یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
به یک اسم نیازمندیم.
مخاطبش نوجوانه
موضوعش مهدویته
اما هنوز اسم نداره...
می خوام اسمش جنبه ی نوجوانانه ش قوی تر باشه. خیلی مهدویت بودنش رو نباشه. اما دور هم نباشه. انرژی مثبتی توی اسمش باشه.
پیشنهاد بدید لطفا. به پیشنهادی که مورد تایید قرار بگیره جایزه ای تعلق میگیره. جدی گفتم. جدی بگیرید.
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
هدیه ای برای روز مادر...
من هم مثل خیلیهای دیگر نزدیکیهای روز مادر که میشد، به صرافت میافتادم تا هدیهای درخورِ مادرم تهیه کنم. از لابهلای حرفهایش سعی میکردم این نکته را دربیاورم که واقعا مادرم به چه چیزی احتیاج دارد، یا چه چیزی خیلی خوشحالش میکند.
روز مادر برای ما در عین شادی، با دلهره همراه بود و فکر میکردیم که «آیا مامان از این جوراب یا روسری یا شکلاتخوری کوچک، خوشش آمده یا نه؟» جواب این سؤال را هم میسپردیم به روزهای آتی که ببینیم از هدیهی ما استفاده میکند یا میگذارد توی بقچه و کمد.
مامان هم البته هوای ما بچهها را خیلی داشت که معمولا از دیدن روسری بیریختی که خریده بودیم، اظهار خوشحالی میکرد و در اولین مهمانیِ پیشِ رو سرش میکرد!
حالا سالها گذشته… من شدهام «مادر» و دقیقا روزهایی که به روز مادر ختم میشوند، دلم خیلی میگیرد. نه برای نقونوقهای بچهی کوچکی که صبح تا شبم را با او میگذرانم. نه! برای اینکه من حتی همان روزها که برای مادرم کادو میخریدم، دقیقا نمیدانستم که دارم برای چه چیز از مادر قدردانی میکنم. یعنی آن موقعها خیال میکردم میدانم، اما الان که خودم مادر شدهام و گذشتهام را مرور میکنم، میبینم نمیدانستم که مامان واقعا چکار کرده که باید ازش تشکر کنم!
حالا با گذشت دو سال و اندی، تازه میفهمم که معنای «مادر بودن» یعنی چه! دارم برای دخترها و ایضا پسرهایی مینویسم که در فکر یک هدیه برای مادرند…
راستش را بخواهید قضیهی بچهداری خیلی پیچیدهتر از آن است که فکرش را میکردم. سختیهای دوران بارداری بماند… سختیهای تولد بچه بماند… سختیهای روزهای اولی که یک نوزاد دلش برای بهشت تنگ شده و هی گریه میکند و هی گریه میکند و دخترِ تازهمادرشده نمیداند چه جوری باید این نوزاد لبوییاش را آرام کند بماند… عوض کردن پوشک بچه و دادنِ بهموقع داروها که کلا (برای آینده) تأثیر زیادی در نخبه شدن یا نشدنش، ضعیف ماندن یا نماندنش دارد… پوشیدن لباسی که بچه نچاید و پهلوهایش سرما نزند… سرش هنگام خواب یکوری نیفتد… خدای نکرده ضربهای به بخش نرم بالای سرش وارد نشود…
حالا اینها به کنار. کلا بچهها آن پـُز سابقی که یک دختر، یک تازهعروس دارد، میشکنند. آن شکوه و تازگی زنان را یکباره تبدیل میکنند به کسی که (در نگاه عوام) باید یک گوشه بنشیند و بچهداریاش را بکند. دیگر خبری از ناز و اداهای سابق نیست. بچه گاهی روی بهترین لباست بالا میآورد! گاهی در رؤیاییترین مراسم، که از مدتها قبل برایش برنامهریزی کردهای، آنچنان عربدههایی میکشد که مجبوری هرچه زودتر مراسم را ترک کنی تا کمتر، از بقیه فحش بخوری!!!
از قدیم گفتهاند: «تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود!» برای دیگران، بچهی تو به چشمبرهمزدنی بزرگ میشود، اما برای خودت حکایت ثانیهها و دقیقههاییست که چشم از این فسقلی برنداشتی و به کوچکترین صدای نالهاش نگران شدی.
و باز از قدیم گفتهاند: «بچه هر چه بزرگتر شود، مشکلاتش هم با خودش بزرگ میشود» راست گفتهاند! هی به خودت میگویی فردا، ماه دیگر، سال دیگر… و انتظار داری که این بچه آنقدر زود مستقل شود و روی پای خودش بایستد که تو بتوانی تمام کارهای عقبافتادهات را که در تمام این سالها به امیدِ استقلال فرزندت نتوانستی انجام بدهی، یکباره جبران کنی. اما دریغ! دریغ که هرگز آن روز نمیرسد!
بچهها رؤیاهایی هستند که همیشه با تو میمانند؛ رؤیاهایی شیرین که:
زخم میزنند؛
آبرویت را میبرند؛
نمیگذارند حتی چهار تا استکان و نعلبکیِ مانده توی سینک ظرفشویی را بشویی؛
نمیگذارند همایشی را که دلت برای از نزدیک دیدنِ مهمانش پر میزند، بروی؛
نمیگذارند در کلاسی که دلت میخواهد، ثبتنام کنی؛
و گیرم که ثبتنام کردی، نمیگذارند مشق شب همان کلاس را بهموقع تحویل استاد بدهی…!
اگر هم بخواهی به همهی این کارهایی که گفتم برسی، باید اندکی از نقش مادریات کم بگذاری، یا اینکه باید وظیفهی مادریات را به دوش کسِ دیگری بیندازی؛ وگرنه نمیشود که هم مادر باشی و هم به همهی کارها و برنامهها و اهداف کوتاه و بلندمدتت برسی. رسیدن به همهی این کارها مستلزمِ بودنِ کسی مثل همسر، مادر یا خواهر و همسایهایست که با آرامش خاطر، بخشی از وظیفهی بچهداریات را گردن بگیرد.
و گفتم این کودکان، رؤیاهای شیرین روزگارند. به خدا راست گفتم؛ که اگر در کنار همهی این سختیها شیرین نبودند، نمیشد و در عدالت خدا شک بزرگی بهوجود میآمد. شیریناند، چون ما مادرها دلمان برای این زحمات سنگینی که به دوشمان نهاده شده، حتی تنگ میشود. باور کنید!
ما مادرها حتی وقتی که بچهمان را جایی میسپریم (حتی اگر خیلی مطمئن باشیم) تا به کاری، همایشی، جلسهای یا مهمانی بزرگی، بی دردسر برسیم، همان موقع هم دلمان میگیرد. سعی میکنیم خندههای از ته دلش را بهیاد بیاوریم و خیال کنیم که حالا دارد بهترین لحظاتش را با بازی سپری میکند، وگرنه از غصهی دوریاش همان وسط جلسه دق میکنیم و میمیریم!
رؤیاهایی هستند که خدا به بعضیها میدهد و به بعضیها نه. و همین رؤیاها وقتِ بودنشان و وقتِ نبودنشان، چنان فکر و ذهن آدم را درگیر میکنند که گمان نکنم چیز دیگری جایگزین آنها شود. با همین سختیهاست که «مادر» کلمهای مقدس شده.
ماها مادرانمان را خیلی اذیت کردهایم. با دیر برگشتن به خانه، نگرانشان کردهایم. جلوی بقیه گاهی شرمندهشان کردهایم و گاهی مانع ادامهی تحصیلشان بودهایم.
البته مادرهای ما در بچهداری، بهمراتب کارهای دشوارتری داشتند، که به مدد تکنولوژی و زندگی مرفّهی که سوغات تمدن امروز است، ما دخترها که تازه مادر شدهایم، آن سختیها را نمیفهمیم. حالا مایبِیبی هست و تختخواب ننویی اتوماتیک و بازیهایی که آدمبزرگها را هم سرکار میگذارد، چه برسد به بچهها!
اما رفقا! مادر شدن به من این را آموخت که بچهها هیچوقت نمیتوانند بفهمند مادرانشان چه رنجهایی را متحمل شده و از چه خواستههایی صرف نظر کردهاند. من گاهی در دفتر، برای فرزندم چیزهایی از این رنج عظیم، رنج «انسان» بودن و «مادر» بودن و «الگو» بودن را مینوشتم، اما باز هم آن چیزی را که خودم تجربه کردهام، نتوانستم روی کاغذ بیاورم.
و بارها و بارها به دوستان و اطرافیانم گفتهام که روز تولد یک نفر، باید اول به مادرش هدیه بدهند، نه خودش. خودش که کاری نکرده. زحمتی نکشیده. سال روی سال آمدنِ عمرش هم که کار روزگار است. اما این مادران هستند که باید به هر مناسبتی و یا حتی بی هیچ مناسبتی ازشان تقدیر شود.
حالا که حوالی روز مادر هستیم، از مادرتان بپرسید به کدام خواستهاش با وجود شما هرگز نرسید. مطمئن باشید مادرتان از جواب دادن طفره میرود، چون این را خدا در ذات همهی مادران کاشته است که زحماتشان را به رخ بچهها نکشند…
نکته۱: در سایت چارقد این مطلب را اینجا ببینید.
نکته۲: این مطلب را تقدیم می کنم به تمام مادربزرگها... که این روزها به لبخندی از طرف نوه ها دلخوشند.به مولود و مامانی عزیزم که نیستم کنارشان تا دستان چروک خورده و نرمشان را ببوسم و بابت اینهمه سال مادری کردن برای همه ی فامیل ازشان تشکر کنم.
نکته۳: یک کتاب کوچک داشتم که قرار بود به نمایشگاه کتاب برسد اما از لطف جناب صفحه آرا این کتاب به نمایشگاه نرسید.می خواستم روز مادر به مادربزرگهایم این کتاب را هدیه بدهم. حالا پیشاپیش می گویم که گرچه اصل کتاب به پیام بر رحمت هدیه شده اما به محض اینکه دستم برسد به مادربزرگهایم تقدیم می کنم که سالهاست مادرند.
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
به بهانه ی نزدیک شدن روز مادر
همسايه اي داريم كه وقتي ازش مي پرسم نمي خواي بچه دار بشي؟ جواب مي دهد: نه! مگه ديوونه م؟
من هميشه روي اين كلمه ي ديوونه حساس بودم. يعني حس حماقتي توش مي ديدم.ديوونگي براي من هم خوب بود و هم بد. خوبيش مال اين بود كه شايد برخلاف خيلي ها كه به آرامش شان عادت مي كنند و از اتفاقهاي نو دوري مي كنند، با ديوونگي مي شود كار جديدي كرد. اما هميشه تاوان هم دارد. و اين بدي ماجراست. اينكه ممكن است راهي كه مي روي دقيقا همان راه بيراهه اي باشد كه شعرا و عرفا گفته اند" ره تركستان". راهي كه شايد بازگشت نداشته باشد. يا بدبختي مادام العمري را نصيب آدمي بكند. اين بدي ديوونگي بود توي ذهنم.
اما توي بچه دار شدن، هيچ وقت معناي ديوونگي را نمي ديدم. باورم جوري بود كه لازم نبود ديوونگي به خرج دهم. شايد آرزويهايم آنقدر بلند و زمان بر نبودند كه بشود گفت بچه دار شدن يك ديوونگي محض است. نه! من بچه دار شدن را لازمه ي يك زندگي سالم مي دانستم. يك زندگي بر طبق روال خودش... چيزي كه هم خدا خواسته و هم جريان طبيعت همين را مي گويد. چيزي كه اگر باشد، شايد آن خلاء عميق احساس نشود اما اگر نباشد، حتما خلاء بزرگي را احساس خواهم كرد كه با هيچ چيز، تاكيد مي كنم با هيچ چيز پر نمي شود.
من وقتي محمد يوسفم را مي ديدم كه مي خندد و ريسه مي رود و مراحل تكامل و بزرگ شدنش به سرعت پيش چشمانم طي مي شود، حالم خوب مي شد. مي ديدم كه سينه خيز مي رود و به چشم برهم زدني با همان حال، خودش را به آن سر خانه مي رساند... حيرت مي كردم. حيرتي توام با شعف. باورم مي شد كه سهمي در اين خلقت و تكامل دارم. و كيف مي كردم كه آن حس مادري دارد روز به روز در من بيشتر مي شود. مي ديدم كه دارم مهربان تر مي شوم. بخشنده تر مي شوم. راحت تر با موضوعات مختلف كنار مي آيم. تدبيرم براي كارهاي خانه و سياستهاي بيرون منزل بيشتر مي شود. آينده نگر تر مي شوم و خب...همه ي انها مرا به اين نكته مي رساند كه بچه گرچه سهمي از نيرو و انرژي و آرامش مرا برميدارد اما چيزهاي زيادي هم به من داده است.
همسايه هنوز هم مي گفت: مگه ديوونه م؟
داشت درس مي خواند. توي يك اداره هم نيمه وقت كار مي كرد. شوهرش هم چيزي توي همين مايه ها بود... از وقتي بچه دار شده بودم، زندگي بدون يك موجود كوچولو برايم دور از ذهن شده بود. با خودم مي گفتم: مگر مي شود آدم صبح بدون صداي گريه يا ملچ ملوچ انگشت خوردن يك بچه از خواب بيدار شود؟ مگر مي شود آدم بيايد خانه، واسه ي خودش همه كار بكند و يادش برود كه مي شود اين همه كار را با يك موجود كوچك تقسيم كرد و لذت برد؟ مگر مي شود آدم وقتي موهايش را شانه مي زند، به ياد موهاي فرفري و شانه نخورده ي بچه اش نباشد؟
حس مي كردم حالا كه اين همسايه ي ما قصد كرده كه بچه دار نشود، اين خودش يك نوع ديوانگي است. ديوانگي براي رهايي از چي؟ دردسرهاي يك مادر؟ آدم مگر دو ميليارد تومن را از ترسِ از دست دادن دويست هزار تومن ، به باد مي دهد؟
تازه توي اين دردسرهاي مادربودن، كشفهاي كوچك و بزرگي هستند كه از خودت و قابليت هايت به دست مي آوري... اين چيز كمي نيست...
من ديدم كه همسايه ي ما بدون آنكه خودش بداند، دارد ديوانگي مي كند. ديوانگي خاموشي كه بعدها، شايد سالها بعد به چشمش بيايد اما...فكر كنم كمي دير شده باشد...
دير به خاطر تحليل قدرت مادر شدن. تحليل حوصله ها. تحليل ابتكارعمل ها. تحليل فرصتهايي براي اداي بچه ها را درآوردن. تحليل قدرت بدني پدر براي كشتي گرفتن و سردوش بلند كردنِ فرزند. تحليل ظرفيتها. تحليل قدرت اعصاب. تحليل "اميد به زندگي"(به جهت آماري اميد به زندگي در افراد با افزايش سن، رو به كاهش ميگذارد.) و خلاصه كه دير مي شود.
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
دیلیت عزیزم
عادت عجیبی است اما هیچ وقت اصرار نداشته ام که بفهمم اینها چی برای من می فرستند. توی یاهو هر ماه سی تا. توی گوگل هر ماه سیصدتا اسپم می آید. من با یک کلیک همه را تیک می زنم. بعد می فرستمشان زباله دانی... هیچ وقت هم شک نکرده ام که دیلیت کنم یا نکنم. اسپم ها همیشه برای من معنای "اضافه گویی های بی معنی" را داشته اند. معنای" چیزی که لازم نیست ببینی و بدانی". چون دقیقا چیزهایی را شامل می شوند که تو احتیاجی بهشان نداری اما آنها جوری وانمود می کنند که زندگی ات لنگ شان مانده.
اسپم ها را دیلیت می کنم و این را نوعی مبارزه با نفس می دانم. لقمه ای آماده برای یافتن چیزی در پشت پرده ها... راست یا دروغ...چیزی که دقیقا با دنیایی شدن من نسبت مستقیم دارد.
نه! من این لقمه های آماده را نمی خواهم. و از دکمه ی دیلیت متشکرم که به کمکم می آید.
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
زبان حال علی(ع)
دارد بساط زندگی ام جمع می شود....
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
لطفا بخوانیدش...
توي دبيرستان معلمي داشتيم كه تاريخ درس مي داد. معلم مهربان و خوبي بود. اما زياد سخت گيري مي كرد. تاريخ معاصر به آن كلفتي را مي خواست بكند توي مخ مان.پيش مطالعه و كنفرانس و كوييز و سوالهاي يهويي وسط تدريس و حفظ كردن پاراگراف به پاراگراف و .... .
اين معلم ما ، گفتم كه خيلي مهربان بود. يعني با پنبه سر مي بريد و به اخلاقش نمي شد هيچ ايرادي گرفت. خب تاريخ بود ديگر. يك درس زمخت و خشك و نچسب! معلم ما هم اهل قصه گويي و سابيدن زبري هاي تاريخ نبود. هماني كه هست را مي گذاشت كف دست مان.
اين معلم به چشم ما يك ايراد داشت كه مي شد بهش گير داد و وقتي از دستش عصباني هستيم، روي آن نكته دست بگذاريم . آن هم اين بود كه يك پاي معلم ما از آن يكي كوتاه تر بود. تفاوت اين كوتاهي و بلندي هم به قدري بود كه معلم ما خيلي مي لنگيد. بچه ها وقتي مي خواستند دق و دلي شان را سر معلم خالي كنند، پشت سرش از لنگ بودنش مي گفتند و مدل نشستن و برخاستنش را مسخره مي كردند و ادايش را پاي تابلو در مي آوردند.
گفتم كه؛ معلم ما خيلي مهربان بود. اصلا هم به روي خودش نمي آورد كه ممكن است توي راهروي مدرسه يا كلاس، بچه ها همش به پاي كوتاهش نگاه كنند و آن را به همديگر نشان دهند. لابه لاي درس تاريخي كه مي داد، از انسانيت و آدم بودن و مكارم اخلاق هم مي گفت. ما ربطش را نمي فهميديم. ما فقط سخت گيري يك معلم لنگ را مي ديديم و نيشخندهاي زيرزيركي خودمان را.
روز آخري كه معلم آمد كلاس، درس آخر را كه داد و رفع اشكال كرد، رفت بالاي سكو و رو كرد به ما. حالا يادم نيست چطوري بحثش را كشيد به اينجا ولي گفت كه براي او هميشه در درجه ي اول اخلاق مهم بوده و بعد تدريس مو به موي كتاب به بچه ها. گفت كه درست است كه از تاريخ توي كنكور سوال نمي آيد و شايد براي بچه ها درسِ چندان مهمي نباشد اما سعي كرده كاري كند كه بچه ها اين كتاب را از بر شوند. چون مي داند كه تا آخر عمرشان شايد ديگر به اين مباحث رجوع نكنند. پس بهتر است كه از اين آخرين فرصت ها خوب استفاده شود.
بعد از چند نفر ما به صورت رندوم از كل كتاب سوالاتي كرد كه در كمال شگفتي همه بلد بودند. چرا؟ چون او سخت گيري اش را خوب جايي خرج كرده بود. راستش را بخواهي از همان وقت به بعد(كه شايد سيزده سالي ازش گذشته باشد) "ايران" براي خود من موضوعيت جديدي پيدا كرد. يعني يكجا ديدم كه چه بلاهايي سر اين كشور آمده تا رسيده به ما.
معلم كارش را تميز انجام داده بود. يك جوري كه خودمان هم آن جلسه ي آخري باورمان نمي شد. بعد يك چيزي گفت كه انگار آب جوش ريختند سر ما. گفت كه هر كس پشت سرِ او حرف زده، راضي نيست! گفت كه اگر هر كدام از ما غيبتِ او را كرده ايم، بايد بدانيم كه خانم معلم اصلا در پيشگاه خدا از ما راضي نيست! همين!
ماجراي بعدش اين بود كه هر كس ادعا كند كه " من يكي كه هيچ وقت غيبتش رو نكردم."
اما معلم به هر حال ضربه ي آخر را زده بود.ضربه اي كه هنوز كه هنوز است جايش درد مي كند.
بحث جدیدم در مورد "غیبت" است. غیبت کردن که همه ی ما می دانیم اخ و تف است و باز هم می کنیم. این بحث بیشتر از این لحاظ برای من اهمیت دارد که می دانم تقریبا همه بهش مبتلاییم. چی کار می کنید شما که کمتر غیبت کنید؟یا مثلا تجربه ای به این هولناکی شما هم داشته اید که بزرگی گناه غیبت کردن برایتان رو شود؟ من مثل همیشه منتظرم ببینم شما با "غیبت" چطوری کشتی گرفته اید.
متشکرم و امیدوارم این گناه زشت روز به روز از زبان ما محوتر و محوتر بشود.
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
"مثلا، برادرم"
این ها را Uwe Timme (اووِه تیم) نوشته. برادرش شانزده سال از خودش بزگتر بوده. وقتی که برادرش توی جنگ آلمان با روسیه زخمی و کشته می شود، اووه تیم خیلی کوچک بوده. حدودا سه چهار ساله. حالا که بزرگ شده ، تصمیم گرفته در موردش بنویسد. ساده. بریده بریده. خاطرات محوی که از برادرش داشته را جان داده. یک کار ساده اما تاثیر گذار... برای کسی که همه ی عمر به دنبال فرصتی بوده تا در مورد برادرش بنویسد.
این که این کار در چه حدی از کار حرفه ای قابل قبول است را نمی دانم اما راستش خودم را خیلی به اووه تیم نزدیک می دانم. چون من هم سالهاست در مورد عموی شهیدم می خواهم چیزی بنویسم و نمی دانم اوست که دارد از من می گریزد یا من از روبه رو شدن با عین واقعیت هراسانم؟!
اووه تیم گذاشته سالها بگذرد. بعد کارش را شروع کرده... می خواستم این کتاب را معرفی کنم. بخوانیدش. کسانی که به کار تاریخ شفاهی علاقمندند را توصیه می کنم به خواندن این کتاب، که نشر افق در سال ۸۷ منتشر کرده است. روش جالبی برای بیان خاطرات انتخاب شده. مترجم هم به این روش وفادار مانده(محمود حسینی زاد مترجم این کتاب است).
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
هو...
" هر کس
به احترام خدا
بسم الله الرحمن الرحیم را با خط خوش بنویسد
خداوند او را بیامرزد."
رحمت عالمین/پیامبر نور این را می گوید.
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
به قلم سوگند...
می گوید:
"دل
به نوشتن
آرام می گیرد."
امام صادق(ع) می گوید.

