پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴

آگهی

از بهمن 1392 تا اسفند 1393 من گم شده. از یابنده تقاضا می شود آن را به من برساند و جمع کثیری از سلول های نگران و پر حسرت را از دلتنگی نجات دهد.

طبیعتا مژدگانی هم داریم.

 

پی‌نوشت: از وبلاگ مسیر متشکرم. راهکار خوبی داد که در کامنتدونی می توانید ببینید.

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴

میم مثل مسئلۀ بزرگ

 

 

به روش زندگی خانم‌های هم سن و سال خودم سالهاست که دقت می کنم. به کسانی که یکی دو تا بچه آورده‌اند و حسابی مشغول زندگی اند. راستش را بخواهید این خانم‌ها اوضاع خوبی ندارند. نه همه شان ولی خیلی هایشان. از همسایه ها گرفته تا اقوام و دوست و آشنا و غریبۀ توی اتوبوس، به همه شان دقیق شده ام. مدت هاست... و البته نمی خواستم زودتر نتیجۀ تحقیقاتم را منتشر کنم چون فکر می کردم شاید قضاوت زودهنگامی باشد. اما الان مطمئنم که نیست. مطمئنم که یک جای کار می لنگد چون می بینم حال و روز این آدمهای خوب، خوب نیست. چرا؟ نمی دانم. هر کس به دلیلی... اما می توانم طرح سوال کنم و مشاهداتم را اینجا بگویم. شما خودتان ببینید اینطور هست یا نه؟! البته که می دانم شما، دقیقا خود شما، از این قضیه مستثنا هستید چون واقعا کسی نمی آید عیب روی خودش بگذارد و من هم قصد کوچکترین بی احترامی را ندارم. پس شما هم در مورد آدمهای دیگر این مصداق را جستجو کنید. ببینید مشاهدات زنانۀ من درست بوده یا نه؟!

***

دارم می بینم که زن ها زیر فشار بچه داری له می شوند.

جملۀ بالا را خواندید؟ گارد نگیرید لطفا. صبر کنید.

فرقی نمی کند یک بچه یا دو بچه اش. چون معمولا اولی را برای دل خودشان و بستن حرف مردم می آورند و دومی را هم به خاطر تاثیر تحصیلات دانشگاهی شان و اینکه به حرف روانشناسان تا حدی اطمینان کرده اند و می دانند بچۀ تکی، در آینده آسیب می بیند، می آورند. بعد چی؟  بعدش توی همان بچه داری گیر می کنند. 

خودشان هم می دانند یک جای کار دارد می لنگد. چرا که با خنده ها و شادی بچه نهایت ذوق و کیف را می کنند اما باز هم بچه را دردسر می بینند:

تب نکند. غذا بد می خورد. غر می زند. لج می کند. مسواک نمی زند. خودش را از بالا بی محابا پرت می کند پایین. داد می زند. وای توی خواب هذیان می گوید. ای وای توی مهمانی با کسی دوست نمی شود. دیر می خوابد. مشقش. حواس پرتی اش. بد شیر می خورد. فلان چیز را هنوز دکتر نگفته بهش بخورانیم. خس خس می کند. آب بینی اش می آید. نوک انگشتش را با چاقوی میوه خوری زخمی کرده. از تاب افتاده و سر زانویش اوخ شده. نکند هوای اتاق برایش سرد باشد. بیرون نرویم بچه لرزش می گیرد. دست به نرده های پارک نزن کثیف است. دست به کابینت نزن دستگیره اش را تازه عوض کردیم. دست به کتابخانه نزن برمی گردد رویت. دست به روسری های مامان نزن، نخ کش می شود. مدادرنگی هایت را نریز الان اتاق را مرتب کردم. از دست این مای بیبی ها که نم پس می دهند. از دست این لباسها که دوبار می شوری، کهنه می شود.........................

 

 

باور کنید اینها یک هزارم آن چیزی است که مادرها را دارد له می کند. می دانم مادرهای نسل قبل هم با اینجور مسائل روبرو بودند اما اینقدر زیر اینهمه فشار له نمی شدند. می گفتند حالا آب بینی اش هم بیاید طوری نمی شود رطوبت مغزش است خودش خوب می شود. فوق فوقش پیشانی و سینۀ بچه را چرب می کردند.

روزی چندین بار پارچه کهنه را می شستند و سر بند پهن می کردند و آخرش یک ماچ آبدار از لپ بچه بود. نه اینکه مای بیبی را از تن بچه بیرون بکشند و بگویند: عیش! کی می شه تو رو از مای بیبی بگیرم خلاص بشم؟!

مادرها لباسهای ترگل ور گل تن بچه ها می کنند و خوش خوشان شان هم هست که بچه توی مهمانی می درخشد اما اگر همان کودک روی لباسش ماست بریزد، با حرص و افسوس، دستمال کاغذی را بیرون می کشند و روی لباس می مالند.

 

من دارم غصه می خورم چون می بینم اکثر مادرها با بچه هایشان گلآویزند. خنده دار است اما این مسئله را هم توی خودم و هم توی بسیاری از مادران دیده ام که از دست بچه حرص و جوش خورده ایم و سردرد گرفته ایم و دستمال به سرمان بسته ایم و بچه ها را مثل جوجه های لرزان از خودمان تارانده ایم. چرا؟ واقعا چرا؟

دیده ام که مادر یک سره دارد برای خواباندن بچه در مهمانی خودش را اذیت می کند بعد این مسئولیت را به همسرش هم می سپرد که ببین تو می توانی او را بخوابانی؟ می آید لبخند می زند که بچه خوابش به هم خورده و لبخندش تلخ است. تلخ. مهمانی بهش خوش نمی گذرد.

 

دیده ام بارها که مادر سر بچه داد زده بعد خودش نشسته به گریه کردن که چرا داد زدم؟!

خب نزن. خودت را کنترل کن.

 

 دیده ام که مادری از روز اول بارداری، ناله اش به هواست که کم خوابی دارم. و این را حالا که کودکش هفت هشت ساله شده هم تکرار می کند.

 

پس کجاست آن مادر صبور و خلاق و لبخند زن؟ کجاست آن مادری که به بچه آزادی های خوب خوب بدهد و بچه بتواند راحت بزرگ شود و نگران جیغ و داد و ناراحتی مادرش نباشد.

 

خیلی وقتها اگر کسی از دوره زمانۀ بد و سختی تربیت بچه گفته، من هم ادامه اش گفتم واقعا خدا باید بچه ها را کمک کند از این همه فتنه، یکی اش هم همین پدر و مادرهایشان که دارند خواسته و ناخواسته بچه ها را اذیت می کنند و با استرس و کلافگی آنها را بزرگ می کنند. پدر و مادرهایی که بی حوصله اند و دست بچه تبلت می دهند که مثلا خلاص باشند.

خدایا بچه های ما را در این فتنه ها کمک کن. من نگران نسلی هستم که فردای خودش، همۀ قوانین را زیر پا بگذارد فقط برای آنکه پدر و مادرش کلی قانون برایش دست وپا کرده بودند که خوب تربیت شود.

***

ایها الناس! مادرهای جوان را دریابید که دارند زیر بچه داری له می شوند. مرا دریابید. خودتان را دریابید.

 

پی نوشت: بر اساس مشاهدات خودم، در اکثر آنهایی که بچه سوم دارند، این مسئله به نصف یا بیشتر کاهش پیدا کرده. یعنی خود بچه آنقدر مهم بوده که مادر دیگر از خیر کلافگی و نکن نکن ها گذشته و کاری کرده که به همه خوش بگذرد.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴

نِمِر، نمرده

 

توی کشور عربستان، شیعه در اقلیت قرار گرفته و شهروند درجۀ دو به حساب می‌آید. شهروند درجه دو بودن از اول برایم دردناک بوده مخصوصا در کشورهای اسلامی. می گویند شیعیان آنجا 2 میلیون نفرند. شاید کمی بیشتر باشد به خاطر تقیۀ بعضی از شیعیان. نمی دانم.

یادم هست که در آن سرزمین وحی، دلم پر می زد برای دیدن یک شیعۀ عربستانی. چند تا مفاتیح و مهر کربلا و تسبیح داشتم و نیت کرده بودم به شیعیان بدهم شان. گشت و گذار ما، قدم هایم را رساند به مسجد شیعیان... غریب بودند ولی چشم شان برق خاصی داشت. مفاتیح را مثل قرآن می بوسیدند. عاشق زیارت عاشورا و دعای عهد و کمیل بودند. دعای عرفۀ حسین(ع) را می شناختند و دوستش داشتند. اما در خفا.. یواشکی... بی های و هوی.

دلم می خواست تمام رگ و پی و پوست تنم کتاب مفاتیح بود. می شد ورق ورقم کرد و بین آن همه تشنگی تقسیمم کرد. دلم می خواست عربی بلد بودم و با هم از مشترکات مان می گفتیم.

شیخ نمر، نمایندۀ آنها بود. یکی مثل آنها که صدای رسا داشت برای فریاد زدن. جرأت می خواست. عرب در سال 2016 میلادی، هنوز به شیوۀ جاهلیت اعدام می کرد. گردن می زد. شیخ نمر فریاد که میزد، رگ گردنش برجسته می شد. دل دل می زد برای بریده شدن. میکروفون برمیداشت و می رفت توی خیابان بین مردم. حرفهایش را مختص منبر و جلسه نکرده بود.

جایش خالی شد روی زمین. یکی که میان خفقان و تهدیدها و دل دل زدن رگها برای بریده شدن، بیاید فریاد بزند و نترسد.... جایش خیلی خالی شد...

شیخ نمر! خون قدرتمندت را در میان رگهای شیعیان عربستان بجوشان. بگذار اعتراض ها پا بگیرد بیخ کاخ سعودی. 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴

13 دی روز رفتنش

 نمی شد خیره خیره نگاهش کرد. سرت را باید می انداختی پایین. یک کهکشانی توی چشمهایش بود که نگاهش را لطیف و جدی می کرد. چشمهای سبز با خالهای قهوه ای.

*

حساب و کتابش حرف نداشت. مال مردم را قاطی مال خودش نمی کرد. یک قران این طرف و آن طرف میشد، می فهمید. گاهی مدتها وقت می گذاشت تا تکلیف یک قران اضافه و مجهول را روشن کند.

*

اعداد بزرگ بزرگ را ذهنی ضرب و تقسیم می کرد. دست کسی یک دسته پول می دید، حدود مبلغ را می فهمید. بازاری جماعت این شکلی اند، درست. اما پدربزرگ به شکل شگفت آوری ذهنی و درست حساب می کرد و مو لای درز حسابش نمی رفت.

*

سکوت پدربزرگ، پر از هیاهو بود.

*

زیر نویس شبکۀ خبر را زیر لب می خواند. می شنیدیم. زیرنویس را ترجیح می داد به اخباری که صدایش را  سخت می شنید. اما باز هم اخبار را تماشا می کرد. تحلیل می کرد. تعریف می کرد.

*

کتاب می خواند. عینکش را میزد و کتاب را زیر لب می خواند. لبهایش تکان می خورد و همهمه اش دلم را می برد. زندگینامۀ علما و عرفا را دوست داشت.

*

کار خیر، مثل نفس کشیدن بود. نفس کشیدن نه تفاخر دارد و نه زحمت. برای او کار خیر، برای ادامۀ حیات واجب و ضروری بود.

*

پدربزرگ عیدی قلمبه می داد. روی حساب و با برنامه. صدقۀ پشت سر مسافر را هم قلمبه می داد. نیتش بیمه مان می کرد در سفر.

*

پدربزرگ بچه دوست بود. بازی می کرد با بچه ها و نوه ها و نتیجه ها. بازی کردنش از ابهتش کم نمی کرد.

*

پدربزرگ چراغ بود برای خانۀ ما. خانه تاریک شده بی او... جمع مان پراکنده شده، بی وجودش. صدای نفس نفس زدنش از زندگی های ما خارج شده و ما داریم پنچر، می چرخیم.

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴

عهد خودجوش در هفدهم ربیع

امروز که روز تولد توست، به خودم یک قول می‌دهم. این قول من باشد هدیۀ روز تولدت... بنا دارم هر روز صبح که از خواب برمی‌خیزم، برایت هدیه ای کنار بگذارم. هر روز سال را می خواهم برایت تولد بگیرم و یادت باشم. هر وقت هم یادم رفت، خودت نشانه ای، سایه ای، صدایی برایم بفرست که به یادم بیاوری. حیف است این قول، ناکام و ناتمام رها شود. حیف است چون قولی که می خواهم به تو بدهم، ارتعاشات جهان هستی را بیش از اینی که هست می کند و جان بخش است در موارد افسردگی و خمودی، و روشن است چه انجام شود و چه نشود. پس دریغ مدار که جهان از این قول من محروم بماند. حتی یک روز. بگذار آن دنیا که رخ نشانمان داد، سرم را بالا بگیرم برای خاطر وفای به عهدی که داشته ام.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴

کلاس نگذار
هیچ وقت برای هیچ کسی کلاس نگذار

یادبگیر که زیر باشی. زیر نمان اما بالایی و آقایی هم برای کسی نکن. خودت را رشد بده اما قد نکش برای دیگران. رقیب جاذبه های دنیا نباش برای دیگران. سفید بمان. ساده بمان. کلاس نگذار.

.

.

.
این تئوری جدید من است که دارم یواش یواش پیاده اش می کنم و به دعای هر خیرخواهی محتاجم.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴

چسبیده های نچسب

 
کنار نمی آیم با ترانه هایی که "چسبیدگی زمینی" دارند. 
یکی برای زنش، نه؟ خواهرش، نه؟ دوست دخترش، بازم نه؟ برای یک  عشق ممنوعه، یک چیزی خوانده، حالا گیرم که با سوز و گداز، گیرم که ملودی اش هم قشنگ، اما من برای چی باید به آن گوش بدهم و اشکم سرازیر بشود و توی جشن تولد و عروسی و دورهمی های دوستانه زمزمه اش کنم؟!
برای چی هدفن بگذارم توی گوشم و گوش نازنینم را به این ترانه ی آبکی و چسبیده به زمین بسپرم؟!
هر بار که صدای موسیقی ای می آید، اول به این فکر می کنم که چند درصدش زمینی است.
حیف اشک های شفاف من و تو نیست که پای این جور چسبیده ها بچکد؟!
نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴

مظلوم کوچکم

 

دوستت دارم

نگو که کم تحویلت می گیرم

حال روزگار اگر خوش باشد هستم.

نباشد هم هستم برایت.

نمی روم که تنها بمانی.

تب دار شدی ماندم،

دلگیر بودم، تلخ ننوشتم،

اوضاعم به هم ریخته بود، باز در تو معرفت چکاندم.

نخواستم تهی شوم از معنی.

نخواستم که چراغت خاموش بماند.

تو را از پلاس و اینستا و  میکرو وبلاگهای دیگرم بیشتر دوست دارم.

تو را از این نوشته های خط خطی یواشکی هم بیشتر دوست دارم.

تو معنی و جهت داری. هدف داری.

چراغت همان کورسویی است که جولان اندیشه های من است. هوایت از پنجره ی خنده ها و گریه های من است.

دروغ نیستی. طعنه نیستی. خنجر در قلاف نیستی.

نرمی. می خواهی که نرم بمانی. می خواهی که روشن بمانی. این خواستنت برای من محترم است و چاره ای ندارم جز اینکه بگویم: دوستت دارم.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴

which one?

بچه داری سخت است

بچه داری سخت نیست

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴

فکرهای پخش و پلا

چه خوبه که وبلاگ نویس نیستی.

چه خوبه که حتی توی شبکه های اجتماعی کم پرسه می زنی و متن های گاه و بیگاه مرا اصلا نمی خوانی.

چه خوبه که اصلا نمی دانی من چه روزهایی شادم و چه روزهایی نه....

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر