یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393

پای کوه الوند. ...

دو روزی رفتم همدان...

همدان براى من هنوز تازه است. نميدانم چه حسی در این شهر هست که در من رخنه کرده.  من دیوانه وار، دوستش داشته ام و دارم. همسرم میخندد. و خانواده ام هرگز اینطور که من همدان را عاشقانه دوست داشته ام، نبوده اند. همدان اگرچه در دوران دانشجویی من، سر به سر دل و روحم گذاشت و خاطره تلخ کاشت، اما باز هم این باعث نمیشود که من همدان را دوست نداشته باشم. 

 

همدان، شاید بوی عطر پیراهن خاکی عمو احمد را میدهد. شاید آن روزها که من هم اتاق عموی شهیدم بودم، جلوه ای تازه ازین شهر را برایم معلوم کردند. که من تا آخر، کنار عمو ماندم، چهار سال بزرگ شدم. و همین بزرگ شدن، تلخی ها را برایم نیست کرد و برعکس کاری کرد که حالا توی زندگی متاهلی، ناباورانه به خود سرسختم نگاه کنم که چگونه میجنگد و حفظ میکند و عشق میورزد. 

 

همدان شاید همراه صدای نفس های آقا جواد در وجودم ماندگار شده. که "بزرگمرد" اگر بگویند، فورا یاد آقا جواد میافتم."کریم و بخشنده"اگر بگویند، چهره دوست داشتنی اش می آید جلوی چشمم.  "مهربانی"اگر بگویند دلم پر میزند براى. آن بغل کردنش وقت خداحافظی ما از همدان و بدرقه ى گرم او که برایمان پنجاه هزار تومان صدقه میداد و یاد آوری میکرد رسیدیم حتما بزنگیم.  جمعه صبح بالای سنگ سرد قبرش به هق هق افتادم که کاش دنیای قشنگ جشمهایش را یکبار دیگر میشد ببینم. 

 

همدان شاید همراه قرآن خواندن مولود برایم حس تقدس و تازگی میدهد. مولود خیرخواه به تمام معناست. همسرم ناباورانه به مهربانی مولود چشم میدوزد. میگوید این زن، همتا هم دارد؟ ؟

مولود سرشار از معنویت است. عالم بالا، عالم پیامبران، عالم امامان،  عالم مردگان ، و جایی فراتر از بیت المعمور با خانه قلبش فاصله ای ندارد. همسایه اند انگار. 

 

همدان شاید کوه و آبشار و درخت و گل و هوای پاک و آسمانی آبی و خیابانهایی دلباز داشته باشد، ولی من به چیزهایی غیر اینها دلخوشم. 

 

پ. ن1:اذان تبلتم هنوز به افق همدان است. فکر میکنم همراه این اذان، مولود وضو میگیرد و چادر سرش میکند. کاش بماند برایم. ...

پ.ن 2: قرار است کتاب عمو احمد را شروع کنم به نوشتن. نميدانم عمرم کفاف میدهد یا نه. نميدانم قلمم یاری میکند یا نه. ولی نیت کرده ام و از خدا خواسته ام کاری کند که این کتاب را روزی مولود، بنشیند و ورق بزند و بخواند. این شاید الان بزرگترین حاجتم باشد که لو دادم. 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم آبان 1393

بست زن،

 

 

من اگر نویسنده نمیشدم شاید صحاف خوبی میشدم.
توی مدرسه، بچه ها اگر دفترشان را میدادند که یادگاری بنويسم، اول پارگیهایش را میچسباندم. یا اگر از کسی کتاب امانت میگرفتم، حتما کارم به چسب چوب و صحافی آن هم میرسید. این اتفاق آنقدر براى من تکرار شده که حد ندارد. بارها شده با خودم چسب چوب و چسب نواری برده ام و نشسته ام گوشه ای از حرم. این زیارتنامه های پاره را بست زده ام.
یا توی کتابخانه ها هم دقیقا به همین شکل، اول کتاب را چسبانده ام و بعد شروع کرده ام به ورق زدن آن.
همیشه عادت دارم وقت وضو گرفتن، چک کنم که مانعی مثل چسب روی دستم نباشد. ...
پولهای خانواده را هم من میچسبانم. اسکناسهای پاره و مچاله را با دقت و وسواس عجیبی میچسبانم. لذت میبرم ازین کار. 
چند روز پیش، پسرک را برده بودم دندانپزشکی. روی میز اتاق انتظار پر بود از برگه های کتاب های پر پر.
از منشی چسب نواری و منگنه گرفتم. یکساعت تمام همه را درست راسی کردم. همه هاج و واج تماشا میکردند. بعد از من پرسیدند:شما مربی مهد هستید؟
گفتم نه، و توی دلم گفتم:شما نمیدانید، این شغل دوم من است.

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم آبان 1393

مهدی بیا

 

 

امسال شاید تا دهم محرم، یکجوری بشود که حسین علیه السلام کارش به گودال و سینه سنگین و انگشت و انگشتر نرسد. شاید عمرسعد پیشنهاد پسر زیاد را نپذیرفته باشد. اصلا شاید مسلم یک سپاه عظیم آماده کرده باشد. شاید حج حسین علیه السلام هم ناتمام نمانده باشد. شاید کوفه آن کوفه نامردی ها نباشد دیگر. ....

من هرسال فکر میکنم وقت آن است که آدمهای صحنه مقابل کمی بصیرت به خرج دهند. وقت آن است که امام و ولی خود را شناخته باشند. هرسال خیال میکنم آن واقعه قرار نیست همانطور که ماجرایش را شنیده ام، دوباره تکرار شود. 

منتظر تحولم. ...

پ.ن. کتیبه های سیاه را درآوردیم تا خانه مثل سالهای قبل، بشود یک حسینیه کوچک. گوشتکوب بشود میکروفن. درهای قابلمه بشود سنچ. دبه ها بشوند طبل. ...و صدای حسین حسین در ساعاتی که همسایه استراحت نمیکند، از خانه بلند شود. امسال من مداح تر از قبل میشوم. ...

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393

بی تو و با تو.....

من هیچ وقت دوستی نداشتم که همراهم بماند.

همیشه آدم ها عبوری بوده اند.اگر هم مانده اند بیشتر به خاطر عقبه ای که خودم برایشان ساخته ام، نگهشان داشته ام تا اگر حرفی، اذیتی، بی اعتنایی و کم خبری ازشان دیدم، به دل نگیرم و دوستشان داشته باشم. ولی واقعا آنها هم برایم نمانده اند.  یادشان آرامش می شود در قلبم. و دوری شان زخم می زند.

عیب از کجاست نمی دانم.  من هیچ وقت اهل تیکه انداختن و رنجاندن نبوده ام. واقعا دلم نمی خواسته زبانم تلخ باشد. واقعا سعی کرده ام اگر کسی هم رمیده، برگردانم. و تجربه های تلخ برایم تا به حال اتفاق نیفتاده.

حالا این وسط بعضی ها هستند که رفقایی که در عالم مجازی پیدا کرده اند و چفت شده اند و همراه شده اند را مثال می زنند. من اینجور وقتها ترجیح میدهم لبخند زنان کناری بایستم و کامنتهاى دلبرانه آنها را در سکوت بخوانم.

اینطوری انگار راضی ترم، خدا راضی ام کرده وگرنه میشدم همولایتی غصه ها. ... گرچه همواره تنهایی سیخونک می زند به پهلویم.

 

 

پ.ن: ندارد

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم مهر 1393

برای مهتاب

 

 

 

اسمت را نمی دانم ولی مدت هاست منتظرت بودم.

کاش مرا بشناسی.

کاش بدانی که شده بودی حاجت بزرگ دلم.

کاش عمرم قد بدهد که خنده های نقلی ات را ببینم و بشنوم که به من می گویی خاله! شاید هم آله! شاید هم شاله! شاید هم ...له...

خوش آمدی مهتاب.

خوش آمدی به دنیای پیامها و کامنت ها و پلاس ها و لایک ها.

خوش آمدی به دنیای دوستت دارم های دیجیتالی و الکترونیکی و پیامکی.

من دوستت دارم. این چند تا کلمه را می سپارم که زمان با خودش حمل کند و بیاورد تا وقتی که تو سواددار شوی و بتوانی بخوانی. این لحظه ها که لبان غنچه ای ات را باز و بسته می کنی و نورِ این دنیا چشمانت را می زند و دلت بهانه بهشتِ قبلی را می گیرد، من له له می زنم که زودتر تورا ببینم.

مهتاب زیبا! سیده مهتاب زیبا! سیده مهتاب زیبای صادره از شهر خمین! 

واینک؛ این تو و این دنیای ما...

*** عطش شکن هم مادر شد. مبارکش باشد.

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم مهر 1393

مواد لازم برای من شدن

اعتراف میکنم که من ترکیبی هستم از مادرم، پدرم و اندیشه های به فعلیت رسیده. 

من مادر و پدرم را قبول داشتم. به آنها اعتماد داشتم و به میزان اعتمادم به آنها وجودم ازشان تاثیر گرفت.

حالا من زهرا نیستم. معترفم که خودم نیستم وهر آنچه که خوبى در من هست، حاصل تقلید+یادگیری+ اندیشه های مثبت من در مورد افعال پدر و مادرم است. و هر آنچه منفی است، حاصل عدم اعتمادم به پدر و مادر، و خودگردانی و خود فعلی خود من است. 

معترفم که هر آنچه خود کردم، باز خودم نبودم. مادرم بودم به علاوه ناشی گری های خودم. پدرم بودم به علاوه سستی ها و کژی های خودم. 

چراغ راه من همانی بود که دست پدر و مادر دست به دست شده بود. 

حالا معنای اصالت خانوادگی و اثربخشی خانواده بر افراد را میفهمم. 

و براى هزار بار، از مادر و پدرم ممنونم که آنها نیز به نوبه خود، جمعی از خوبیهای پدرومادرشان شدند و از اجدادم متشکرم که میل به خوبی کردن را در ژنها، منتشر کردند.

 

پ.ن: تولد باباست. مبارکش باشد.ثمره میلادش،  اینهمه زندگی است که در من آفرید و در خیلی های دیگر که یا میشناسم یا نمیشناسم. دستش را میبوسم. 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم مهر 1393

لا زَمانهای من

یکی از مسائلی که من باهاش درگیرم (و اصولا هر آدمی که توی کار فرهنگی و رسانه باشد، با آن درگیر است) این است که خیلی زودتر از موعد یک مناسبت، باید در آن غرق شوی، ته و توی آن را دربیاوری و به خاطر شغل یا دغدغه های خاص دیگر، خیلی زودتر از دیگران، سیر زمانی را باید رد کنی.

مثلا من الان دو ماهی هست که درگیر محرمم.(فکرش را بکنید که مناسبتهای با شکوه ذیحجه را هم که حالا باید شیرینی اش را بچشم، رد کرده ام.) مقتل را خوانده ام. مطالبی را که لازم است از آن بیرون کشیده ام. شعرهای مرتبط با این موضوع را ، همه را خوانده ا م. گزینش هایم را کرده ام. اشک هایم را هم وقت کار، ریخته ام. چه بسیار شب و نصفه شبهایی که یک خط، مرا میخکوب خودش کرده. یک خطابه، یک حدیث، یک سیر تاریخی، یک تغیر عقیده. من در این دو ماه هی لرزیده ام. هی لب گزیده ام. هی بغض هایم را قورت داده ا م و کار کرده ام.

اما این بد نیست. مشکل کار آنجاست که حالا که من همه این ها را رد کرده ام، تازه مردم عادی می سند به محرم. می رسند به روضه های هر روز و هر شب. بعد من حس می کنم خیلی هایشان را شنیده ام. حس می کنم چقدر فلان منبری دارد تکراری حرف می زند. یا چقدر فلان مجری دارد شعر قدیمی می خواند. اینهایش بد است. اینها که تو را از مردم بغل دستی ات فروتر می اندازد و تو حس می کنی چقدر بدی که داری روی تک تک کلمات مداح، اِن قُلت می آوری و تحلیل و تفسیر می کنی....

 

پ.ن: سختی کار نشریه این است که آدم باید تقویم جلوی رویش باشد وگرنه در مکانی لا مکان و زمانی لا زمان گم می شود.

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم شهریور 1393

راز آدمی

به این نتیجه رسیدم که آدمی هرکاری، تکرار میکنم هر کاری که می کند، براى کسب یک چیز است:آرامش! بله، نوشیدن چای در ایوان، پرو کردن لباس و قدم زدن جلوی آینه در تنهایی، کتاب خواندن، به آغوش کشیدن یک بچه، آواز خواندن در حمام، معامله های کلان و پر از ریسک، نصب یک قاب عکس به دیوار اتاق، عضو شدن در گروههای وایبری و واتس اپی، سفر رفتن و چمدان بستن، لالایی خواندن، سوار ماشین فلان مدل شدن، پرش از ارتفاع، بافتنی بافتن، سوار شدن در وسیله برقی هیجان آور شهربازي، نامه نوشتن، پیاده روی تا اداره پست، صدقه دادن، وبلاگ نوشتن، عضو گروههای سیاسی، فرهنگی یا هنری شدن، روی پای بابا خوابیدن، بندانداختن صورت مادربزرگ، روشن کردن چراغ خواب حتی، روضه گرفتن، روضه رفتن و سینه زدن، گریه کردن، دویدن و نفس نفس زدن،حجاب داشتن، نماز خواندن، برعکس این دوتا حتی..... غر غر کردن حتی، فحش دادن حتی، انتقام به کثیف ترین شکل ممکن حتی، متلک انداختن، عدول از قانون ، کتک زدن بچه، ناخن جویدن، مسخره کردن یا خندیدن به کسی، نفرین کردن، زیر آب زدن، چوقولى کردن، دوست پسر و دوست دختر داشتن، پنهان کردن رابطه ای یا آشکار کردن عمدی چیزی که پنهان بوده، امضای طلاق، خودکشی. .... باور دارم که همه اینها براى آن است که ذره ای از سهم آرامش، نصیب آدمی شود و گمشده درونی اش را با کاری،اقدامی،حرفی، علامتی پیدا کند. باور دارم که ته ته همه چیز، کسب آرامش است اما این آرامش براى روح بزرگ ما، کم است. براى این است که زودتر دلگیر میشویم. زود میبریم، زود قهر میکنیم از خدا حتی، شاخ و شانه میکشیم که ال کن و بل کن وگرنه. ...این وگرنه را هم براى کسب آرامش میگوییم. متلاطمیم و ذره ای آرامش می خواهیم. شده با کارهاى بد و بدتر. ... روح ما بزرگ است. این آرامشهای کوچک، آرامش نمیکند. ظرفیتش بیش از اینهاست. باور دارم که همه کارها براى آرامش است اما آرامش اصیل و واقعی اینجا نیست. باید جایی دیگر، دنبالش بگردیم.
نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم شهریور 1393

راز آدمی

به این نتیجه رسیدم که آدمی هرکاری، تکرار میکنم هر کاری که می کند، براى کسب یک چیز است:آرامش!

 

###

 

بله، نوشیدن چای در ایوان، پرو کردن لباس و قدم زدن جلوی آینه در تنهایی، کتاب خواندن، به آغوش کشیدن یک بچه، آواز خواندن در حمام، معامله های کلان و پر از ریسک، نصب یک قاب عکس به دیوار اتاق، عضو شدن در گروههای وایبری و واتس اپی، سفر رفتن و چمدان بستن، لالایی خواندن، سوار ماشین فلان مدل شدن، پرش از ارتفاع، بافتنی بافتن، سوار شدن در وسیله برقی هیجان آور شهربازي، نامه نوشتن، پیاده روی تا اداره پست، صدقه دادن، وبلاگ نوشتن، عضو گروههای سیاسی، فرهنگی یا هنری شدن، روی پای بابا خوابیدن، بندانداختن صورت مادربزرگ، روشن کردن چراغ خواب حتی، روضه گرفتن، روضه رفتن و سینه زدن، گریه کردن، دویدن و نفس نفس زدن،حجاب داشتن، نماز خواندن، برعکس این دوتا حتی.....

 

###

 

غر غر کردن حتی، فحش دادن حتی، انتقام به کثیف ترین شکل ممکن حتی، متلک انداختن، عدول از قانون ، کتک زدن بچه، ناخن جویدن، مسخره کردن یا خندیدن به کسی، نفرین کردن، زیر آب زدن، چوقولى کردن، دوست پسر و دوست دختر داشتن، پنهان کردن رابطه ای یا آشکار کردن عمدی چیزی که پنهان بوده، امضای طلاق، خودکشی. .... باور دارم که همه اینها براى آن است که ذره ای از سهم آرامش، نصیب آدمی شود و گمشده درونی اش را با کاری،اقدامی،حرفی، علامتی پیدا کند. باور دارم که ته ته همه چیز، کسب آرامش است اما این میزان آرامش براى روح بزرگ ما، کم است. براى این است که زودتر دلگیر میشویم. زود میبریم، زود قهر میکنیم از خدا حتی، شاخ و شانه میکشیم که ال کن و بل کن وگرنه. ...این وگرنه را هم براى کسب آرامش میگوییم. متلاطمیم و ذره ای آرامش می خواهیم. شده با کارهاى بد و بدتر. ... روح ما بزرگ است. این آرامشهای کوچک، آرامش نمیکند. ظرفیتش بیش از اینهاست. باور دارم که همه کارها براى آرامش است اما آرامش اصیل و واقعی اینجا نیست. باید جایی دیگر، دنبالش بگردیم.

 

پی نوشت:آرامشهای خود را لیست کنید. چى براى شما بیشترین آرامش را میاورد.

یک سوال: کاری را پیدا میکنید که مقصودش ایجاد آرامش نباشد؟ نام ببرید. 

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم شهریور 1393

کوچ شهریوری

کسی هست توی اقوام که دارد کوچ می کند و می رود. کسی که باهم خیلی اختلاف فاز داشتیم ولی همیشه همدیگر را دوست داشتیم. کسی که مهربان بود. ساده بود. عاقل بود. با هم، همباور و هم اعتقاد نبودیم اما خیلی وقتها می نشستیم و از زندگی می گفتیم. از نکات تربیتی بچه ها. از شیوه های آموزشی که باید روی بچه ها اعمال کرد. از تجربه ها.

فرزندان ما دوتا هم با هم اخت بودند. هر وقت می رفتیم تهران، محمدیوسف عشق می کرد که با فرزندانِ او بازی کند. توی وایبر پیام می داد: سورنا! نیکو! من دارم میام تهران. بیایدها.

و آنها هم صدای جیغ و سوت و هورا می فرستادند که حتما میایم...

خوب بود... هر دو فضای متفاوتی را در کنار هم تجربه می کردیم. من لا به لای حرفهایم چهارتا حدیث می‌گنجاندم که او ذوق می کرد از شنیدنش و باورش نمی شد که این ها حدیثند و مثلا حرف فلان دانشمند و فیلسوف نیستند. 

حالا دارد کوچ می کند به کشوری دیگر. بچه هایمان که از هم دور شوند کم کم همدیگر را فراموش می کنند. خودمان هم کی به دوری اخت کرده ایم که این دومین بارش باشد...

خلاصه که یک آدم مهربان، به هزار و یک دلیل دارد از وطن ما می رود. و من ناراحت خودم نیستم. مجبورم که به این دوری عادت کنم . من ناراحت آن بچه هام که پرچم رقصان جمهوری اسلامی ایران را در میدان ها و پل ها و خیابانهای ونکوور نمی بینند. 

هی فلانی!      هر جا رفتی، خدا به همراهت. تو و دوستی خدا را.

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر