از پیچ و خم های جاده جیغش در بیاید، مرد بخندد و بگوید: نترس بابا! 

مرد باید باشد که زن وسط بادمجان سرخ کردن، یکهو دلتنگش شود و شماره اش را بگیرد. مرد باید باشد که بیاید بخوابد روی مبل و از شدت خستگی خرخرش به آسمان برود و زن تلویزیون را کم کند که مبادا مردش بیدار شود. مرد باید باشد که زن چایی دم کند با ذوق، هل و دارچین و زنجفیل بریزد توش که توی سینی گلدار تعارف کند به مرد. 

مرد باید باشد که زن جالباسی به هم ریخته را وارسی کند و لباسها را یکی یکی بو کند که ببیند کدام کثیف است و باید برود توی سبد رخت چرکها و همزمان بوی تن همسرش برود تا ته تیغه ى بینی اش.

مرد باید باشد که زن بی دغدغه ى نمایشهای خیابانی، لوازم آرایش را بریزد جلوی آینه و دور ملاحت چهره را سایه بزند و خط بکشد و صورتی صدفی اش بکند. 

مرد باید باشد که زن هی شعر عاشقانه که میخواند، بعضی ابیاتش را توی گوشی ذخیره کند براى روزهای بعد.

مرد باید باشد که با تمام شدن فصل گرما، زن کفشهای تابستانی مردش را بگذارد توی کمد و چکمه هایش را بگذارد دم دست. بعد چک کند که توی باران، همسرش چتر و چکمه برداشته یا نه؟ !

مرد باید باشد که زن، زن بودنش را در مواجهه با مردش، به عیان ببیند. 

دیده ام زنان بسیاری که مردشان، اسطوره زندگی شان است. نه در ادامه تحصیل داشتن، ذوق هنری یا پوشیدن بهترین لباسها و خوش تیپ شدن. نه! مردشان اسطوره است در مرد بودن. شوهر بودن. همسری کردن. اینها کم نیستند. 

اگر اینها باشد زن همان نان و ماستش را هم با میل و کیف میخورد. دیده ام که زنانی، دلگیر میشوند،میرنجند حتی . غرور شان میشکند حتی.  اما حاضر نیستند مردشان را به هیچ قیمتی از دست بدهند. چرا که مردشان همه جوره پای مردانگی اش ایستاده، و زن این را خوب می فهمد. 


1.به افتخار مردان مرد....مرقوم شد. 

2.عشق تا زیر یک سقف نرود، بوی خامی میدهد. من از عشقی نوشتم که پخته شده

.3.زنانگى ما زنها در کنار همه ی سختی های زندگی، مکمل مردانگی مردهاست. از هرکدام کم بگذاریم، بار آن دیگری سنگین تر میشود. 

4.کاش زنان ما می آموختند که نگاه معتبر آرامشبخش را در خیابانها و زیر سایه ی نگاه غریبه ها نمیشود یافت. خانه. زنده باد خانه. زنده باد زندگی. 

5 . مردانگی یک مرد الزاما مساوی نیرومند بودنش نیست. چه بسا مردی نحیف باشد و مرد باشد .در عین حال  وقتی که زن از مردش دارد نیرو و امنیت و پشتوانه روحی میگیرد، این خائنانه است که مرد دست بزن داشته باشد یا صدایش را بیندازد توی گلو. با این کار، از مردی و کرامت دارد خودش را می اندازد و حالیش نیست. 


نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392

ویارونه ى اردو

امشب توی کامپیوتر داداشم یک فیلم کوتاه دیدم از اردویی که یکی دوسال قبل با دوستانش رفته بودند جنوب.

اصلا یه حالی شدم. اردو خاصیتش این است که آدم راحت است.از آن زلمبو زیمبو های مرسوم و بدقلقی های قبل خبری نیست . یعنی اگر هم کسی بخواهد من اینم و من آنم راه بیندازد، از جمع بیرونش می کنند. 

توی اردو هرچیزی میتواند باعث شود که به آدم خوش بگذرد.حتى گریه های توی حرمش. حتی غروب غم انگیز کنار ساحل دریایش. حتی دعواهای مسوول اتوبوسش. حتی وعده های کنسروی اش وقت گرسنگی و  آب گرم کلمنش وقت تشنگی. توی اردو بچه ها با هم راحت ترند. آنهایی هم که یه کم باهم مشکل دارند بالاخره در موقعیتی روبروی هم قرار میگیرند که مجبور باشند مشکلشان را همانجا حل کنند و دوستی شان را سوغات بیاورند. 

اردو رفتن براى هر آدمیزادی واجب است. توی اردو آدم ظرفیتهای خودش را میشناسد. تنبلی و فرزی اش نمود واقعی پیدا میکند. عرصه ى اقدام براى حل مشکل دیگران فراهم است. موقعیتی است که آدمها اگر از خودگذشتگی نداشته باشند، می بازند. توی قانون دوستی کم می آورند. صبوری هم گزینه ى بعد است که تو اردوها تیک میخورد و فعال میشود. 

هرکس باید براى یکبار هم که شده برود اردو . نگاهش را با نگاه آدمهای اردو رفته تنظیم کند که اگر چیزی فراهم نبود یا امکانات، کیفیت آنچنانی نداشت،  زود به غر غر نیفتد. این حالت فقط و فقط در اردو پیش می آید که در نهایت بدی آب و هوا و کمبود امکانات باز با دوستانت سرخوش باشی و بخندی و زمان برایت جور خوشایندی بگذرد.

من دلم اردو میخواهد. یک اردوی خودمانی.و فکر میکنم براى من و امثال من که هم و غم مان مسایل خانواده و بچه هاست، این موقعیت خیلی سخت گیر می آید. همانطور که موقعیت دوستیابی و همدل و همفکر پیدا کردن سخت است . حالا من بعد از دیدن آن فیلم اردو، به شدت هوس اردو رفتن کرده ام.میدانم خانه ماندن براى مدتی برایم دشوار خواهد شد تا ازسرم بپرد. ولی حس قشنگ شب اردو رفتن و اعزام واقعا چیزی نیست که بپرد. ساک بستن و خود را مهیا کردن براى چندروز زندگی با دوستان و موقعیتهایی که سراسر پر از تجربه اند.  وای که چقدر شیرین است. 


خلاصه که من دلم عجیب اردو میخواهد. 




نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم دی 1392

آبتنی در حوضچه گذشته ها



چقدر خوب که زمان دانشجویی ما،  نه موبایل بود و نه اینترنت بازی و نه هیچ قر و فر دیگه ای.

سخت بود که توی صف تلفن سکه ای واستیم تا نوبت مون بشه و زرت زرت سکه کم بیاریم و حرف اونور خطی رو درست و حسابی متوجه نشیم. اما خوبیش این بود که همین مساله باعث شده بود خیلی میدون نداشته باشیم واسه حرفهای یواشکی و کارهایی که الان با این گوشیا و برنامه هاشون میشه کرد.

فضای دانشگاه سالمتر بود. نه پیامک بود و نه چت و نه این شبکه های اجتماعی که بشه پابلیک یا لیمیت توش نوت نوشت.حداکثر یه دیدار چند دقیقه ای آنهم در راهروهای شلوغ، یا نامه هایی که اگر پست میشد، خدا خدا میکردیم به مقصد نرسه و برگشت بخوره. 

ما ویچت و وایبر و هزارتا بند و بساط دیگه ى الانو نداشتیم. حس میکنم روانمون آرامشی داشت که جوونای الان ندارن. 

الفاظ مرسوم اینترنتی هم بین مان مد نشده بود که رویمان به هم باز شود و یکسری عبارات خاک برسری را مثل نقل و نبات بگوییم، حتی به استاد!

روزگار ما به شکل دیگه ای میگذشت. 

اینترنت بود . توی اتاق "سایت" بود. نه فیلتر بود و نه فیلتر شکن. آنقدر بچه مثبت بودیم که خیلی شیطنت میکردیم میرفتیم مدل مو و لباس سرچ میکردیم. خیلی هم البته بلد نبودیم. روزهایی بود عجیب. اما خوب بود . گذاشت ما خودمان باشم.جوانیمان را سالم و پاک بگذرانیم. و دغدغه ى دوستی های مجازی را نداشته باشیم

به گمانم آن روزها حقیقی تر بود بروبیای ما.دوستی های ما. حتی تیپ و سر و شکل مان.





1...این مطلب اندر مذمت اینترنت و مظاهر تمدن نیست

2...باور کنید دوازده سیزده سال قبل واقعا اینهمه هجوم تکنولوژی نبود. ربطی به سن و سال من نداره.





نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم دی 1392

آدم برفی

 

 

یکی یک کار جالب کرده بود. آدم برفی اش را تقدیم مادرش کرده بود. یک تابلو کنارش رد کرده بود لای برفها:" برای مادرم..." حالا البته این جمله ادامه هم داشت. نوشته بود: "برای مادرم... که دیگر نیست. و من بدون او سردم است."

به نظرم آمد که حالا که مادرت، پدرت کنارت هستند و با حضورشان دلگرمی، می توانی کارهای کوچکت را تقدیم شان کنی. یک جوری که بفهمند تو دوست شان داری و حواست بهشان هست. حالا حتی اگر یک آدم برفی.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم دی 1392

یلدای من و ننه

 میگوید: ننه! الهی یه جوری زندگی کنی که وقتی مردی بگن حیف بود که مرد. 

  میگوید: ننه! الهی خدا رحم به بچه هات بکنه،  افتاده نشی. 

  میگوید: ننه! اون موقع که دندون داشتیم ، نون نداشتیم بخوریم. حالا که نون داریم، دندون نداریم بخوریم. 

  میگوید: ننه! الهی که خیر از جوونیت ببینی. 

  میگوید: مرگ براى من از عروسی شیرین تره. ( بس که درد پیری پاهایش را عاجز کرده )


حالا من شب یلدایم را براى خاطر یکی دو دقیقه بیشتر انار و شیرینى و میوه و تخمه میخورم و لحظات عمرم به همین دلخوشی ها میگذرد،  و ننه براى جوانی من دعا میکند که یلدا باشد و دراز باشد و حالاحالاها به پیری نرسد.

یلدای من و ننه یکجور صبح نمیشود. 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر