پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴

سلام به زهرای ۴۳ ساله که داشت هم نامش را فراموش می‌کرد و هم سنش را.

توی بعضی فیلمها، یه سکانس درخشان هست. مثلا اونجایی که طرف ناامید از روزگاره و کلیدِ .گاوصندوقِ امانات بانکِ پدرِ مرحومش دستش میرسه و وقتی میره سروقتِ اون جعبه ی پر راز و رمز، یه نامه، یه سکه‌ی طلا، یه تمبر عتيقه، یه چیزی هست که از پدر براش مونده و روزگارش باهاش زیر و رو میشه. پول و پله‌ای دستش میرسه و از آشفتگی و ناامیدی بیرونش می‌کشه...

اینجا هم برای من در حکم همون برگ آخره. همون سکانس طلایی که دوست داشتم بهش برسم..اینکه رمز و بزنم وا بشه و یه یادداشت جدید بذارم و برم...

اینجا مخاطبای زیادی نداشتم. یادم نمیاد حتی رفیقی به‌واسطه ی اینجا پیدا کرده باشم. ولی خب عتيقه ی ارزشمند و دوست داشتنیِ من بوده و هست. اینجا سکانس درخشانِ منه که باهاش فصل جدیدم شروع میشه

سلام رفقا...

کسی توی آسمون بلاگفا پر میزنه اینروزا؟

#صله_رحم_با_وبلاگم

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲

رهایی

این روزا همه ی آدما رو دوست دارم. با بچه هایی که از پنجره ی عقبِ ماشین دارن بیرون رو تماشا می کنن، بای بای می کنم و بهشون چشمک می زنم. حتی وقتی یه کربلای بدو بدویی رفتم، توی زمان کمی که داشتم باز حواسم بود بچه هایی که لای جمعیتِ دور ضریح گریه می کنن و بهشون جمعیت داره فشاز میده رو خوشحال کنم، بغل کنم، آرومشون کنم. می خواستم دستم رو به ضریح برسونم اما نگرانِ آدمهایی بودم که بوس شون رو کردن، نجواشون رو گفتن و حالا می خوان برگردن و نمی تونن. دستشونو می گرفتم می کشیدم عقب. خودمم چند متری از ضریح دور میشدم. این تقلا شبیه یه ویدئو که هی به آخر میرسه و دوباره پخش میشه، تکرار می شد. ناراضی هم نبودم. انگار منو اینجوری خواسته بودن بیام زیارت. توی خیابون دیگه اخمو راه نمیرم. سرمو پایین نمیگیرم که فقط پاهای آدما رو ببینم. زل می زنم توی چشماشون و لبخندم رو میکشونم وسط قلبشون.

اونقدر خودم از روزگار آزردگی دیدم که دوست ندارم اثر کمترین آزردگی از من روی بقیه و جهان اطرافم بمونه. گاهی میگم خدایا این زهرایی که تو خلقش کردی و توی قروقاطیاش، رهاش نکردی، حالا میخواد به بی تعلقی و رهایی درون برسه. کمکش کن. از لباسها، گنجهای بچگیام، یادداشتها و روزنگارهام شروع کردم و دادم رفت. از تعلقم به بچه هام کم شد چون خیلی بهشون وابسته بودم و دردم میومد اگه اتفاقی میفتاد. از تعلقم به شهر و دیارم هم کم کردم. احساس کردم هر جایی میشه زندگی کرد و اثرگذاری داشت. دیگه کارت بانکی م واسه خودم خرج نشد. بقیه واسم مهم تر شدن. دیگه از تاریکی و تنهایی هم کمتر ترسیدم. دیگه نخواستم توی رابطه ی جدی و عمیقِ عاطفی با کسی باشم. دیگه دلم می خواست آدما همه خوب باشن، شاد باشن، اختلافها باعث درگیری نشه. وفاقها بیشتر باشه.

همه ی اینا رو وقتی درون خودم احساس کردم که مادرم پرید... من، گلِ زندگی م رو دادم رفت. دیگه زندگی شکل پیچیده و عجیبی نداره. دیگه با چیزی درنمیفتم. چون تنها چیزی که بخاطرش می جنگیدم و میشد بجنگم، مادرم بود که اونم رفت. آدمی که قافله‌ش رو، همه ی سرمایه ش رو غارت کرده باشن، زیر آفتابِ داغِ کویر و جاده می شینه و نمی ره. تا مدتها می شینه و نمیره. بعد هم که راه میفته دیگه سبک سبکه. دیگه هیچ غمی شاید بزرگتر نباشه.

آدمی که با غم بزرگ سر و کله زده باشه، آدم بهتریه. فکر کنم رازِ سبکی و زلالی حاج قاسم رو هم همین ایام فهمیدم که غم های متعدد دید و هی زلال شد.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰

مولودجان

مادربزرگ رفت.

کمتر از چهل روز پیش...

من هنوز لباس که عوض می کنم دستم لای بقچۀ لباس مشکی ها می گردد دنبال لباس جدید. این بقچه را محرم به  محرم پایین می آوردیم. یا به مناسبتهای شهادت و روضه یک چیزی از آن وسطها بیرون می کشیدیم و می پوشیدیم. حالا دم دستم است. مادربزرگ رفته و من شاید بین همۀ آدمهای اطرافم، عزادارتر باشم. نه برای خودش... که خوب بود و خوب زندگی کرد. بلد بود نور بپاشد به دل آدمها. بلد بود چطوری زیست کند که نورانی شود صورتش، ملیح شود لبخندش، بودنش قند در دل ما آب کند. بلد بود تا آخر عشق بورزد و قربان صدقه برود و اخم و تخم نداشت برای ما. مثل یک نسیم خنک و خوشبو بود که بود و قدرش را نمی فهمیدیم و دلش وصل به بالا بود و دوست داشت برود. زیاد می گفت از رفتن و می خندید. باورمان نمیشد یک شب زنگ بزنند بگوید تمام! خب من الان ناراحتِ او نیستم. دوست داشت زودتر به لقاء برسد و رسید. اما من عهدی بر گردنم داشتم که نشد ادا کنم. یک کتابِ خاک خورده با هزار نه که شنیدم از ناشرها و مادربزگ که هی سراغ می گرفت از کتاب و من دوست داشتم باشد و ببیند و بخواندش. و مثل عقب افتاده های خنگ، نکردم یک کپی از کتاب را بدهم بخواند به خیال آنکه سوپرایزش کنم. دلتنگی دارد دیگر. لباس مشکی پوشیدن دارد دیگر. اینکه مادربزرگ را منتظر بگذاری چهارتا کلمۀ ناقص شکسته پکسته ای که از پسر شهیدش نوشته ای را بخواند. یک جور شلاقِ تیزی دار و زخم زننده هر لحظه به ذهنم می خورد که ای داد از عمر و ای داد از عهدهای وفا نشده!

مادربزرگ رفت و من برای خودم عزادارم که ادای عهد نکردم و هزارتا بهانه روی هم جمع شد تا کار شهید، خاک بخورد و حالا که نیست، روی پیگیری اش را هم ندارم.

از طرفی خوشحالم... مادربزرگ اگر معطل من و امثال من می ماند، نه پسرش را راهی جبهه می کرد و نه اینهمه سال پای یکسری خوبی ها و آرمانها می ماند. مادربزرگ خوب زندگی کرد و کاری به ما نداشت. خودش را بندِ ما نکرد. نه رفتن برایش سخت بود و نه دوری ها. او عبور کرده بود از رنج ها.

برایش فاتحه ای بخوانید. روح شادش را شادتر کنید. برای شادی روح و روان من هم صلواتی بفرستید.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰

سلام خونۀ قدیمی

آخ سلام خونۀ قدیمی!

سلام جای دنجِ من برای نوشتن و نوشتن و نوشتن.

سلام فرزندِ ارشدم!

سلام قاصدک بارونِ من که همیشه عزیزی و دوست دارم برای بهارم به ارث بگذارمت.

من تعجب کردم که رمز اینجا یادم بود. تعجب کردم که می دونستم اصلا چجوری باید وارد اینجا بشم. چون آلزایمر چهل سالگی آمده سراغم و تقریبا همه چیز، همۀ داغ ها و شورها و جلز و ولزها یادم رفته. مثل یه تیلۀ شیشه ای که از کوره بیرون اومده و یه چیزی توش فر خورده و رنگی رنگی شده، قل خوردم اومدم دوباره اینجا.

سلام.

نفس عمیق

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۹

سردار

با انواع غمها کنار آمدیم

اما

با غم نبودن حاج قاسم کنار نیامدیم مخصوصا این محرم که روضۀ علمدار نیامد، می خوانیم.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم تیر ۱۳۹۹

دارم فکر میکنم وبلاگم را ببندم.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم تیر ۱۳۹۹

دارم فکر میکنم وبلاگم را ببندم.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم تیر ۱۳۹۹

آه

 

توی همۀ عمرم بلد نبودم از حقم دفاع کنم. همیشه وقت عمل، چانه ام لرزیده، بغضم ترکیده، سکوتم ریشه کرده توی حلق و نگاه و نفسم.

توی همۀ عمرم آنقدر جراتم زیاد نبوده که تنهایی بپرم.

همیشه از تنهایی، تک ماندن، جدا ماندن ترسیده ام. همیشه از اینکه جلوی صف باشم فراری بودم. 

برای من حتی یکی از مهمترین دلایل عشق،  می توانست یافتنِ مامن امن و تکیه گاه باشد. یکی که جلو بیفتد. دستم را بگیرد و مرا از جوب های بلند بپراند.

برای من شبیه هیچ کسی بودن، مهم بود اما ترس ها و مصلحت ها نگذاشت به این امر برسم. همیشه خط قرمزهایی بود که نمی گذاشت. حالا اگرچه برخی از همین خط قرمزها را دوست دارم و فکر می کنم باعث نجاتم بوده اند، اما در کل، من همیشه محصور باید و نباید بودم.

حتی وقتی زندگی ام در هجوم ناامنی و تلاطم افتاد، نتوانستم های و هو کنم. خرد شدم. شکستم. اما دم برنیاوردم.

شاید اگر کسی این متن را بخواند تصور خوبی از من نکند. مهم نیست. من آدم دست پا چلفتی و دنباله رویی هم نبودم هیچ وقت. خلاقیت، ابداع، ابتکار، و انرژی را دوست داشته ام همیشه. مرا به فکرهای بزرگ و ایده های قشنگ می شناسند اغلب اما خب، هر ادمی یک درونیاتی هم دارد. یک نگرانی هایی که پنهانند و رو نیستند. یک تزلزلهایی... 

و یکی از بزرگترین موانع من این بوده که همیشه هر کاری کردم، با این معیار سنجیده ام که اگر من جای طرف بودم چه باید می کردم یا چه باید برایم می کردند؟ این خیلی بد بود. و هست... نگویید طبق حدیث و آیه است و اتفاقا کار خوبی است. نه! من این ملاحظات را آنقدر کردم که نه تواسنتم سر کسی داد بزنم و نه توانستم تغییر شگرفی در رویۀ زندگی بدهم.

من از آدمها کم آسیب ندیدم. اما آخرین آسیب، کاری تر از همیشه و هر وقت بود. من دیگر بعد از آن اتفاق، سر پا نشدم و "آه"! آه از این اتفاق...

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم خرداد ۱۳۹۹

توقف در ایستگاه خرداد

من همیشه دوست داشتم زمان در خرداد متوقف شود.

حالا هم همینطورم. مخصوصا بیست و ششم خرداد را دوست ندارم ببینم. روزی که جان دادم و از این مرحلۀ شوق و زندگی عبور کردم.

دوست داشتم و دارم که خرداد برایم به نام نویسندۀ محبوبم نادر ابراهیمی بماند و تا ته دنیا از کلماتش بخوانم و بهش گله کنم که خردادم را به بیست و ششم نرساند.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم خرداد ۱۳۹۹

ته لیستت را بچسب

شکل جدیدی از زندگی که کشف کردم این است که کارهای ته لیستم را بیاورم بالا. چیزهایی که همیشه خورۀ مغزم هستند و من نمیتوانم از پس شان بربیایم. وقتی اینها بالا بیایند و خود واقعی شان را نشانم دهند، می توانم اولیوتهایشان را هم بالا پایین کنم. یه جور ارزیابی مجدد. بعد بنشینم به حل کردن معماهای قدیمی شان.

شکل جدید زندگی ام خیلی ربط دارد به مرگ. به نگاه من به مرگ. به اینکه بالاخره تمام می شویم و یک چیزی باید از ما بماند که اثر گذار باشد. حتی اگر یک نقطه باشد. و اگر عقب مانده های زندگی مان زیاد باشند، هم بی اثریم و هم حسرت آباد می شویم.

شما هم امتحان کنید. ته لیست تان را بیاورید بالا. سلام کنید به آن خرده فرمایش های فراموش شده.

نوشته شده توسط زهرا در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر