جمعه ششم تیر ۱۳۹۹
آه
توی همۀ عمرم بلد نبودم از حقم دفاع کنم. همیشه وقت عمل، چانه ام لرزیده، بغضم ترکیده، سکوتم ریشه کرده توی حلق و نگاه و نفسم.
توی همۀ عمرم آنقدر جراتم زیاد نبوده که تنهایی بپرم.
همیشه از تنهایی، تک ماندن، جدا ماندن ترسیده ام. همیشه از اینکه جلوی صف باشم فراری بودم.
برای من حتی یکی از مهمترین دلایل عشق، می توانست یافتنِ مامن امن و تکیه گاه باشد. یکی که جلو بیفتد. دستم را بگیرد و مرا از جوب های بلند بپراند.
برای من شبیه هیچ کسی بودن، مهم بود اما ترس ها و مصلحت ها نگذاشت به این امر برسم. همیشه خط قرمزهایی بود که نمی گذاشت. حالا اگرچه برخی از همین خط قرمزها را دوست دارم و فکر می کنم باعث نجاتم بوده اند، اما در کل، من همیشه محصور باید و نباید بودم.
حتی وقتی زندگی ام در هجوم ناامنی و تلاطم افتاد، نتوانستم های و هو کنم. خرد شدم. شکستم. اما دم برنیاوردم.
شاید اگر کسی این متن را بخواند تصور خوبی از من نکند. مهم نیست. من آدم دست پا چلفتی و دنباله رویی هم نبودم هیچ وقت. خلاقیت، ابداع، ابتکار، و انرژی را دوست داشته ام همیشه. مرا به فکرهای بزرگ و ایده های قشنگ می شناسند اغلب اما خب، هر ادمی یک درونیاتی هم دارد. یک نگرانی هایی که پنهانند و رو نیستند. یک تزلزلهایی...
و یکی از بزرگترین موانع من این بوده که همیشه هر کاری کردم، با این معیار سنجیده ام که اگر من جای طرف بودم چه باید می کردم یا چه باید برایم می کردند؟ این خیلی بد بود. و هست... نگویید طبق حدیث و آیه است و اتفاقا کار خوبی است. نه! من این ملاحظات را آنقدر کردم که نه تواسنتم سر کسی داد بزنم و نه توانستم تغییر شگرفی در رویۀ زندگی بدهم.
من از آدمها کم آسیب ندیدم. اما آخرین آسیب، کاری تر از همیشه و هر وقت بود. من دیگر بعد از آن اتفاق، سر پا نشدم و "آه"! آه از این اتفاق...
